با بلند شدن سر و صدا تو خونه فهمیدم که روز جدید شروع شده. اصلا دلم نمیخواست از اتاقم بیرون برم و کسی رو ببینم، مخصوصا مادر تهیون رو؛ اما میدونستم اگه توی اتاقم بمونم اوضاع بدتر از اینی که هست میشه.
پس تصمیم گرفتم به فروشگاه برم و اونجا با هانی حرف بزنم و برای حل این قضیه ازش کمک بگیرم و هم از محیط این عمارت نفرین شده دور بمونم. از طرفی هم نمیدونستم که مادر تهیون به بابا و مادربزرگم قضیه رو گفته یا نه؛ هیچ وقت توی وضعیتی بدتر از این قرار نگرفته بودم.
آهی کشیدم و بعد از یه دوش سرسری، یه لباس خیلی معمولی و ساده پوشیدم و دستی به موهام زدم. از اتاقم خارج شدم و وقتی میخواستم از پله ها پایین برم، ناخودآگاه نیم نگاهی به در بستهی اتاق تهیون انداختم.
با دیدن در اتاقش، یاد اتفاقا و حرفای دیشب افتادم و دوباره بغض کردم اما با گرفتن نگاهم و پایین رفتن از پلهها از شکستن دوباره بغضم جلوگیری کردم.
لرزش پاهام با برداشتن هر قدم بیشتر میشد؛ از رو به رو شدن با خانواده میترسیدم چون نمیدونستم قراره چه برخوردی باهام داشته باشن. پام که به طبقهی همکف رسید اولین کسی که باهاش رو به رو شدم مادر تهیون بود که خون رو تو رگام منجمد کرد.بدون هیچ حرکتی سرجام میخکوب شدم و چند ثانیهای رو متقابلا بهش خیره موندم که مثل همیشه، با چشم غرهش من رو نادیده گرفت و طناب نگاهمون رو پاره کرد. از این رفتارش هیچی نفهمیدم؛ نه میتونستم حدس بزنم که به کسی گفته یا نه، و نه این که تو کلهاش چی میگذره. شاید هم اونقدر بهم ریخته و درمونده بودم که نمیتونستم خوب تمرکز کنم.
هنوز از شوک دیدار مادر تهیون بیرون نیومده بودم که مادربزرگ از آشپزخونه بیرون اومد. با دیدنش احساس کردم روحم از جسمم خارج شد. منتظر بودم بیاد سمتم و یه سیلی بخوابونه توی گوشم و ازم توضیح بخواد اما بعد از ثانیهای خیره شدن بهم، جلو اومد و پشت دستش رو روی پیشونیم گذاشت و گفت: بومگیو عزیزم؟ چرا این شکلی شدی؟ اینطوری میخوایی بری فروشگاه؟
به چشمای نگرانش نگاهی انداختم؛ هیچ اثری از ناراحتی و عصبانیت توشون دیده نمیشد پس نتیجه گرفتم که هنوز از قضیه خبر دار نشده؛ چراشو نمیدونم اما به هرحال از مادر تهیون ممنونم.نفس عمیقی کشیدم و بغضی که به خاطر درموندگی هر لحظه توی گلوم بزرگتر میشد رو به زور قورت دادم و گفتم: امروز حال و حوصله ندارم...یکم حالم ناخوشه.
دستش رو روی گونه راستم گذاشت و گفت: چرا؟ مریض شدی؟؟اشک داشت تو چشمام حلقه میزد، باید زودتر میرفتم قبل از این که به گریه بیفتم و خودم رو لو بدم. خنده ای احمقانه و مصنوعی کردم و درحالی که به سمت در میرفتم گفتم: نه..فقط بی حوصلهام...زودتر میرم، شب میبینمت.
و سریع از خونه خارج شدم؛ با دیدن راننده ام بهش اشاره ای زدم و سریع توی ماشین نشستم. حتی راننده هم از دیدنم با اون قیافه و حال و روز، جا خورده بود اما اهمیتی نداشت.

VOCÊ ESTÁ LENDO
Seducer
Fanfic● Seducer _ اغواگر ○ این مسخرهاس! برخلاف احساسی که من بهش دارم، اون از من متنفره...اون با من فرق داره؛ تهیون دوستدختر داشته و من...گذشته از تمام اینا رابطهی ما چیزی بیشتر از برادر خواندگی نیست. °○ 𝘛𝘢𝘦𝘨𝘺𝘶 °○ 𝘋𝘳𝘢𝘮𝘢/ 𝘙𝘰𝘮𝘢𝘯𝘤𝘦/ 𝘚𝘮�...