part 12

442 50 0
                                    

مغزم همش دنبال یه راه فرار میگشت اما همش به بن‌بست میرسید. نمیدونستم با تهیون که روی تخت توی بغلم بود چیکار باید میکردم. اوضاع واقعا داغون بود و حالا هم که خیلی ناگهانی اتفاق افتاده بود دست و پام رو گم کرده بودم.
از شدت استرس و بی‌پناهی کم مونده بود به گریه بیوفتم.

اصلا دلم نمیخواست رابطه‌ی شیرینی که تازه یه شب از شروعش میگذره به همون راحتی تموم بشه. توی همون فکرها بودم که با صدای تهیون به خودم اومدم که گفت: مادربزرگته؟!
با ترس و استرس بهش خیره شدم و گفتم: اوم..
با کلافگی از جاش بلند شد و زیرلب گفت: این وقت صبح اینجا چیکار میکنه؟

از شدت درموندگی دیوونه شده بودم؛ همونطور که سعی داشتم درد و کوفتگی بدنم رو نادیده بگیرم، از جام بلند شدم و گفتم: اومده مثل هرروز بیدارم کنه...چمیدونم..
با بی‌میلی فوتی توی صورتش کرد و موهاش رو از جلوی چشماش کنار زد و بعد همونطور که لباس‌هاش رو برمیداشت گفت: خودتو جمع و جور کن و برو یه جوری دست به سرش کن...من میرم توی حموم.

و بعد سری وارد حموم شد و در رو پشت سرش بست. نگاهی به تخت پشت و روم انداختم و چندبار پشت سر هم پلک زدم تا گیجی از سرم بپره و سریع همونطور که شلوارکم رو میپوشیدم؛ سرسری تخت رو مرتب کردم.
صدای مادربزرگ هر لحظه بالاتر میرفت و داد میکشید: گیو..اونجایی؟؟ صدامو میشنوی؟ حالت خوبه؟!

با هرجمله‌ای که میگفت عصبی‌تر میشدم و فحشی نثار اون و شانس بدم میکردم. حسابی پریده بود به حس و حالم و به اعصابم گند زده بود. بعد از مرتب کردن موهام و گرفتن قیافه‌ی به اصطلاح خواب‌آلود نفس عمیقی کشیدم و کلید رو توی قفل چرخوندم و در رو باز کردم و با اخم گفتم: چرا خونه رو گذاشتی رو سرت؟!
با دیدنم نفس راحتی کشید و درحالی که منو از درگاه کنار میزد، وارد اتاق شد و گفت: در رو چرا قفل کردی؟ نمیگی نگران میشم؟

اونقدر از دستش عصبانی بودم که حد نداشت؛ با حرص دستی توی موهام و بعد پشت گردنم کشیدم و گفتم: چون میخواستم یکم بیشتر بخوابم و مانع ورود بدون اجازه ی شما به اتاقم بشم؛ خسته شدم از بس که مثل بچه ها باهام رفتار میکنی.
مادربزرگ که اصلا انتظار اون رفتار تند رو نداشت با دلخوری روی تخت نشست و گفت: چت شده؟ قبلا از این موضوع شکایتی نکرده بودی!

نگاه کوتاهی به در حموم انداختم و سعی کردم به خودم مسلط باشم؛ هرچقدر هم که اون توی اتاقم میموند نباید نقطه ضعفی نشون میدادم و اجازه میدادم کمترین شکی به حضور شخص سومی تو اتاق بکنه و البته باید به سریعترین شکل از اتاق بیرونش میکردم. با این محاسبات، زبونم رو دور لبام کشیدم و همونطور که مثلا ادای هرروز صبحم رو درمیآوردم گفتم: حتما من باید شکایت کنم تا متوجه بشی؟
مادربزرگ که به وضوح از رفتارم تعجب کرده بود، از جا بلند شد و به سمتم اومد. همونطور که سعی میکرد با نوازش کردن شونه‌هام آرومم کنه گفت: باشه عزیزم...اگه ناراحتت میکنه دیگه نمیام و بیدارت نمیکنم. حالا برو یه دوش بگیر که اثر این بدخوابی از صورت خوشگلت بره و بتونی بری سرکار.

SeducerМесто, где живут истории. Откройте их для себя