Chapter 5 : My healer

1.7K 297 31
                                        

_درحال حاضر وضعیتت پایداره ولی نمیتونم مرخصت کنم مرد جوون.

دکتر کیم سکوت اتاق رو شکست و نتایج آزمایشم رو روی میز کوچیکی گذاشت که کنار تختم قرار داره. نه... این امکان نداره...من نمیخوام اینجا بمونم.

من ماسک اکسیژن رو از روی صورتم برداشتم. با اینکه حرف زدن توی این لحظه سخت ترین کار ممکن به نظر میاد، ولی میخوام که با اون حرف بزنم.

من به سختی لبهای خشک و ترک خوردم رو از هم فاصله دادم و با صدایی که بزور شنیده میشه شروع به حرف زدن کردم:

_ولی.. من...نمیخوام..که اینجا بمونم.

جیمین با دیدن اینکه من به سختی نفس میکشم، به سرعت به سمت من اومد و ماسک اکسیژن رو روی صورتم گذاشت. اون دست سرد من رو توی دست گرم خودش گرفت و با دست آزادش، موهام، که روی صورتم پخش شدن، رو کنار زد و بعد مشغول نوازش کردن اونها شد. اون این روز ها خیلی کم حرف شده. چشم های اون همیشه پر از نگرانی و دردن.

_جونگکوک، میدونم که نمیخوای اینجا بمونی ولی بدنت خیلی خیلی ضعیف شده و قلبت خیلی حساس تر از قبل. تو باید زیر نظر باشی تا وضعیتت بد تر از این نشه. ازت میخوام تا وقتی که یه اهدا کننده ی قلب پیدا بشه، قوی باشی و به قلبت فشار نیاری. نه بخاطر من و نه بخاطر بقیه... بخاطر خودت و آینده ای که برای خودت و جیمین آرزو داری.

دکتر کیم با چشم های پر از خواهشی گفت و باعث شد که من به اون نگاه کنم که. من به آرومی سرم رو به نشونه ی "باشه" تکون دادم. اون در جواب به من لبخند زد و بعد، برگه هایی که روی میز گذاشته بود رو برداشت و به سمت در رفت تا از اتاق خارج بشه.

_من میدونم که تو از پسش بر میای.

جیمین همونطور که به چشم های نیمه باز من نگاه میکرد گفت. من به چشم های زیبای اون خیره شدم که حالا بخاطر اشک هایی که مانع از ریختنشون میشه میدرخشن. دیدن اشک های اون قلب من رو می شکنه و باعث میشه که دردی رو تجربه کنم که حتی از درد قلبم هم بدتره.

من به آرومی دستم رو بالا بردم تا انگشت شصتم رو روی چشم اون بکشم و اشک های اون رو پاک کنم ولی این کارم باعث شد که اشک های اون از چشم هاش رها بشن و روی گونه های زیباش سر بخورن.

جیمین دست من رو بین دست های خودش گرفت و بعد از اینکه پشت اون رو بوسید، به سمت صورتم خم شد و بوسه ی عمیقی روی پیشونیم گذاشت که باعث شد چشم هام رو ببندم. بوسه های اون جادویی و آرامش بخشن. هربار که اون پیشونیم رو میبوسه، پلک هام مدیگه رو به آغوش می کشن و بدنم غرق در آرامشی میشه که خیلی شیرین و خاصه.

اون لبهاش رو از پیشونی من جدا کرد ولی از من فاصله نگرفت. اون دست آزادش رو روی موهای من قرار داد اونها رو نوازش کرد، درست همونطور که شبها، قبل از اینکه بخوابیم، اینکار رو میکنه.

𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒂𝒍𝒆𝒓 Stories to obsess over. Discover now