part 7

420 55 11
                                    

با رنگ پریدگی سری به معنای فهمیدن تکون داد و از دفتر خارج شد. بدون فوت وقت، از پشت میز بلند شدم و قبل از اینکه سمت انبار به راه بیفتم، از داخل کشوی میزم ادکلنی رو بیرون آوردم و کل هیکلمو باهاش خوشبو کردم.

در انبار رو باز کردم؛ انبار مثل همیشه سرد بود. نفس عمیقی کشیدم و به سمت خوشخواب‌ها به راه افتادم. هرچی به اون قسمت نزدیک‌تر میشدم، هوای انبار سردتر میشد؛ دستام دور خودم پیچیدم و سرعتم رو بیشتر کردم.

روی یکی از خوشخواب‌ها نشستم و چندتا دکمه اول لباسم رو باز کردم و یقه‌اش رو کمی نامرتب کردم. دستی توی موهام کشیدم تا ژولیده به نظر برسن و شروع کردم به تمرین کردن. حرفایی که میخواستم بهش بزنم رو چندبار پیش خودم تکرار کردم اما هربار که به نقطه اصلی اعتراف میرسیدم، زبونم بند میومد. خودمم باور نمیکردم که بخوام به بزرگترین دشمن و رقیبم اعتراف کنم که عاشقش شدم. حتی تصور قیافه‌اش بعد از شنیدن اون کلمات موهای تنم رو از وحشت سیخ میکرد.

همون لحظه صدای نوتیفیکیشن موبایلم بلند شد؛ صفحه چت رو با هانی باز کردم که نوشته بود: مدیر کانگ سمت انبار به راه افتادن.
فوری از جام پریدم و پشت یه سری از خوشخواب‌ها قایم شدم؛ تپش قلبم به اوج رسیده بود و طوری به قفسه سینه‌ام کوبیده میشد که احساس میکردم هر لحظه ممکنه پرت شه جلوی پام.

حدود پنج دقیقه بدون هیچ حرکتی پشت خوشخواب‌ها ایستاده بودم که دومرتبه صدای موبایلم بلند شد. از استرسم با دندونام به جون پوست لبم افتادم و پیام جدید هانی رو خوندم: مدیر کانگ وارد انبار شدن و من در رو قفل کردم. همینجا مراقبم لطفا زیاده روی نکنین.

نفس حبس شده‌ام رو به آرومی از ریه هام خارج کردم و با کنترل لرزش بدنم، به صدای قدم های نامنظمی که داشت بهم نزدیک میشد، گوش دادم. هرلحظه با نزدیک تر شدن صدای قدم هاش، بیشتر به نامنظم بودنشون پی بردم. وقتی صدای قدم‌ها قطع شد، فهمیدم بهم رسیده. چنگی به خوشخواب‌های پشتم زدم و با چشمای لرزون به جایی که ایستاده بود خیره شدم.

اخماش توی هم بود و حسابی عرق کرده بود و سعی داشت دلیل اون گرمای عجیب و حال بهم ریخته‌اش رو بفهمه. با کلافگی همه جا رو از نظر میگذروند بلکه مدیر سرکشی رو پیدا کنه اما غافل از اینکه اصلا خبری از سرکشی نبود.
وقتشه، باید خودم رو بهش نشون بدم؛ باید باهاش حرف بزنم.

با قدم های لرزون از پشت خوشخواب‌ها خارج شدم و به صورت کلافه و عصبیش چشم دوختم. با دیدنم مثل آتش فشان منفجر شد و همونطور که با پشت دستش عرق روی پیشونیش رو کنار میزد داد کشید: بازم تو؟!
با چشمای پریشون و وحشیش دنبال مدیر سرکشی همه جا رو زیر و رو میکرد. آروم روی یکی از خوشخواب‌ها، دست به سینه نشستم و گفتم: دنبال کی میگردی؟؟ اینجا جز من و تو...کسی نیست و قرار هم نیست که بیاد.

SeducerWhere stories live. Discover now