از ماشین پیاده و همراهش وارد فروشگاه شدم. اولین بار بود که با تهیون برای خرید میرفتم برای همین خیلی هیجان داشتم و دلم میخواست بدونم سلیقهش چیه برای همین اجازه دادم خودش لباس هام رو انتخاب کنه.
سلیقهش همونطور که انتظار میرفت، عالی بود؛ رنگ های تیره رو انتخاب میکرد اما مدل لباسهای خاص رو می پسندید که فوق العاده شیک بودن؛ یه شلوار گرمکن و یه کاپشن و دوتا بافت و یه بوت مخصوص کوهنوردی گرفتیم و وقتی خواستیم حساب کنیم، توی تقاطع قسمت نیم بوتها با یکی از کسایی که به هیچوجه انتظار و آرزوی دیدنش رو نداشتیم رو به رو شدیم؛ بائه چه یونگ!
باور نکردنی بود که دوباره، اونم توی چنین موقعیتی باهاش رو به رو بشم. فکر میکردم همون یک باری که توی مهمونی دیدمش اولین و آخرین دیدارمون باشه اما انگار سرنوشت چیز دیگهای رو رقم زده بود. تهیون با دیدن چه یونگ، به سرعت من رو سمت اتاق پرو سمت چپمون کشید و هرطور بود خودش رو هم کنار من توی اتاقک چپوند. توی اون اتاق کوچیک که برای راحت بودن مجبور بودیم تو بغل هم بایستیم جفتمون رگبار فحش و لعنت رو روانهی شانس گندمون کردیم. ناخواسته یکی از فحش های بدم رو بلند گفتم و بعد لگدی به ساق پای تهیون کوبیدم. با خشم آهی کشید و گفت: نمیتونی تو دلت عصبانیتت رو خالی کنی؟؟!
با صدای آرومی زمزمه کردم: اینو زدم واسه لاس زدنت با اون دخترهی خطکش توی اون مهمونی.صاف توی چشمام زل زد و گفت: بعد من باید بخاطر اون رفتارهای مضخرف و کم محلیات چیکار کنم؟
رومو ازش برگردوندم و زمزمه کردم: دیگه کاریم مونده نکرده باشی؟
خودش رو بهم چسبوند و پشتم رو کامل به دیوار اتاقک تکیه داد و با لبخند شیطانی رو لبش گفت: من میدونم که تو خوشت نیاد بدت هم نمیاد!خواستم جوابشو بدم که صدای صحبت چند نفر از پشت در اتاق پرو، من رو وادار به سکوت کرد. چندسانت در اتاقک رو باز کرد و سر و گوشی آب داد. با دیدن دوتا خانومی که جلوی در داشتن راجع به جنس و زیبایی لباسها صحبت میکردن، پوزخندی زد و دوباره در بست و درحالی که به چشمام خیره میشد گفت: یه بیست دقیقهای رو این توو علافیم.
آهی کشیدم و درحالی که به چه یونگ و جد و آبادش فحش میدادم گفتم: این توو خشک میشیم که...تازه اگه لو نریم و آبرومون نره!
خنده ی ریزی کرد و قفل پشت در اتاق پرو رو انداخت و گفت: لو نمیریم؛ حالا برای اینکه خشک نشیم بیا یه کار مفید انجام بدیم.باز شیطنتش گل کرده بود؛ از برق چشماش و اون لبخند دندون نمای جذابش مشخص بود. دستامو دور کمرش حلقه کردم و درحالی که یکی از ابروهام رو بالا میدادم با شیطنت گفتم: باز چه نقشهای کشیدی که اینطور میخندی؟!
نگاهش رو بین لب ها و چشمام چرخوند و گفت: تو داری به چی فکر میکنی که نیشت اینطور باز شده؟
از پرروئیش خندهام گرفت و میخواستم از فرصتی که برام پیش اومده بود استفاده کنم. یکم سمت خودم کشیدمش و زمزمه کردم: میخوام ببوسمت.

YOU ARE READING
Seducer
Fanfiction● Seducer _ اغواگر ○ این مسخرهاس! برخلاف احساسی که من بهش دارم، اون از من متنفره...اون با من فرق داره؛ تهیون دوستدختر داشته و من...گذشته از تمام اینا رابطهی ما چیزی بیشتر از برادر خواندگی نیست. °○ 𝘛𝘢𝘦𝘨𝘺𝘶 °○ 𝘋𝘳𝘢𝘮𝘢/ 𝘙𝘰𝘮𝘢𝘯𝘤𝘦/ 𝘚𝘮�...