part 14

367 50 0
                                    

اون دیگه آخرش بود؛ رسما قصد کرده بود من رو به کشتن بده. نکنه واقعا میخواد اون کارو انجام بده؟!
با گذشتن اون فکر از سرم یهو یه صدا تو مغزم اکو شد که گفت نکنه دیشب...یه خداحافظی بوده؟!

درجا سرم رو برای تکذیب اون قضیه به دو طرف تکون دادم و سعی کردم ذهنم رو از اون جمله‌ی مسخره و اون تصورات احمقانه خالی کنم.

اصلا نمیخواستم حتی یک ثانیه بیشتر بهش فکر کنم. از حرص و ناراحتی زیرلب زنجیره‌ای از فحش های ناجور براش ردیف کردم و همونطور که کله‌ی داغ کرده‌ام رو بین دستام میفشردم، نفس خیلی عمیقی کشیدم و سعی کردم روی کار تمرکز کنم.

اون روز همونطور که مادربزرگ برنامه ریزی کرده بود با هانی یه سر به اون مزون رفتیم و با کمک اون یک دست از شیک ترین کت و شلوارها رو انتخاب کردم و بعد از اونجا هم یه چندتا بوتیک کفش برای پیدا کردن یه ست مناسب برای اون کت و شلوار رفتیم.

-
خلاصه چند روزی که به برگزاری جشن باقی مونده بود به شکل عجیبی با کارهای بیخود و تشریفات الکی برای آماده شدن واسه اون جشن مسخره پر شد؛ و من در کمال ناامیدی و کلافگی روز به روز از تهیون دورتر میشدم. دیگه کم کم داشت باورم میشد که اون واقعا میخواد بهم خیانت کنه و همون باور هم داشت کم کم ذوبم میکرد و روحم رو میگرفت.

تهیون تمام اون چند روز ازم فرار میکرد؛ تو فروشگاه که تحت هیچ شرایطی نمیدیدمش و وقتی هم که خونه بودیم یا توی اتاقش بود و یا اصلا خونه نبود. معلوم نبود چی تو مغزش میگذره. حتی روز جشن هم از صبح غیبش زده بود.

-
سر میز صبحانه بی توجه به چشم غره‌ها و نگاه‌های معنادار مادرش هر پنج دقیقه به گوشیش زنگ میزدم اما جواب نمیداد. به معنای واقعی کلمه دیوونه شده بودم. یعنی اگه تماسم رو جواب میداد همونجا وسط همون جمع به بار فحش میبستمش. واقعا کاسه‌ی صبرم رو لبریز کرده بود.
همونطور که درگیر زنگ زدن بهش بودم یهو مادربزرگ گوشی رو از توی دستم بیرون کشید و با لحن بدی گفت: چویی بومگیو...معلوم هست چت شده؟ به کی اینطور پشت سر هم زنگ میزنی؟!

وقتی به صفحه موبایل خیره شد، یه لحظه قلبم ایستاد اما با یادآوری اینکه اسمش رو به اسم هانی تغییر داده بودم، خیالم راحت شد و دوباره خودم رو جمع و جور کردم.
مادربزرگ با دیدن اسم هانی لبخندی زد و گفت: داشتی به هانی زنگ میزدی؟ نیاز نیست.

دستم رو گرفت و همونطور که از پشت اون میز لعنتی بلندم میکرد گفت: باهاش تو سالن میکاپ قرار گذاشتم.
من رو دنبال خودش به سمت در خروجی کشید و خطاب به بابا گفت: عزیزم ما دیگه میریم...توی جشن میبینمت.
خوب میدونستم که میخواد من رو با خودش به سالن میکاپ ببره و تا جایی که میتونه به پوست و موهام برسه اما واقعا توی اون وضعیت حال و حوصله‌اش رو نداشتم.

خواستم دوباره موبایلم رو بگیرم تا برای بار هزارم به تهیون زنگ بزنم اما مادربزرگ با پرروئی تمام اخمی کرد و موبایلم رو داخل کیفش گذاشت و گفت: تا آخرشب دیگه خبری از گوشی نیست. یه امروز رو بیخیال کار و فروشگاه شو!
اعصاب خط خطی شده‌ام با اون حرفش کاملا سیاه شد. خودم به اندازه کافی داغون و عصبی بودم حالا اون حس شوخی و بازیش گل کرده بود.

SeducerWhere stories live. Discover now