تهیونگ با چشمای درشت سرشو چرخوند سمت پنجره های قدی و از سر و صدای گلوله ها فهمید جونگکوک داره میاد.
طبیعیه چون کی میتونه عمارت کیم هارو به گلوله ببنده جز اون آلفا؟
سوهون اما بعد از بریده شدن حرفش توسط سر و صدا دستاشو سمت تهیونگ باز کرد و با استرس لبخندشو حفظ کرد و سعی کرد چند قدم بره جلو:
_تهیونگم نمیای بغلم؟
تهیونگ اما پراز تردید خشکش زده بود:
_عشقم زودباش..برام مهم نیست چی شده من میدزدمت هوم؟
تهیونگ سرشو در حالی ک میلرزید به دو طرف تکون داد و با هول محکمی فریاد زد:
_گوک تو رو میکشه..ت..تو رو میکشه!
و در حالی ک با عجله هولش میداد به سمت در بالکن اتاقش اشکی که تلفیق از ترس ،خشم و نگرانی بود از چشماش روون شدن و دوباره فریاد زد:
_میکشتت سوهون خواهش میکنم برو! اسمم نیار! فراموشم کن خواهش میکنم اون..اون واقعا میکشتت!
صدای جیغ لاستیکایی ک جلوی در اصلی عمارت ترمز زدن باعث شدن چشماش درشت بشه و لرزشش شدید تر شه ک در بسته با لگد محکمی باز شد و یونا اسلحه به دست داخل شد:
_ازش فاصله بگیر!
و دستشو سمت تهیونگ دراز کرد:
_بیاین اینجا قربان.
تهیونگ اما در حالی ک با چشمای گرد شده از احساسات مختلف طی یک حرکت تصمیم گرفت بچرخه و سوهون رو محکم هل بده به عقب ب سمت بالکن:
_اگ میخوای از دستش زنده بمونی همین الان فرار کن سو! خواهش میکنم!
و از صدای زد و خورد هایی ک نزدیکتر میشدن هق هقی کرد و رایحه تلخ و تیزی توی فضا پیچید و جونگکوک عین عجل معلق داخل اتاق حاضر شد.
با اون سر و وضع خونی در حالی ک روی صورت و گردن و حتی لباسای مشکیش میشد خون رو دید با دیدن سوهون چشماش به سیاه چاله های کاملا تاریکی تبدیل شد و عربده کشان به سمتش حمله کرد:
_به امگای من!؟؟؟
سوهون عین یک سگ ک با ی گرگ درنده روبه رو شده رعشه ای ب تنش افتاد و نگاهش روی تهیونگ نشست.
تهیونگ خواست سمت گرگش قدم برداره و جلوشو بگیره اما با شدت از پشت توی ی بغل گیر افتاد و تیزی ای رو زیر گلوش حس کرد!
اینجا..چخبر بود؟!
_اگه بیای جلو ا..امگاتو سرمیبرم جئون!
تهیونگ ک از این شوکه تر نمیشد با چشمای درشتش با خشم شدیدی ک تو وجودش بپا شد و حس خیانت وحشتناکی ک بهش دست داده بود از ته گلوش فریاد کشید ک تمام اون احساسات و شوک تبدیل به اشک هایی شد ک گوله گوله از چشماش سر میخوردن:
YOU ARE READING
𝐂𝐑𝐔𝐃𝐄𝐋𝐄
Fanficاما نگاه سنگین جونگکوک در حالی که از چهره اش چیز خاصی جز فکی ک قفل شده مشخص نبود در سکوت تمام روش بود. نگاهشو بالا برد و با چشمایی که به شدت با اون لنزا مست کننده تر و خمار تر به نظر میومدن گفت: _جئون؟ لبخند کوچیکی گوشه لبش نشست و خواست چیزی بگه ک ت...
