part 4

546 87 8
                                        

بطری شروع به چرخیدن کرد
نفر اول روی لیلی و لویی افتاد
لیلی آب دهنش رو قورت داد و به لویی که با شیطنت نگاهش میکرد چشم دوخت
لیلی: حقیقت!
لبخند لویی پررنگ تر شد و سریع پرسید : تو از من خوشت میاد نه؟
لیلی رنگش پرید و دست پاچه شد: من؟ از تو؟
لویی نیشخند زد : تو روی من کراش داری لیلی؟
لیلی از خجالت قرمز شده بود :نه!
دیلان شروع کرد به خندیدن
لوسی با لحن مسخره گفت : یکی اینجا ضایع شده!
لویی اخم کرد : دروغ میگه! قیافش رو ببینید! همرنگ یک سیب سرخ شده!
لیلی لب پایینش رو گاز گرفت و به یک طرف دیگه نگاه کرد
اشلی دستش رو دور شونه لیلی انداخت : هی! اذیتش نکنید!
لیلی خجالتی ترین فرد گروه بود.اون سر هر چیزی خجالت میکشید. حتی به خاطر خجالت زیادی توی نمایش یک شخصیت بدون دیالوگ رو بهش داده بودند!
دیلان دستش رو سمت بطری برد و دوباره چرخوند
و بطری روی خودش و هری ایستاد
هری بدون وقفه سریع گفت : جرات!
دیلان هم مکث نکرد : ازت میخوام به وحشیانه ترین حالت ممکن عشقت رو ببوسی!
چشم های لوسی گرد شد
هری خندید : میدونی که اینکارو نمیکنم
دیلان پوزخند زد :مجبوری!
هری اخمی کرد
دیلان: بیخیال بچه ها شما دارین این بازی رو مسخرش میکنید!
هری سمت لوسی رفت و یک بوسه شیرین و آروم روی لب هاش گزاشت
دیلان پوکر فیس به هری نگاه کرد: این چیزی نبود که من گفتم
زین بطری رو گرفت تا بچرخونه: دی خودت خوب میدونی هری اینکارو انجام نمیده پس ولش کن!
دیلان اخم کرد :شماها همتون مزخرفید!
توقف بعدی روی زین و سل بود
زین نیشخند زد : جرات
سل پشت چشمش رو نازک کرد و به زین چشم دوخت : ازت میخوام بلند بشی و با بلند ترین صدای ممکن آخرین پیامی که به مامانت دادی رو بخونی!
صدای خنده بچه ها بلند شد
همه میدونستند زین مامانی ترین فرد گروه هست
زین با اخم به سل نگاه میکرد
دیلان در حال خندیدن رو به زین گفت : زود باش! تو نمیتونی طفره بری
زین همینطور که غر میزد دستش رو سمت جیبش برد و گوشیشو بیرون آورد
بعد چند دقیقه به صفحه گوشی نگاه کرد: مامان نگران من نباش.من دیر میام خونه.برام شام نگه ندار و بیدار نمون. دوستت دارم
صدای خنده ها بلند تر از قبل شد
زین نشست و گوشی رو پرت کرد کنارش: بده که آدم رابطه صمیمی با مامانش داشته باشه؟
نایل همونطور که میخندید جواب داد : رابطه صمیمی نه! اما بچه ننه بودن چرا!
زین اخم کرد و زیر لب به همشون فحش داد!!
زین به نینا نگاه کرد که پوزخند روی لبش بود.
بطری بار دیگر چرخید و روی لیام و اشلی متوقف شد
لیام آهی کشید : جرات
اشلی پوزخندی زد و آروم کلماتی رو گفت که باعث عوض شدن شب همشون شد!!
اشلی: ازت میخوام بلند بشی و به اتاق خانم والکر بری و ورقه های امتحانی دیروزمون رو بیاری!
لیام چشماش گرد شد : چی؟!
بچه ها خندیدند
لیام دستش رو توی موهای کوتاهش کشید: که چی بشه؟!
اشلی دست به سینه نشست و قیافه حق به جانب گرفت : که بتونیم جواب هامون رو درست کنیم؟
لوسی دستاشو به هم کوبید : این یکی از بهترین ایده های روی زمینه!
نایل تایید کرد : من اون امتحان رو ریده بودم
لیام آهی کشید و از جا بلند شد : پس اگر فردا گیر افتادید پای من رو وسط نمیکشید
همه میدونستند که لیام درسش خوب بود و به عوض کردن نمرش احتیاجی نداشت
لیام از در آنفی تئاتر بیرون رفت
بچه ها منتظر نشسته بودند
لوسی چند تا سلفی از خودش و هری در حالت های مختلف گرفت و بچه ها حالت عاشقانه اونا رو مسخره کردند
