9

553 71 8
                                        

یونگی با اخم ریزی به حرکات جیمین خیره شده بود... متوجه بود که تقریبا از صبح تو حال خودشه.

جیمین همون طور که سعی داشت قطعات به هم ریخته هدفونش که باز کرده بود و سرجاش برگردونه.. اما نمیتونست ..سنگینی نگاه یونگی و حس می کرد ..اما قرار نبود به روی خودش بیاره...لباش آویزون شد.. زمانی که داشت اون وسیله رو باز میکرد خیلی دقت کرده بود که قطعه ها جاش کجاست اما حالا از نظرش خیلی پیچیده بود.

یونگی نیشختی زد و بی حرف کنار جیمین نشست .. قطعه ها رو از جیمین گرفت تا درست کنه..

#چته؟..چرا انقدر کلافه ای؟..حس میکنم چیزی داره اذیتت می‌کنه.

جیمین که تلاشش ناموفق بود اخم کوچیکی کرد که از نظر یونگی بیشتر بامزه بود تا ترسناک.

÷چیزی نیست..خودم میتونم درستش کنم..لازم نیست تو هرکاری دخالت کنی یونگی شی.

یونگی ابروش و بالا برد و با لبخندی که از نظر جیمین در حالی که جذاب بود فاکینگ تو مخ بود تو صورت جیمین خم شد ..که باعث شد اخم جیمین محو بشه و چشم هاش گرد بشه

#هوم..فکر میکردم فهمیده باشی نمیتونی چیزی و ازم مخفی کنی جیمین شی..اما مثل اینکه هنوز درست و خوب نفهمیدی... نه؟؟

جیمین آب دهنش و قورت داد و نگاهش ناخودآگاه سمت لب های یونگی کشیده شد..دست خودش نبود.. مدام فکرش به اون بوسه شبانه ای که یونگی از شدت عصبانیت روی لباش نشونده بود میفتاد...خب جیمین حق داشت عاشقش بشه.. کیه که بدش بیاد کراشش ببوستش..اما یونگی طوری رفتار کرده بود که انگار فقط برای تنبیه جیمین اون کار و کرده و همین بیشتر به قلب عاشقش آسیب میزد.

یونگی با نگاه خیره جیمین به لباش خنده اش بزرگتر شد.. شاید جیمین گناهکار نباشه .. اما هرچی نباشه پسر اون پارک حرومزاده بود..و یونگی قرار نبود عاشقش بشه...اما عیبی که نداشت جیمین و عاشق خودش بکنه ؟..شاید میتونست از اون به نفع خودش استفاده کنه..

#به چی خیره شدی کیوتی؟..

جیمین از اینکه مچش گرفته شد دستپاچه شد.. گونه هاش هاله ای از صورتی رنگ و گرفت

÷م..من ..هیچی .. میشه یه کم د..دور شی ازم؟

#واقعا این و ازم میخوای؟..نمی‌خوای مثل اون شب ببوسمت؟..

جیمین حس می‌کرد قلبش چند تپش جا انداخته.. یونگی از اون شب جوری رفتار کرده بود که انگار اتفاقی نیفتاده ..الان که میخواست ببوستش پرواز پروانه های و زیر شکمش حس می‌کرد و رنگ گونه هاش از همیشه سرخ تر بود..نگاهش و به چشم های کشیده یونگی داد.. تاب نیاورد .. چشماش و فوری بست و به لباس یونگی چنگ زد.

یونگی از این حرکت کیوت جیمین خندید.. اون پسر زیادی بامزه بود .. در عین حال که زیادی پررو و گستاخ بود اما برای یونگی مطیع و آروم میشد و این چیزی بود که یونگی دوست داشت.. پس پسر و بیشتر از این منتظر نزاشت ...یک دستش و روی کاناپه کنار سر جیمین گذاشت و با اون یکی دست چونه جیمین و گرفت و لباش و روی لبای پفکی جیمین قرار داد..

