اتاق ساکته. هیچ اثری از باد سنگدلی که به پنجره می کوبید و یا دونه های بارونی که به شیشه ی پنجره برخورد میکردن و روی اون سر میخوردن نیست.
تنها صدایی که گوش های منو توی این اتاق تاریک و توی این غروب سرد پر کرده، صدای شیرین نفس های پسر ریز جثهست که به گردنم برخورد میکنه.
عشق زیبای من همونطور که با دستهاش سینه ی من رو بغل کرده و لبهای پفکی و صورتیش همونطور که نفس می کشه ازهم فاصله گرفتن، کنار من خوابیده.
موهای نرم و طلایی رنگش روی پیشونیش و بالشت مشکی رنگی که زیر سرشه پخش شدن. چشم هاش بستن، مژه هاش بدون هیچ حرکتی دارن استراحت میکنن و پلک هاش مردمک های عسلیش رو پنهون کردن. مردمک هایی که همیشه گرم و درخشانن جوری که انگار خورشید توی اونها زندگی میکنه.
یکی از دست هام رو دراز کردم تا گونه ی نرم و تپل اون رو لمس کنم. گونه ای که همیشه دوست دارم نوازشش کنم و ببوسمش بخصوص وقت هایی که لبهاش رو آویزون میکنه. به بینی کوچیک و کیوتش نگاه کردم که هروقت چیزی رو دوست نداره و یا میخواد خودش رو عصبانی یا کیوت نشون بده اون رو چین میندازه. به سمتش خم شدم و یه بوسه ی سریع روی نوک بینیش گذاشتم و به نوازش کردن گونهش ادامه دادم.
چند دقیقه ی بعد دست از نوازش کردن گونش کشیدم و دستم رو به سمت پیشونیش حرکت دادم تا یه دسته از موهاش رو پشت گوشش بذارم و بعد، اون بخش از پیشونیش که حالا مشخصه رو بوسیدم.
یکی از دست هام راهش رو به سمت کمر باریک اون پیدا کرد و دست دیگم توی موهاش سر خورد و شروع به بازی کردن با اونها کرد جوری که انگار این بازی ایه که برای مدت زمان طولانی ای انجامش میده.
من محکم تر به آغوش کشیدمش و شش هام رو از عطر شیرینش پر کردم. بوی اون شبیه رزهاست، خیلی شیرین و آرامش بخش.
اون جاش رو توی خواب تغیر داد و سرش رو روی بازوم گذاشت، درست همونطوری که همیشه دوست داره و این باعث شد که بدون کنترل لبخند بزنم.
من فقط آرزو میکنم که بتونم اون رو هر روز و هرشب چه وقتی که خوابه و چه وقتی که بیداره تماشا کنم،
آرزو میکنم که بتونم هر شب درآغوشم بگیرمش و هر صبح کنار اون بیدار بشم،
لبهای زیباش رو تا زمانی که به خواب بریم ببوسم،
هروقت که ناراحته و به شونه ی کسی برای گریه کردن نیاز داره، بغلش کنم و هر جمله ی آرامشبخش و دوست داشتنی که آرومش میکنه رو بهش بگم،
و وقتی که خوشحاله و لبخند هایی میزنه که چشم هاش رو شبیه هلال های ماه میکنن، تماشاش کنم و به صدای خنده هاش که باعث میشن قلبم یه ضربان رو جا بندازه گوش کنم.
من فقط میخوام که هواش رو داشته باشم و تا ابد کنارش بمونم.
ولی فکر نمیکنم که این لحظه های شیرین با اون تا ابد ادامه پیدا کنن...
فکر نمیکنم که بتونم هوایی رو استشمام کنم که اون میکنه...
فکر نمیکنم که بتونم جوونی و پیریم رو کنار اون سپری کنم...
من...من...
فکر نمیکنم که بتونم قوی باقی بمونم و با هر دردی که توی بدنم هست بجنگم تا زنده بمونم و برای اون زندگی کنم...
فکر کنم که دارم به پایان نزدیک میشم...
نتونستم اشک های لعنتی رو توی چشم های ناراحتم نگه دارم و بالاخره یه قطره اشک از کنار چشم چپم فرار کرد.
این از خوش شانسیمه که اون الان توی سرزمین رویاهاست و نمیتونه منو توی ضعیفترین حالتم ببینه.
خم شدم تا گوشش رو ببوسم و زمزمه کنم:
_فرشته ی شیرین و کیوت من، همیشه لبخند بزن، همیشه بخند، به عاشق شدن ادامه بده و سعی کن که منو فراموش کنی. من هیچ چیزی جز شادی رو برات آرزو نمیکنم.
دوستت دارم موچیه من، بیشتر از هرکسی و هرچیزی، بیشتر از خودم.
___________________🖤___________________
خب...
اینم از پارت اول My healer!
امیدوارم که ازش لذت برده باشین و اینکه اگه ازش خوشتون اومد، ووت هاتون رو دریغ نکنین هانی ها🖤
اگه تعداد خواننده ها و نظرات خوب باشه ادامش میدم🖤
YOU ARE READING
𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒂𝒍𝒆𝒓
Fanfiction"اگه بفهمم که قراره دیگه نبینمت، تمام داستان آشناییمون رو توی یه نامه مینویسم و اون رو به عنوان یادگاری ای از طرف خودم برات به جا میذارم." جونگکوک کسیه که تمام ثانیه ھای زندگیش با درد طاقت فرسایی میگذرن، ولی اون هیچوقت دست از جنگیدن برنمیداره چون، ا...
