_کارلو؟!
و یهو فریاد کشید و از خواب پرید.
چشم باز کرد توی بغل محکم جونگکوک بود و میلرزید.
به لباسش چنگ زد و همینک جونگکوک زمزمه کرد کنارشه بغضش شکست و زد زیر گریه.
جونگکوک به خوبی دلیل اون اشکا و ترس رو میدونست و خونش به جوش اومده بود اما سعی میکرد رایحه تلخشو کمتر کنه و به امگای توی اغوشش بیشتر آرامش بده.
تهیونگ از اون دسته امگا هایی بود ک با اینک زندگی. امکانات عالی و حتی پک مطرحی داشت هیچوقت ضعیف یا لوس یا حتی نازپرورده جلوه نمیکرد.
همیشه فک میکرد هیچکس و هیچ چیز نمیتونه باعث بشه اون به این حال و روز بیوفته.
حتی میدونست دلیل اشک ها و ترسش کارلو نبود و کاری ک میخواست انجام بده ی تروما رو تو سر ته باز کرده بود.
چه ترومایی؟ تجاوز شدن به بدنی که معتقد بود خودش صاحبشه و هیچکس اجازه دست درازی بهش رو نداره.
توسط شخصی ک الان داشت به بدن محکم خودش فشارش میداد و موهاشو پرستش وار میبوسید و نوازشش میکرد.
زندگیش شده بود ی تراژدی.
نزدیک دو هفته بود توی این زندگی و موقعیت بود و تمام سال هایی ک خوب زندگی کرده بود رو داشت از یاد میبرد.
اینهمه زخم، درد و عذاب از طرف کسی ک ادعا داره میخواد کنارت باشه، عاشقته و تو متعلق بهشی دور از انتظار نیست؟
گوک وقتی که صدای گریه ها و لرزش تهیونگ کم و کمتر شد به ارومی شروع کرد به سوال پرسیدن:
_حالت خوبه شیرینم؟ چی توی خوابت دیدی که انقد اذیتت کرده؟
ته که کمی به خودش اومده بود در حالی ک دماغشو بالا میکشید و از تخت میرفت پایین سمت سرویس کاملا سرد گفت:
_ی هیولا رو دیدم!
زمانی ک گوک بلند شد تا دنبالش بره فریاد کشید:
_تو رو دیدم! دنبالم نکن!
و وارد سرویس شد و درو محکم بست.
گوک نفس عمیقی کشید و تکخندی زد.
تصمیم نداشت اونجا بمونه چون اگه میموند کل دکور اتاقو پنجره هارو میاورد پایین یا دوباره عقلشو میداد دست گرگش پس تصمیم گرفت بره پایین.
ته وارد سرویس شد و فورا با حس حالت تهوعش و پیچش دلش روی سنگ توالت فرود اومد و بالا آورد.
از نظر خودش این مسخره بود ک جدیدا از شدت فروپاشی روانیش بالا میاورد. واقعا احساس بدبختی میکرد.
دهانشو دستاشو شست و کلافه روی صندلی بدون تکیه گاه کنار میز سرویس نشست و صورتشو توی دستاش گرفت.
اشکاش دوباره میخواست روون شن اما کافی بود. ته واقعا برای این اشکای لنتی خسته بود!
بعد از همه چیزایی ک اون شب پشت سر گذاشت و خواب نااروم یکم پیشش دلش میخواست واقعا مغزشو بندازه دور.
YOU ARE READING
𝐂𝐑𝐔𝐃𝐄𝐋𝐄
Fanfictionاما نگاه سنگین جونگکوک در حالی که از چهره اش چیز خاصی جز فکی ک قفل شده مشخص نبود در سکوت تمام روش بود. نگاهشو بالا برد و با چشمایی که به شدت با اون لنزا مست کننده تر و خمار تر به نظر میومدن گفت: _جئون؟ لبخند کوچیکی گوشه لبش نشست و خواست چیزی بگه ک ت...