جیمین لباس یونگی و بیشتر چنگ زد و آروم لباش و تکون داد... برعکس یونگی که با ولع لبای جیمین و میخورد ...باید اعتراف میکرد لب های اون پسر زیادی خوردنی بود ...بعد از مک محکمی که از لب های جیمین گرفت آروم ازش جدا شد.

هر دو نفس نفس میزدن...جیمین آروم چشم هایش و باز کرد و به لباس یونگی خیره شد..خجالت می‌کشید به یونگی نگاه کنه...یونگی خنده ریزی کرد و سر جیمین بالا آورد.

#بهتره خجالت نکشی و بهش عادت کنی جوجه..

**

جونگ کوک با حرص تی شرت سبز رنگ و از سرش پایین کشید ...

«خیلی احمقی جونگ کوک...مثل دخترهای پونزده ساله رفتار کردی...بالا ..به جا اینکه بزنی تو دیکش واسش سرخ و سفید میشی احمق... دفعه بعد خودم بفاکش میدم.. فاک از خودم میترسم ... نکنه بزارم اون به فاکم بده ؟؟»

با چیزی که الان فکر کرد چشماش گرد شد و محکم تر تو سرش کوبید ... به خودش قول داد تلافی اون کار و سر تهیونک در میاره.

از اتاق خارج شد و از پله ها پایین رفت .. اما با صحنه ای که روبه‌روش دید همون جا خشک شد...یونگی هیونگش الان جیمین و بوسیده بود؟...یعنی الان باهم بودن؟..یونگی با پسر یه قاچاقچی رابطه داشت؟..نکنه عاشقش شده بود...با اینکه جیمین پسر خوبی بود..اما هرچی نباشه پسر پارک بود و اون رابطه قرار نبود سرانجام خوبی داشته باشه..این به نفع هر دوشون بود...

سعی کرد با کمترین صدای ممکن به سمت سالن غذاخوری بره ... با رسیدن به سالن تهیونگ با لبخند عجیبی بهش نگاه کرد ...جونگ کوک سعی کرد به اون نگاه توجه نکنه ‌... با بی خیالی صندلی کنار تهیونگ و عقب کشید و نشست ...

&جونگ کوک شی ..خوب استراحت کردی؟..چیزی لازم نداشتی؟

لبخند آرومی به پارک زد و سرش و مودبانه خم کرد

+بله..ممنونم ..همه چیز عالی بود .

پارک سر تکون داد و رو به چانیول حرف زد

&پس جیمین و یونگی کجان؟

@نمیدونم عمو جان.. الان پیداشون میشه .

جونگ کوک با یاد آوری صحنه ای که دیده بود اخم کوچیکی کرد.

&برای مهمونی فردا صبح با چانیول و جیمین برید خرید ...

تهیونگ اخم کوچیکی کرد .. اما چیزی نگفت ...

+خرید ؟..ام ..ما لباس داریم برای مهمونی ..لازم خرید کنیم باز؟

پارک خنده آرومی کرد..نگاهش و به اون پسرک چشم درشت داد.. از نظرش اون پسر زیادی آشنا بود ...اما هرچی فکر میکرد یادش نمیومد..

&لازم پسرم..مهمونی های ما همیشه یه تم مخصوص خودش و داره... مخصوصا مهمونی فرداشب که علاوه بر معرفی شما به عنوان شریکم قرار‌کلی مهمون های سرگرم کننده داشته باشیم ...چان هرچیزی لازم باشه بهتون میگه.

تهیونگ از حرف های پارک حس خوبی نگرفته بود...احتمال میداد منظورش از مهمون ها برده های جنسی ان...همین بیشتر عصبیش میکرد ...اما سعی کرد چهره بی حس خودش و نگه داره

************

اینم از بوسه یونمین

امیدوارم دوسش داشته باشید بوس 💞💞

gray heartWhere stories live. Discover now