ساعت ۴ بعد از ظهره ولی خبری از آسمون صاف و خورشید گرم نیست. آسمون ابری و درگیره و نسیم خنکی که میوزه، از پنجره ی باز، وارد اتاقم میشه و با نوازش های نه چندان آرومش، پرده های سفید رنگ رو به حرکت در میاره.
امروز هیچکس خوشحال نیست. حتی آسمون هم سرد تر و غمگین تر از همیشه به نظر میرسه و این قلب من که که از ترس و ناراحتی پر شده رو بیشتر به درد میاره.
صدای همهمه ی پرستار ها رو از بیرون از اتاق میشنوم و همینطور صدای گرفته ی دکتر کیم رو که گوشه ای از اتاق ایستاده و با جیمین حرف میزنه.
_یه چیزی درست نیست. اون تا چند ساعت پیش مشکلی نداشت ولی حالا...
دکتر کیم داره تمام تلاشش رو میکنه که صداش رو پایین نگه داره ولی گوش های من اونقدر تیز هستن که صدای اون رو بشنون.
_منظورتون چیه؟ خودتون میدونین که اگه عملش انجام نشه....
جیمین جملش رو ناتموم گذاشت و با آستین های هودی سفید رنگش، چشم هاش رو پاک کرد.
_ما منتظریم که جواب آزمایشش بیاد. آروم باش. ما تمام تلاشمون رو میکنیم که شرایط رو برای عمل آماده کنیم.
نگاهم رو از جیمین گرفتم و چشم هام رو بستم. دلم نمیخواد اون رو اینقدر شکسته و غمگین ببینم... دلم نمیخواد که رنجیدن بیشترش رو تماشا کنم...
نا امیدی تنها چیزیه که احساس میکنم. درست توی لحظه ای که احساس میکردم همه چیز داره درست میشه و قراره طعم شادی رو بچشم، سرزمین ی رویاهای توی سرم نابود شد و حقیقت اینکه من حق رسیدن به رویاهام رو ندارم، سیلی محکمی بهم زد.
_کوکی...
صدای جیمین باعث شد که چشم هام رو باز کنم و از پشت پرده ای از اشک، صورت زیبای اون رو ببینم. اون کنار من رو ی تخت نشست و با انشت شصت یکی از دستهاش، گونه ی سردم رو نوازش کرد.
_دکتر کیم گفته که تمام تلاشش رو میکنه که وضعیتت رو به حالت نرمال برگردونه تا بتونن عمل رو انجام بدن. هی....داری گریه میکنی؟
اون به صورت من نزدیک تر شد تا بتونه بهتر از قبل چشم هام رو ببینه و درست توی همون لحظه، یک قطع اشک، از گوشه ی چشمم به پایین سر خورد.
جیمین به آرومی رد اشکی که حالا جایی بین موهام گم شده رو پاک کرد و بعد با چشم های زیباش به چشم های نیمه باز من خیره شد.
_هیشش...نباید نا امید بشیم کوک...دکتر کیم بهم قول داده که تو خوب میشی...من مطمئنم که تو خوب میشی.
جیمین گفت و سر من رو به آغوش کشید. گرمای آغوش اون باعث شد که پلک های خستم روی هم بیوفتن و قلبم بیشتر قبل بخاطر ترس دور شدن از اون درد بگیره.
جیمین موهای من رو بوسید و سرم رو به سینهی خودش چسبوند. توی این لحظه...دلم میخواد، اگه قراره که بمیرم... اگه قراره اون عمل لعنتی موفقیت آمیز نباشه...توی همین لحظه تپش های قلبم متوقف بشن و توی آغوش جیمین و درحالیکه گرماش وجودم رو در بر گرفته همه چیز به پایان برسه.
BINABASA MO ANG
𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒂𝒍𝒆𝒓
Fanfiction"اگه بفهمم که قراره دیگه نبینمت، تمام داستان آشناییمون رو توی یه نامه مینویسم و اون رو به عنوان یادگاری ای از طرف خودم برات به جا میذارم." جونگکوک کسیه که تمام ثانیه ھای زندگیش با درد طاقت فرسایی میگذرن، ولی اون هیچوقت دست از جنگیدن برنمیداره چون، ا...
