+گاهی+
ـ بهم سر بزن امشب...امشب یا گاهی..هر وقت که بیای..آرزوی منه..اومدنت، آرزوی منه عزیزکم..
«»
آروم آروم بین سربازهایی که با زره طلاکوب شده با ابهت خاصی میدرخشیدن ، قدم میزد..
با رد شدن سایه ی شنلش و افتادن روی نفر بعدی ، مجبور به تعظیم سر خم میکرد..
شنل مخمل سیاه رنگ سلطنتی با پوشش طلایی و سیاه مرد سمفونی زیبا و ترسناکی از پشت نگاه مردم یادگار میگذاشت..
مخصوصا وقتایی که حتی با وجود چشم بند سرش هم پایین و خیره به چکمه هاش ، گویا چشم بسته ، همه چیز رو بررسی میکرد و زیر نظر میگرفت..
ـ هنوزم کسی هست که دنبال فرمانده ی گمشده بگرده؟!
صدای مرد با آرامش گوش خراشی بین ردیف ردیف سربازها میچرخید و با نسیم سرد و زیر نگاه خیره ی خورشید مو به تن حضار سیخ میکرد..
جو قصر قطعا جوری بود که همه به شایعات دامن میزدن..از ترس..از نجات جونشون..از نجات روحشون..
سکوت دلنشینش تو فضای سپاهیان پخش میشد و باعث نیشخندش میشد..
ـ هوم؟!..
...نه خیر سرورم!!
ـ خوبه..عالیه..
و با تکوندن شنلش قدم هاشو سمت ساختمان اصلی کج میکرد و..کارش اینجا تموم شده بود..
«»
با شنیدن صدای تق و توق در کهنه لرز بدی از تنش عبور کرد و چشمای خسته ی ترسیدشو از رد آفتاب کوتاهی که داخل اتاق تاریک میتابید به در داد..
لحظه آیی از ورودش نگذشته بود که چشماش پر رو خالی میشد..
خاطرات هر لحظه دورتر میشدن و توی گرمای ظهر و سرمای بعد از باران پاییزی گم میشدن..
ـ ظهر بخیر دور دونه ی اعلاحضرت..
پارچه ی دور دهنش حالا پر از فریاد های خفه شده و اشکهایی که از روی گونش میچکید شده بود..
ـ گلهای توی باغ رو برات آوردم..
گلبرگ های کنده شده ی توی لباسش رو جلوی اون نگاه خیس که بهش زل زده بود پاشید..زیر چکمه های له میشدن اون گلبرگ های که یک روز پرسیده میشدن..
روبه روش خم شد.. انگشتای داغش روی پوست خاک خورده ی گونش نشست.
اشکهای نیازمند از اون نوازش ها فراری بودن و نرسیده چکه میکردن..نرسیده به آسمان میرفتن و از فضای خفقناک اتاق فرار میکردن..
ـ آروم باش عزیزکم...آروم باش دلخوشیم..
صورتشو یهویی به سمتی کشید تا ازون لمس های دروغین دور بشه..
انگار نمیشناختش و خب..
اشکی نمونده بود ازون همه تکه تکه های تیز دلش..
هنوزم هم میتونست امیدوار باشه؟
صدای خفه ی دردناک چفت شدن صورتش بین یکی از مشتای مرد توی اتاق زیر زمین تاریک میچرخید..
ـ یونگییی!...یونگییی!!...هق...این تو ن.نیستی..نیستییی!!
با کنار رفتن پارچه ی خیس از دور دهنش توی صورت گر گرفته و چشمای سرخ شده ی مرد و خیره به آتشی که چشم بند رو سوزنده بود و بیرون زده بود فریاد میزد بلکه یه جایی یه جوری معشوقشو از بین شعله های زبانه کشیده ی جهنم نجات بده..
عالیجناب مین یونگی..
تسخیر و گردن به افسار شیطان..
گم شده در اعماق..
ANDA SEDANG MEMBACA
[ ONE SHOT ]
Cerpenby DOMINANT همتون باهام آشنایی دارید و وانشات هامو خیلی جاها خوندید اما این دومین باره واتپد بوک رو پاک میکنه و اکانتم قفل متاسفانه.. به هرحال وانشات های جدید رو همراه با قدیمیا میزارم. 🤍 اوه راستی از هر کاپلی و ژانری میزارم ، در خواستی هم قبول می...
![[ ONE SHOT ]](https://img.wattpad.com/cover/365229134-64-k749636.jpg)