CHAPTER : 4

381 85 68
                                        

شنیدن زمزمه‌ی نسبتا بلندی اون رو به زمان حال برگردوند. خیلی گیج بود و حس میکرد تکه های زیادی از پازل زندگی‌اش هنوز سرجای خودش نیستند.
فعلا فقط باید از این کابوس بیدار میشد.

_تهیونگ..؟

به طرف پسر وانیلی برگشت. خاطرات‌اش با اون پسر مثل یه نوار جلوی آینه ی نگاهش پخش شدند و اطلاعاتی که منبعشان مجهول بود داخل مغزش تحلیل شدند. اسم پسرک روی نوک زبونش نشست.

_جی-جیمین..؟

ناخودآگاه و با تردید لب زد. و با دیدن برقی که چشمان پسر رو برای لحظه‌ای روشن کرد نفس آسوده‌ای کشید. جیمین لبخند ملایمی زد و شونه‌ های تهیو رو به نوازش گرفت، از کنارش بلند شد و کف دست‌اش رو به نشونه‌ ی کمک به طرف تهیونگ دراز کرد.

_بیا بریم بیرون.

تهیونگ حس صمیمیت ناشناخته‌ای داشت.  احساس و خاطره‌ای که همه متعلق به فردی غیر از خودش بودند.

دستش رو داخل دست کوچک و نرم پسر گذاشت و حین بلند شدن لبخند محوی زد. وجود فردی توی دنیای گیج‌کننده ی اطرافش دلگرمی بزرگی بود.

سر تا پای پسر رو وارسی کرد. جین رنگ روشن و تیشرتی قرمز -واضحا و اقلا سه سایز بزرگتر از سایز حقیقیش- به تن داشت و کلاه کپ سفیدی هم داخل مشت اون یکی دستش گرفته بود. درواقع اگه خاطراتِ بدون منبع توی ذهن‌اش رو نداشت، فکر میکرد اون پسر نهایتا ۱۷ سالش باشه؛ چون که خدا! اون پسر که حداقل ده سانتی از خودش کوتاه بود خیلی بغلی به نظر‌ می‌رسید.

پسر دستش رو فشرد و اون رو به بیرون دستشویی هدایت کرد و همین کافی بود تا دهن تهیونگ با دیدن حجم زیادی از کتاب های طبقه بندی شده توی قفسه ها، باز بمونه. نگاهش رو از چپ تا راست اطرافش گذروند و دوباره خاطراتی رو پشتشون دید.

"چرا انگار دارم تو ذهن و به نقش یکی دیگه زندگی میکنم؟‌"

سریع اتهامی که به خودش زده بود رو رد کرد.

"خفه شو اینا فقط تو فیلماست."

نگاهی به پسر منتظر کنارش انداخت.

"باید ازش بپرسم..؟"

به افرادی که جزوه به دست پشت میز های مطالعه نشسته بودند نگاه کرد. اینجا در حین غریب بودن آشنا هم بود، نه تنها در خاطراتش بلکه مطمئن بود خود حقیقی‌اش هم چنین جایی رو دیده بود،شاید توی فیلم و سریال های داخل تلویزیون یا از سینمایی هایی که مین‌جونگ مجبورش میکرد همراهش ببینه.

"صبر کن. چی؟ من اینجارو توی یه فیلم دیدم؟"

مثل اینکه تازه فرضیات جدیدی توی ذهنش شکل گرفته باشه، موهای تنش زیر دست‌ های پسر قرمز پوش سیخ شد. بین ابروهایش رو ماساژ داد.

"دقیقا دارم چه غلطی میکنم؟ فکر به اینکه الان تو یه سینمایی یا همچین چیزیم؟"

به خودش خندید.

Blockbuster | KookVTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang