part 11

438 54 0
                                    

اون روز بارها با تهیون چشم تو چشم شدم؛ اما دیگه از اون حس عجیب و آزاردهنده که هر دفعه میدیدمش سراغم میومد خبری نبود. دیگه حس نمیکردم برای جلب توجه‌اش باید یه کاری انجام بدم. احساس میکردم هربار که همو میبینیم تمام توجه‌اش به منه و همین برام کافی بود. وقت ناهار، وقت سرکشی، جلسه‌ی مدیران داخلی و خیلی موقع های دیگه اون حس رو داشتم؛ حس سنگینی نگاه و توجه‌اش!

حتی هانی هم متوجه اون شده بود و هربار با طعنه زدن به بازوم یا چشم و ابرو بالا انداختن میخواست توجه تهیون رو بهم نشون بده. تازه داشتم معنی حرفای هانی که ازم میخواست صبر داشته باشم و کاری نکنم رو میفهمیدم. تصمیم گرفتم این روند سکوت و کم محلی کردن به تهیون رو پیش بگیرم و صبر کنم تا ببینم چی پیش میاد.
بعد از چهار پنج روز، اتفاقای جالب شروع به رخ دادن کردن.

-
مثل هرروز، پشت میزم نشسته بودم و داشتم از گرسنگی به خودم میپیچیدم. بخاطر این که خیلی خوب از پس نقشی که بازی میکردم بر بیام، مجبور بودم توی جمع خانواده صبحونه و شام رو بپیچونم تا مثلا تهیون رو سر این موضوع حساس کنم.

دو روز اول خوب بود اما بعد از اون از شدت گرسنگی و خستگی همش اعصابم بهم ریخته بود و دیگه کم کم رو به فنا بودم. خلاصه منتظر هانی بودم تا با ناهار وارد دفترم بشه و من رو از مرگ نجات بده.

چند دقیقه‌ای طول کشید و وقتی وارد دفترم شد، با یه قیافه‌ی متعجب و خنده‌دار مشمایی که ظرف غذا داخلش بود رو جلوم روی میز گذاشت. دقیقا حالت صورتش رو هدف گرفتم و همونطور که ظرف غذا رو از داخل مشما بیرون میکشیدم گفتم: این چه قیافه‌ایه؟؟ چی شده؟
نگاهی به من انداخت و همون طور که به غذا اشاره میکرد گفت: هیچی..این غذا رو دوست دارین؟

با حالتی مشکوک نگاهم رو ازش گرفتم و مشغول باز کردن بسته‌ی غذام شدم که با دیدن همبرگر گوشت داغ و خوش بو برق از چشمام پرید.
نگاه تشکرآمیزی به هانی انداختم و همونطور که آستینام رو برای خوردن همبرگر بالا میزدم گفتم: آره عاشقشم... داشتم از گرسنگی میمردم. این بهترین چیزی بود که میتونستی برام بگیری.

خنده‌ی کوتاهی کرد و همونطور که روبه روم مینشست با آرامش خاصی گفت: من این غذا رو براتون نگرفتم.
یه گاز بزرگ از اون همبرگر لعنتی گرفتم و همونطور که بخاطر طعم فوق العاده‌اش رو ابرا سیر میکردم گفتم: پس از کجا اومده؟!
دستش رو جلوی دهنش گرفت و ریز خندید؛ رفتارش خیلی عجیب شده بود. برای ثانیه‌ای دست از خوردن کشیدم و با کلافگی گفتم: خب بگو دیگه. تو این وضعیت وقت گیر آوردی.

دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و درحالی که با صدای بلند میخندید گفت: مدیر کانگ این غذا رو براتون گرفتن و دادن به من تا براتون بیارم. گفتن چندوقتیه خوب غذا نمیخورین و این غذای موردعلاقتونه.
از هنگ اونور تر رفته بودم؛ اصلا تو مغزم پردازش نمیشد. به زور لقمه‌ی توی دهنم رو قورت دادم و گفتم: دروغ که نمیگی؟ نه؟ واقعا خودش این کار کرد؟!

SeducerTahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon