دستم رو کشید و من رو همراه خودش سمت سرویس بهداشتی برد. برای آروم کردن آشوب دلم، همونطور که دنبالش میرفتم نگاهم رو دور و اطراف میچرخوندم؛ انگار هیچکس جز همونایی که نزدیکمون بودن متوجه اون اتفاق نشده بودن. تا خواستم نفسی از روی راحتی خیال بکشم یهو با شدت وارد سرویس بهداشتی شدم.
آهی کشیدم و با کلافگی سمت تهیون برگشتم و گفتم: گندی که زدی کافی نبود که اونطوری وسط سالن منو دنبال خودت کشیدی؟! اصلا معلوم هست چه غلطی میکنی؟ برو کنار ببینم!
خواستم از سر راهم کنارش بزنم و از سرویس بهداشتی خارج بشم که در رو بست و از پشت قفل کرد؛ وقتی به سمتم برگشت صورتش برانگیخته شده بود. خواستم ازش بپرسم چشه که یهو بهم توپید و گفت: داشتی اونجا با اون دختره چه غلطی میکردی؟!
حدسم درست بود؛ اون داشت حسودی میکرد و تمام اون کارا رو از روی حسادت انجام داد تا من رو اینجا بکشونه؛ با این نتیجه گیری که کردم، با اعتماد به نفس جلوش ایستادم و هر حرفی که توی دلم بود رو به زبون آوردم و گفتم: خودت چی؟ تمام این هفته کجا بودی؟ اونجا با اون دخترهی عوضی چیکار میکردی؟ اصن معلوم هست چته؟ حالت عادی نداری... یه روز خوبی و چند روز میری تا از زیر سنگ پیدات کنم...من چه فکری...
حرفم بخاطر بوسهی ناگهانیش نصفه موند. مثل دفعهی قبل خودش پیش قدم شده بود و بیوقفه لبامو میبوسید اما دیگه قصد نداشتم مثل احمقا فقط بازیچه بشم. بین بوسه ها، انگشتامو روی لباش گذاشتم و از خودم جداش کردم و گفتم: منو بازی نده تهیون...
من رو به دیوار پشت سرم کوبید و درحالی که انگشت هاش رو لای انگشتام زنجیر میکرد لبشو روی لبم کشید و گفت: میخوامت...
به گوشام بابت شنیدن اون جمله، اون هم از طرف تهیون اعتماد نداشتم؛ نمیتونستم باور کنم که تهیون همچین چیزی رو به زبون آورده باشه.
با گنگی به چشماش خیره شدم تا شاید بتونم از احساسش با خبر بشم اما مثل همیشه توی سیاهی چشماش خودمو گم کردم. دائم رفتار چند روز پیشش توی ذهنم میومد و باعث میشد فکر کنم داره بازیم میده.وقتی بی حرکت بودنم رو دید، دستش رو زیر چونهام گذاشت و خواست بوسهامون رو دوباره از سر بگیره که سریع رومو ازش برگردوندم. به هرحال نمیتونستم اجاره بدم ازم سواستفاده کنه.
+دروغ میگی...داری بازیم میدی.انگار خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم بخاطر رفتار سردش داغون شده بودم. مدتی رو به چشمام خیره شد و بعد درحالی که انگشت شستش رو روی لبام میکشید گفت: فکر میکنی اگه...میخواستم فریبت بدم...
دستش رو از روی لبام تا گردن و بعد هم شونههام کشید و همونطور که آروم آروم جلیقهی لباسم رو از تنم بیرون میکشید ادامه داد: یه همچین ریسکی میکردم و با تو...توی یه همچین جایی...خودمو زندونی میکردم؟

YOU ARE READING
Seducer
Fanfiction● Seducer _ اغواگر ○ این مسخرهاس! برخلاف احساسی که من بهش دارم، اون از من متنفره...اون با من فرق داره؛ تهیون دوستدختر داشته و من...گذشته از تمام اینا رابطهی ما چیزی بیشتر از برادر خواندگی نیست. °○ 𝘛𝘢𝘦𝘨𝘺𝘶 °○ 𝘋𝘳𝘢𝘮𝘢/ 𝘙𝘰𝘮𝘢𝘯𝘤𝘦/ 𝘚𝘮�...