After Story

409 39 28
                                    

دستی توی موهام کشیدم و درحالی که لیوان قهوه‌م رو  از لبم جدا میکردم و دوباره روی میز میکوبیدمش، سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و با کلافگی گفتم: سرم درد گرفت! خواهش میکنم بیا بالاخره به یه توافق برسیم. خسته شدم تهیون!

موهاش رو با لجبازی بهم ریخت و گفت: من که برات توضیح دادم!
با خشم بهش خیره شدم و صدام رو کمی بالاتر بردم و گفتم: الان سه ساعته دارم بهت میگم چه جور مراسمی برای کریسمس مناسبه اما هنوز داری حرف خودت رو میزنی.

چشماشو توی کاسه چرخوند و گفت: آره سه ساعته داری برام یه مهمونی خسته کننده و خواب آور رو شرح میدی؛ خب معلومه که قبول نمیکنم. کی حاضره به یه مهمونی که هیچ چیز سرگرم کننده‌ای توش نیست بره؟! چهار تا مدیر خسته کننده بیان و کنفرانس بدن و بعد هم بهترین مشتری‌ها رو معرفی کنن و تموم؟

با غرور سرم رو بالا گرفتم و گفتم: من. من حاضرم برم.
لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت: منظورم آدم عادی بود بومگیو.
با حرص از جا پریدم و درحالی که بهش چشم غره میرفتم گفتم: مثلا آدم عادی تویی؟! میخوایی یه مشت دلقک رو بریزی توی فروشگاه و همه جا رو با مدل‌ها و رقاص‌ها پر کنی؟ به این میگی مهمونی کریسمس یا پارتی جوونای دبیرستانی؟ تازه اونم چنین جشن مهمی. دیوونه شدی؟!
دستش رو زیر چونه‌اش گذاشت و درحالی که به چهره‌ی برافروخته‌م لبخند میزد گفت: پس بگو...بگو حسودیت میشه اگه اون مدل‌ها و رقاص‌ها بیان، چون فکر میکنی تمام توجهی که باید به تو بشه رو به خودشون جلب میکنن.

نمیتونستم بگم یکی از دلایل مخالفتم اون نبود؛ آخه طبق شناختی که از دایره‌ی اجتماعی بودن تهیون داشتم، مطمئن بودم اون شب رو باید تنهایی بگذرونم؛ اما خب این تنها دلیل هم نبود.

گلوم رو صاف کردم و درحالی که سعی میکردم بهش نگاه نکنم گفتم: چه ربطی داره؟ اصلا هم اینطور نیست.
با صدای بلند خندید و گفت: میدونستم...اگه همچین فکری نمیکردی باید به بومگیو بودنت شک میکردم.

اخمی کردم و برای عوض کردن بحث روی میز به سمتش خم شدم و گفتم: تهیون واقعا دلیلی نمیبینم که مهمونی کریسمس فروشگاه رو اونقدر مجلل برگزار کنیم. یه مهمونی ساده با چندتا جایزه‌ی کوچیک و هدف کوچیک کافیه. هم میتونیم اسپانسرهایی که میگی رو جمع کنیم و هم قرارداد مهممون رو ببندیم و مهمتر از همه این که میتونیم شب رو توی خونه‌ی خودمون باشیم.

ابرویی بالا انداخت و گفت: برای این که اسم فروشگاه رو سر زبون‌ها بندازیم باید از این مناسبت‌ها نهایت استفاده رو ببریم. بهترین روش هم استفاده از نسل جوون جامعه است؛ اونا هرجا پارتی باشه و بیشتر بهشون خوش بگذره میرن و بعد هم تا مدت‌ها از شب خوبی که گذروندن تعریف میکنن. به نظرت راهی بهتر از این هم برای توی چشم اومدن برامون هست؟

کاملا متوجه حرفاش میشدم و درکشون میکردم اما باز هم دلم نمی خواست اون شب رو توی فروشگاه بگذرونیم؛ اون اولین کریسمس ما به عنوان یه زوج بود.

SeducerTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang