Dark days

167 21 8
                                    

ساعت 4 صبح رو نشون میداد و بنگچان هنوز خواب به چشم‌هاش نیومده بود، نگاهی به سونگمین که کنارش غرق خواب بود انداخت و بعد از بوسه‌ی آرومی که روی پیشونیش گذاشت، به آرومی از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
با احتیاط سمت در ورودی قدم برداشت و نفس کلافه‌اش رو بیرون داد، شاید قدم زدن کمکش میکرد
به آرومی در رو بست و از خونه‌ی سونگمین خارج شد
توی عابر پیاده‌ی تاریک و خلوت قدم میزد و سعی داشت به افکارش سر و سامون بوده، باید هرچه زودتر مینهو رو میدید و همه چیز رو ازش میپرسید.
همونطور که توی افکارش غرق شده بود صدای جیغ لاستیک‌های توی خیابونی که تنها عابرش بنگچان بود، توجهش رو به سمت صدا جلب کرد.
ون مشکی رنگی دقیقا چند متر با فاصله ازش ایستاده بود و توی یک چشم بهم زدن چند مرد مشکی پوش ازش بیرون اومدن

_قربان...

با صدای آرومی که شنید نگاهش قفل شخص مقابلش شد، منشی پدرش به همراه چند مرد دیگه رو به روش ایستاده بودن، بنگچان که شوکه به نظر میرسید چند قدم به عقب برداشت و اخم عمیقی روی چهره‌اش نشست

_اینجا چه خبره

با صدای نسبتا بلندی گفت و جوابش قدم های دیگه از جانب منشی پارک شد

_پدرتون آزاد شدن و ازمون خواستن شما رو به جای امنی منتقل کنیم، لطفا  همکاری کنید تا مجبور به خشونت نشیم

منشی پارک با خونسردی جملاتش رو بیان میکرد اما از سمت دیگه بنگچان تنها چیزی که حس میکرد عصبانیت و نا امیدی بود

_من هیچ قبرستونی با شما نمیام

با لحن‌ محکمی گفت و خواست سمت دیگه قدم برداره که بازوهاش توسط دو مرد دیگه اسیر شد، قبل از اینکه حتی واکنشی نشون بده یکی از اونها دستمال آغشته به داروی بیهوشی رو روی دهانش گذاشت
بنگچان تقلای زیادی میکرد و سعی داشت نفسش رو حبس کنه اما در آخر بعد از چندین ثانیه تقلا تعادلش رو از دست داد و بین دست‌های اون دو مرد هوشیاریش رو از دست داد
دو مرد دیگه به سرعت بنگچانِ بیهوش رو به ون مشکی انتقال دادن و به طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، اون مکان رو ترک کردن..

‌                                             ‌‌  ‌‌****

تقریبا ده دقیقه‌ای میشد که به مقصد مورد نظرش رسیده بود و بخاطر بارونی بودن هوا داخل ماشین مونده بود.
شمارِ گرفته شدنِ نفس‌هاش از دستش در رفته بود و بغض بزرگ و دردناکی توی گلوش گیر کرده بود، نه رها میشد و نه ذره‌ای کم میشد.
بلاخره بعد از اینکه موتور آشنایی جلوی ماشینش متوقف شد بی درنگ و بدون فکر از ماشین پیاده شد و سمت شخص مورد نظر به راه افتاد
مینهو همونطور که از روی موتور پایین میومد کلاهش رو به همراه دستکش های چرمی مشکی از تنش در آورد و روی موتور گذاشت و توی سکوت به چهره‌ی رنگ پریده و وضع آشفته‌ی جیسونگ خیره موند
جیسونگ بدون توجه به اینکه چقدر بارون شدید بود و الان هردوشون داشتن خیس میشدن سمت پسر قدم برمیداشت
به محض نزدیک شدن جیسونگ بهش، مینهو متوجه زخم گوشه‌ی لب پسر که حالا خونش کمی خشک شده بود شد و نگران سمتش پا تند کرد

Silent starWhere stories live. Discover now