_آسمان دلگیر تر از همیشه بنظر میرسد و مردم غمگین تر از همیشه در پیاده رو های شهر قدم میزنند...چه شده؟ چرا همه چیز انقدر تیره و غمزده شده است؟ گویی قلب تک تک چیز هایی که اطرافم وجود دارند شکسته شده...همه جا سرد است...همه جا تاریک است...و من از تاریکی بیزارم....به دنبال گرما میگردم...به دنبال روشنایی...
سرم را بالا میگیرم...بگذار ببینم...آن چشم های سبز و آشنا که در میاد جمعیت به من خیره شده اند واقعی هستند؟ نکند دارم خواب میبینم؟ ولی نه....آن چشم ها مثل قبل درخشان و پر از گرمای زندگی هستند...
جیمین همونطور که کنار من نشسته، با صدای زیبا و دوست داشتنیش ناول جدیدی که خریده رو برام میخونه. دلم میخواد مثل قبل از پشت بغلش کنم، چونم رو روی شونش بذارم و همونطور که صدای زیباش گوش هام رو پر میکنه، چشم هام رو ببندم و توی دنیای رویا غرق بشم... ولی... نمیتونم...
یکی از دست های جیمین کتابی که نزدیک به صورتش نگه داشته رو رها کرد و روی موهام قرار گرفت و مشغول بازی کردن با اونها شد و باعث شد که من از پشت ماسک اکسیژن لبخند بزنم.
به صورت زیبای جیمین خیره شدم و اجازه دادم گوش هام از صداش پر بشن.
_و من دستهای سردم را با تردید بالا آوردم و روی کمرش قرار دادم. این گرما، گرمایی که جسم سرد و یخزده ی من را در بر گرفته، از آن اوست...و عطر شیرینی که بینی ام را قلقلک میدهد، عطر موهای نرم و مشکی رنگ اوست...قلبم دیوانه وار در قفسش میکوبد و میخواهد رها شود و چشم هایم آماده ی باریدنند. ولی مغزم نمیتواند باور کند که او اینجاست...او که میگفت دیگر نمی تواند بماند؟
صدای تقه های آرومی که به در برخورد کردن، باعث شد که جیمین خوندن اون کتاب رو متوقف کنه و به در بسته نگاه کنه.
_بیاید داخل.
جیمین همونطور که به در خیره بود گفت و کتاب توی دستش رو بست. اون دست از نوازش کردن موهام برداشت و کتابش رو روی پاهاش گذاشت.
در به آرومی باز شد و دکتر کیم با همون لبخند همیشگیش وارد اتاق شد. امیدوارم خبر های خوبی داشته باشه.
_عصرتون بخیر پسرا.
اون گفت و به تختم نزدیک تر شد.
_عصر بخیر دکتر کیم.
جیمین با لبخند گفت و بعد از روی تخت بلند شد.
_خب جونگکوکا، امروز حالت چطوره؟ قلبت خیلی اذیتت میکنه؟
دکتر کیم همونطور که ضربان قلبم رو از روی مانیتور دستگاه بررسی میکرد پرسید و من دستم رو بالا آوردم تا ماسک رو از روی صورتم بردارم و بهش جواب بدم.
_خوبم..قلبم... مثل همیشه...یکم اذیتم میکنه.
دکتر کیم سرش رو تکون داد و بهم اشاره کرد که ماسک رو روی صورتم برگردونم.
ŞİMDİ OKUDUĞUN
𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒂𝒍𝒆𝒓
Hayran Kurgu"اگه بفهمم که قراره دیگه نبینمت، تمام داستان آشناییمون رو توی یه نامه مینویسم و اون رو به عنوان یادگاری ای از طرف خودم برات به جا میذارم." جونگکوک کسیه که تمام ثانیه ھای زندگیش با درد طاقت فرسایی میگذرن، ولی اون هیچوقت دست از جنگیدن برنمیداره چون، ا...
