part 2

243 38 1
                                        

هوسوک با سردرد شدیدی که داشت نیم خیز روی تخت نشست
خیلی اروم با چشم های نیم باز به ساعت نگاه کرد
+خدایااا... خواب مووندممم
پسر با تمام سرعت از روی تخت بلند شد خودشو توی دستشویی انداخت شروع کرد
به مسواک زدن دندون هاش و در اخر شستن صورتش.
همینکه کارش تموم شد یک راست در کمد رو باز کرد یه لباس کاملا معمولی پوشید، همراه کیفش از اتاق خارج شد.
تنها چیزی که از دیشب یادشه این بود که به خاطر اون ادم بی لیاقت مست کرده و با کمک سومی به خونش امده.
حالا این مست کردن الکی باعث شده بود که صبح دیر از خواب بیدار بشه، اولین روز دانشگاهش دیر کنه.
+خواهش میکنم نرفتهه باشههه
پسر همین طور که از بین مردم رد میشد، دعا میکرد که اتوبوس این ساعت رو از دست نده.
پس به قدم هاش سرعت داد با دیدن اتوبوسی که وایستاده بود با خوشحالی سوارش شد
+خداروشکر
هوسوک به اطرافش نگاه کرد با دیدن صندلی خالی خیلی اروم نشست
از پشت پنجره به درخت ها، ادم هایی که دست به دست کنار همدیگه قدم میزدن نگاه میکرد.
چقدر دوست داشت با ادمی که از ته قلبش دوسش داشته باشه، اینکارو انجام بده.
پسر توی افکارش غرق شده بود که با صدای موبایلش به دنیای واقعی برگشت
+این کیه؟! 
هوسوک همین جور که به بی تفاوت بودن ادم ها نگاه میکرد از توی جیبش موبایلش رو برداشت با دیدن اسم سومی لبشو گاز گرفت.
میدونست اگه به این تماس جواب بده، ابروش جلوی این همه ادم میره.
پس موبایلش روی بی صدا گذاشت به صندلی تکیه داد
حدود نیم ساعت بعد جلوی دانشگاه پیاده شد با خوشحالی به سمت کلاس بعدیش میرفت، اصلا براش مهم نبود.
که یکی از کلاس های مهمش رو از دست داده، مهم فقط این بود که خودشو به دانشگاه رسونده
: پسره احمققق
سومی به سرعت به سمتش میدویید در اخر شروع کرد به کتک زدن هوسوک
: چرا جواب تماسمو ندادی؟!
هوسوک تا این حرف رو شنید قیافه ای به خودش گرفت که باعث عصبانیت بیشتر سومی شد
: میدونی چقدر از استاد کیم به خاطر تو ابله حرف شنیدم
+بیخیال... یعنی حرف های استاد کیم از رفیق دل شکسته ات مهم تره
دختر نفسی کشید به پسری نگاه کرد که عین خیالش نیست
البته هوسوک از اون دسته ادم هایی بود که اگه کمرشون زیر مشکلات خم بشه،  بازم هیچی حرفی نمیزنه.
: باشه بابا... بیا حداقل به کلاس بعدی برسیم
سومی کتابش رو به هوسوک داد
دوتایی به سمت بوفه دانشگاه رفتن تا برای کلاس بعدی شون انرژی کافی داشته باشن
........
یونگی خیلی اروم از ماشین پیاده شد به دانشگاه جدیدش خیره شد.
پسر با اصرار پدرش به دانشگاهی که برادرش درس خونده بود، امده بود
:یونگی هیووونگگ
تهیونگ با خوشحالی به سمت یونگی میدویید در اخر دستشو دور گردن یونگی انداخت
: به دانشگاه جدیدت خوش امدی هیونگ من
-ازت ممنونم ته
یونگی به ارومی دست تهیونگ از گردنش جدا کرد به اطرافش نگاه کرد.
دختر و پسر هایی که کنار همدیگه راه می رفتن یا عده ای سخت درس میخوندن
-درک نمیکنم چرا باید به دانشگاهی برم که یونگ هیونگ توش درس خونده
تهیونگ با شنیدن این حرف یک قدم به عقب برداشت دست به کمر به پسر نگاه کرد
: چرا اینطوری فکر نمیکنی که پیش رفیقت درس میخونی نه دانشگاه برادرت
یونگی خنده ای کرد بازوی پسر رو گرفت همراه خودش کشوند
یونگی نمیدونست چرا ولی به این دانشگاه حس خوبی داشت.
حس میکرد اینجا ازادی بیشتری داره تا دانشگاه قبلیش
درسته اینجام باید سخت درس میخوند ولی این مکان بهش حس خوبی میداد.
: هیونگ من کلاس دارم... بعدا میبینمت 
یونگی برای پسر دست تکون داد به راهش ادامه داد، با اینکه نمیتونست بدون تهیونگ کجا بره از کی سوال بکنه ولی به راهش ادامه میداد
