نفس عمیقی کشیدم تا کمی مغزم باز شه و بعد درحالی که بهش نزدیک میشدم گفتم: تهیونآ، عزیزم...من باید برم؛ داره یه اتفاقایی میفته که مطمئنا به من مربوطه و من باید بدونم چه خبره!
پوزخندی زد و گفت: فکر میکنی اگه اینطور حرف بزنی من قبول میکنم که بری؟ فکر کردی با بچه طرفی؟
اصلا درکش نمیکردم. نمیفهمیدم چرا داره اینطور رفتار میکنه و انقدر کارو برام سخت میکنه. با حرص دستی توی موهام کشیدم و با لحن عصبی گفتم: چرا اینکارو میکنی؟لبخند شیطونی روی لبش نشوند و گفت: دلم نمیخواد بری! میخوام امشب رو با من اینجا بمونی.
اگه تو موقعیت دیگهای بودیم قطعا از شنیدن اون پیشنهاد بال در میآوردم ولی الان اصلا اوضاع درست درمون نبود. شک نداشتم که تهیون از یه چیزی خبر داره که انقدر عجیب رفتار میکنه و نمیذاره که من برم.آهی کشیدم و گفتم: تهیون...من شبیه احمقام یا تو اینطور فکر میکنی؟!
لبخندش کمی بستهتر شد و گفت: هیچکدوم.
بی معطلی صدامو بالا بردم و پرسیدم: پس میشه بگی انگیزهات از اینکه توی این موقعیت شیطنتت گل کرده چیه؟! دلیلی هست که نمیذاری برم؟همونطور که روی مبل کنار شومینه مینشست گفت: اگه دلیل داشته باشم...نمیری؟!
برای این که سریع تر حقیقت رو بگه با کلافگی موهامو بهم ریختم و گفتم: باید اون دلیل رو بدونم. مادربزرگ ازم خواهش نکرده که برگردم بهم دستور داده! معلوم نیست چه خبره...حالت عصبیم اون رو هم عصبی کرد و با خشم متقابلا صداش رو بالا برد و گفت: میخوایی بفهمی که چی؟ چرا برات انقدر مهمه؟ مگه تو نبودی که میگفتی اگه منو داشته باشی برات کافیه؟ حالا من اینجام...من رو داری...برای چی انقدر اصرار داری که برگردی؟!
نمیتونستم منظور پشت حرفاش رو بفهمم؛ با درموندگی داد کشیدم: این دوتا موضوع هیچ ربطی بهم ندارن تهیون.
پوزخندی زد و از جاش بلند شد و فریاد کشید: چرا دارن!! میخوایی بدونی چه خبره؟! دلیل این ملاقات فقط اعلام تصمیمیه که خانوادههامون از چند ماه پیش برامون گرفتن. فقط میخوان بهمون بگن که باید تا دوسال آینده با دوتا وارث فروشگاه کوب سیتی یعنی بائه چه یونگ و بائه یون هی ازدواج کنیم و جای پامون رو محکم کنیم! حالا...اگه دلت میخواد زودتر این خبرو بشنوی و ازش اطاعت کنی...میتونی برگردی.کلید رو از توی جیبش درآورد و جلوم پرت کرد و گفت: گم شو...
حدس میزدم اما فکر نمیکردم واقعا قضیه اون باشه؛ همون لحظه که مادربزرگ برای معرفی یون هی بهم اصرار میکرد اون حدس رو زده بودم ولی نمیدونم چی باعث شده بود که فکر کنم دارم اشتباه میکنم، شاید هم اونقدر درگیر تهیون و احساساتم شده بودم که اصلا به اون احتمال ارزشی ندادم.
به هرحال به هر دلیلی که بود اهمیتی نداشت و مهم این بود که من هیچ وقت حاضر به انجام اون کار مسخره نبودم؛ هیچوقت راضی نمیشدم که زیر بار یه ازدواج احمقانه و اجباری برم. من فقط تهیون رو میخواستم و به هیچ وجه نمیتونستم شخص دیگهای رو کنار خودم بپذیرم.

YOU ARE READING
Seducer
Fanfiction● Seducer _ اغواگر ○ این مسخرهاس! برخلاف احساسی که من بهش دارم، اون از من متنفره...اون با من فرق داره؛ تهیون دوستدختر داشته و من...گذشته از تمام اینا رابطهی ما چیزی بیشتر از برادر خواندگی نیست. °○ 𝘛𝘢𝘦𝘨𝘺𝘶 °○ 𝘋𝘳𝘢𝘮𝘢/ 𝘙𝘰𝘮𝘢𝘯𝘤𝘦/ 𝘚𝘮�...