CHAPTER : 3

429 97 68
                                        

نیمه هشیار بود ولی هنوز میتونست صداهای مبهمی رو که با نگرانی صدایش میکردند، بشنوه؛ اما جونی برای واکنش نشون دادن نداشت. حس فردی رو داشت که زیر تریلی لِه شده باشه، اما حقیقت حتی خودش رو هم گیج می‌کرد.

_ته؟ تهیونگ؟ صدامو میشنوی؟

نمیدونست صدا متعلق به کیه. با گذشتن ثانیه‌ها انگار بیشتر به زندگی برمی‌گشت و این دلیلی بود که بهتر میتونست اطرافش و درد بدنش رو حس کنه‌. جسم سفت زیر سرش گردنش رو به درد می‌آورد و در بدترین حالت ممکن نشسته بود، و همزمان صدای هشدار مغزش توی عصب‌هاش مثل یه درد می‌پیچید. احساس می‌کرد که عضلاتش گوشت‌های بی‌حسی بودن که هر تلاشی برای تکون دادن اونها بی‌فایده بود.

_کیم تهیونگ!

فریادی که دم گوشش کشیده شد و مشت آبی که محکم به صورتش خورد، حتی خرس های زمستونی رو هم بیدار میکرد؛ بنابراین تهیونگ حداقل به خاطر شوک وارد شده پلک هایش رو از هم فاصله داد.

_خدای من تهیونگ! باورم نمیشه اون بیشعور تو رو به همچین وضعی انداخته. مردک پست! حالت خوبه؟ جاییت درد میکنه؟‌

تهیونگ کلمات پسر نگران مقابلش رو میشنید ولی برای تجزیه و تحلیل حرفاش زیادی گیج و منگ میزد. حالا که کمی به خودش اومده بود، سعی کرد صاف‌تر بشینه و متوجه ضعف شدید داره بهش غلبه میکنه؛ هرچند ذهن و روحش خسته تر از بدنش بود، انگار این دفعه به جای جسمش روحش فعالیت سنگینی کرده باشه.

با اینکه ایده‌ای راجب هویت پسر مو بلوند مقابلش -که حتی نمیتونست درست قیافه‌اش رو ببینه- نداشت؛ اون چشم های صادق و نگران کافی بود تا بخواد با سر تکون دادن به معنای "خوبم" از استرس فرد کم کنه.
پسر -که رایحه‌ی وحشت‌زده وانیلش تهیونگ رو خفه میکرد- دست های کوچیکش رو روی گونه ی تهیونگ گذاشت و جیغ زد.

_داری از دست میری، صورتت رنگ گچ شده!

پسر دست هاش رو تکون داد تا قطره های آب باقی مونده بین دست هاش به صورت تهیونگ پرتاب بشه و همین پسر گیج شده رو به خودش آورد. دید تار و ناواضح‌اش به حالت نرمال برگشته بود و قابلیت انالیز اطرافش رو بهتر میکرد.

_تهیونگ؟ خواهش میکنم یه چیزی بگو. میتونی بهم بگی دیشب چه اتفاقی افتاد؟

هیچ صدایی از حنجره‌ی تهیونگ بیرون نمیومد. نه اینکه خودش نخواد، اما حس میکرد لب هایش رو بهم دوختند و صدایی نامرئی بهش گوشزد می‌کرد که حرفی نزنه.

چند ثانیه خیره شدن به پسر مو بلوند کافی بود تا بفهمه اون رو توی بخشی از ذهن‌اش میشناسه، بخشی از ذهن‌اش که مال خودش نبود. لحظه‌های مبهمی رو جلوی چشمش میدید که اون پسر داخلش حضور داشت، اما هنوزم با هویت پسر اشنا نبود؛ و البته وقت تحلیل اطلاعات هجوم شده بهش رو هم نداشت چون پسر با دیدن اخم تهیونگ مثل میخ یکهو بالا پرید.

Blockbuster | KookVDonde viven las historias. Descúbrelo ahora