-اه خداروشکر پیداش کردم
یونگی کیفش روی شونه اش تنظیم کرد به سمت کلاسی رفت که ده دقیقه دیگه شروع میشد
پس با قدم هایی که برمیداشت به سمت کلاس رفت که یهو با یه پسر برخورد کرد
+اههه.. شونممم.. مگه کوری توو
پسر به ارومی سرشو بالا کرد
با دیدن هوسوک یک قدم به عقب برداشت و انگشت اشاره شو به سمتش گرفت
-تو همونی مگه نه؟
هوسوک اون شب اینقدر مست کرده بود که چهره یونگی یادش نمونده بود ولی پسر اون برخورد
اون حرف یا حتی تعریفی که ازش کرده بود رو به خوبی به یاد داشت
+در مورد چی حرف میزنی؟؟ بعدم یه عذرخواهی بهم بدهکاری هاا
-اروم باش.. چیزی نشد که یه برخورد کوچیک بود
پسر با اخم به یونگی نگاه میکرد که با بیخیالی بهش نگاه میکرد
+بکش کنار حالا
یونگی لبخندی زد یک قدم به عقب برداشت تا راه برای هوسوک باز بشه.
پسر از اینکه هوسوک رو پیدا کرده بود تو پوست خودش نمیگنجید، جوری که انگار دنیا رو بهش داده بودن.
-میدونستم پیدات میکنم
هوسوک بدون اهمیت دادن به یونگی خیلی اروم روی صندلی نشست
به پسر خیره شد که با نگرانی به اطرافش نگاه میکرد
-ههی تو... یه لحظه بیا
+با منی؟
هوسوک به سرعت سرشو تکون داد با انگشتش اشاره کرد
که بهش نزدیک بشه پس یونگی هم به سرعت به سمتش امد
+از قیافت مشخصه تازه واردی نه؟؟
-اره امسال تصمیم گرفتم بیام یه دانشگاه جدید
هوسوک از جاش بلند شد
کیفش پسر از روی شونش یونگی برداشت روی صندلی خالی گذاشت با چشم های شیطون به یونگی خیره شد
+میتونی اینجا بشینی.. جای کسی نیست
پسر از پسر تشکر کرد روی صندلی نشست
جایی که یونگی نشسته بود فقط یکی دو صندلی باهاش فاصله داشت.
اینجوری وقتی حوصلش سر میرفت میتونست خیلی راحت دیدش بزنه از زیباییش لذت ببره
-چه فکریه میکنی اخه
یونگی هرچی بیشتر به هوسوک نگاه میکرد همینقدر بیشتر به خودش شک میکرد
با خودش میگفت اگه منم مثل برادرم پسرا رو دوست داشته باشم چی. همون لحظه بچه های کلاس دونه دونه داخل امدن
: هی تو
یونگی با مظلومیت سرشو بالا کرد با دیدن اون پسری که ده برابر خودش هیکل داشت، اب دهنش قورت داد
-چیزی شده
پسر از روی عصبانیت خندید دستاشو جوری روی میز کوبید که یک از جون های یونگی کم شد
: این جایی که نشستی جای منه و همه میدونن کسی حق نداره جای من بشینه
یونگی با همون مظلومیت به پسری که از عصبانیت چشم هاش قرمز شده بود نگاه کرد.
همون لحظه یاد حرف هوسوک افتاد که گفته بود این صندلی جای کسی نیست
و میتونه بشینه
-اما به من گفتن اینجا برای کسی نیست منم به همی...
اون پسر حتی نذاشت حرف یونگی تمام شه که یقه پسر رو گرفت از روی صندلی بلندش کرد.
یونگی حس میکرد که پاهاش از زمین فاصله داره پس خیلی اروم  نگاهشو به زمین داد
: بهت گفتم همه این ادما میدونن اینجای منه
-متاسفم من تازه امدم اینجا...از هیچی خبر ندارم
همون لحظه یونگی نگاهشو به هوسوک نگاه کرد که سعی میکرد جلوی خنده هاشو بگیره.
انگار از این وضع خوشش امده و فقط تماشا میکرد
: دفعه اخرت باشه
پسر همون لحظه یقه یونگی رو ول کرد به سرعت از کنارش رد شد
بعد از اینکه مطمئن شد صندلی که روش نشسته مال کسی نیست
با خیال راحت به پشت سر هوسوک خیره شد
یونگی وقتی به چند لحظه پیش فکر میکرد باعث میشد قلبش بیاد تو دهنش
اون با تمام وجودش به هوسوک اعتماد کرده بود حالا اون فقط برای خوش گذرونی اینکارو باهاش کرده بود.
با اینکه یونگی فقط میخواست باهاش دوست باشه البته شاید بعد ها مرز دوست بودن رو رد کنه
-میخوام بشناسمت پسر شیطون

my choice Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang