-11-

201 69 68
                                        

ووت و کامنت یادتون نره ~𝑉

_________________
(ریوجین)

زندگی یه کارآگاه،

مثل یه سگ ولگرده،

روزهایی هست،که بی هوده و پوچ سپری میشه و فقط  دور خودت میچرخی.

مدارک جزئی رو برسی میکنی،دنبال روایت های میگردی از شواهد بازجویی میکنی،سرنخ های جدید پیدا میکنی،اما وقتی به بنبست بخوری،اونوقت روزات واقعا تکراری و خسته کنندتر میشه.

عکسی که به تازگی از نوجوونی های کانگجون به دست اورده بودیم رو روی تابلوی تحقیقات قرار میدم،و بعد روی صندلیم کنار مینگیو میشینم که فنجون قهوه رو جلوم میگیره.

ریوجین: ممنون

کمی از اون رو میخورم که مینگیو نگاه متفکرانه ای به سرنخ ها میندازه و میگه.

مینگیو: هر چقدر که میگذره این پرونده منو گیج تر و خسته تر میکنه.

ریوجین: منم همینطور.

مینگیو: تو به کی بیشتر شک داری؟

کمی از قهوم رو میخورم و نگاهم رو بین تک تک مظنونین میچرخونم

ریوجین: همه به اندازه کافی مشکوک هستن.

مینگیو: تونستی راجب عمه بزرگه و دوست پسر سوجین چیزی به دست بیاری؟

ریوجین: هنوز هیچی

مینگیو با خستگی نفسش رو بیرون میده.

مینگیو: حد اقل تونستیم پرونده رو یکم جلو پیش ببریم.

ریوجین: سو‌جین جز کانگجون هیچ دوستی نداشت،خیلی کنجکاوم بدونم چه موقعی با هم آشنا شدن.

ونوو: دوستان یه به گایی جدید

با صدای ونوو هر دو به طرفش بر مگیردیم که ادامه میده.

ونوو: چوی بومهان رو دزدیدن

________________

"اتفاقات دو روز پیش"

زنگ در رو میزنه و مدتی منتظر میمونه،

زیاد طول نکشید که در باز میشه و دوباره با همون خدمتکار (همونی که روز خودکشی سوجین دید) رو به رو میشه، اولش یکم استرس داشت اما بعد لبخند تصنعی میزنه و رو به اون میگه.

مینگی: سلام،حالت خوبه؟

خدمتکار کمی از لحنش متعجب میشه و با خودش فکر میکنه چرا طوری حرف میزنه که انگار اونو از قبل میشناسه؟

𝟏𝟗 - ⇢𝒱𝒾ℴ𝓁ℯ𝓉Donde viven las historias. Descúbrelo ahora