تمام مدت نینا سعی میکرد از نگاه کردن به چشم های زین خودداری کنه و زین هم سعی میکرد اون رو ندید بگیره
حدود نیم ساعت گذشته بود که صدا لویی بلند شد : این پسر کجا رفته‌؟
اشلی غر زد : من کوچکترین کار ممکن رو ازش خواستم!
نایل پاهاشو دراز کرد و به یکی از وسایل صحنه تکیه داد : نظرتون چیه یکی بره دنبالش؟
دیلان خندید : یکی مثل خودت؟
نایل اخم کرد: یکی مثل تو!
دیلان ابروهاشو بالا انداخت : من که مشکلی ندارم.تو مشکل داشتی با دیر کردنش
نایل خواست جوابش رو بده که زین متوقفش کرد
-من میرم دنبالش ! میترسم این دست و پاچلفتی گندی بالا آورده باشه
زین بلند شد و خاک شلوارش رو تکوند و از در سالن بیرون رفت
سکوت زیادی توی سالن حکم فرما بود
بچه ها نشسته بودند و به اطراف نگاه میکردند
لیلی هر از گاهی چشمش به چشم لویی میوفتاد و لویی بهش چشمک میزد و بعد اون از خجالت قرمز میشد!
اشلی و نایل در حال بحث کردن بودند مثل همیشه
فقط چند دقیقه طول کشید تا در سالن به شدت باز شد و زین نفس نفس زنان وارد شد
بچه ها سمت زین برگشتند و خیره به اون نگاه کردند
زین چند ثانیه صبر کرد تا نفسش بالا بیاد و بعد به سمت در اشاره کرد : باید بیاید این رو ببینید!
داستان از نگاه دیلان
همه پشت سر زین راه افتادیم
رنگ زین پریده بود و این ما رو دلواپس میکرد
زین جلوی دفتر خانم والکر ایستاد و برگشت به ما نگاه کرد
بی معطلی سمت دستگیره در رفتم و اون رو باز کردم
اتاق خانم والکر مثل همیشه مرتب بود و بوی عطر همیشگیش رو میداد
دستم رو سمت چراغ بردم تا روشنش کنم
اما روشن نشد
برگشتم و به زین نگاه کردم : چی شده؟ لیام کجاست؟
زین نور گوشیش رو داخل اتاق انداخت و نفس همه توی سینشون حبس شد!
کف زمین قطرات خون ریخته شده بود
اشلی جیغی کشید : این چیه؟
رنگم پریده بود
خون؟ اون واقعا خون بود؟
هری با عصبانیت سمت زین رفت و یقش رو گرفت : به لیام بگو این بازی اصلا بامزه نیست.
هری برگشت سمت اتاق : لیام؟ میدونم صدامو میشوی گورتو بیار بیرون
چند ثانیه سکوت شد و کسی چیزی نگفت
رنگ پریده زین به نظر نمیرسید بازی باشه
لویی کنار من ایستاد و به قطرات خون نگاه کرد
چشماش گرد بود و میتونستم اثرات ترس رو روتور صورتش ببینم
رفتم سمت زین: زین؟ وقتی اومدی اینجا چی شد؟
زین به من نگاه کرد.
توی چشم هاش یک ترس خاصی بود : من...من نمیدونم
اون گفت و به دیوار تکیه داد
نایل جلو رفت:یعنی چی که نمیدونی؟
زین داد زد : من وقتی به اینجا رسیدم تنها چیزی که دیدم همین بود. برای همین هول کردم و سریع پیش شما برگشتم
همه سکوت کردند
هیچ کس هیچ چیز نمیتونست بگه
به صورت های تک تکشون نگاه کردم که از ترس پریده به نظر میرسید
سعی کردم توی این موقعیت یکم شجاعت به خرج بدم .نا سلامتی از همشون بزرگتر بودم و یک جورایی چشم همه همیشه روی من بود
با صدایی آروم گفتم : چیزی نیست.بیاید دنبال لیام بگردیم. من مطمئنم که اون حالش خوبه و داره باهامون بازی میکنه
هیچ کس چیزی نگفت
یکم موضوع رو راحت تر کردم . یک خنده مصنوعی کردم و گفتم: حتما داره سر این موضوع که به اینجا فرستادیمش تلافی میکنه. فقط میخواد اذیتمون کنه بچه ها چیزی نیست.
با اعتماد به نفس این حرف رو زدم و تونستم ببینم یکم قیافه هاشون نرم تر شد
هری دستش رو روی شونم گذاشت: من با دیلان موافقم. بیاید دنبال این مارمولک بگردیم و حالیش کنیم که با ما نباید از این شوخی ها بکنه
.
.

GameDonde viven las historias. Descúbrelo ahora