One Direction - Right Now
And we won't be going home~
For so long, for so long~
سرمو رو پشتی تخت میذارم و آه میکشم. شاید برای هزارمین دفعه. گوشیم طبق معمول تو دستامه و دارم پیامای طرفدارا رو چک میکنم. که البته... به بعضیاشون نمیشه گفت طرفدار.
چطور میتونن در مورد زینِ من اینقدر راحت حرف بزنن؟ اصلا قبل حرف زدن با خودشون فکر میکنن که شاید همه چی اونطور که به نظر میاد نباشه یا همینجوری فقط دهنشونو باز میکنن؟ نکنه زین هم این حرفارو بخونه؟ نکنه چشم عسلیم ناراحت بشه و بهم نگه؟
الانم که ازم دوره اوضاع حسابی قاراشمیش شده. لعنت به این وضع.
کلافه گوشی رو میندازم کنار و ساعدمو جلوی چشمام میذارم. دوباره آه میکشم.
- رفیق... میدونم زیاد حالت خوب نیست ولی... داری خودتو نابود میکنی.
صدای نایل از چند متر اونورتر میاد. گیتارش روی پاشه و مشغول نوشتن آهنگه ولی به نظر میرسه همه ی توجهش به من جلب شده.
من و نایل دو ماهی میشه که هم اتاقی شدیم. درست بعد رفتن زین. و اغراق نکردم اگه بگم، بودن نایل باعث شد حداقل عقلمو از دست ندم.
نایل از جاش بلند میشه و میاد سمت تخت تا کنارم بشینه. دستشو با احتیاط روی شونم میذاره. من طبق معمول عکس العملی نشون نمیدم.
چند هفته پیشا نایل یه بار از دهنش پرید و گفت: "لیام، اون موقع ها که تو و زینو با هم میدیدم خیلی غر میزدم اما کاش هیچ وقت نمیرفت. اینجوری دیدنت حتی از اون وقتا هم بدتره."
اون شب من گریه کردم. و نایل یاد گرفت بی هوا جلوی من از زین حرف نزنه.
نه فقط نایل، بلکه بقیه ی پسرا هم با صبر و حوصله ی بیشتری باهام صحبت میکنن. کلماتشون آهسته و با آرامشه و هر لحظه آمادن که من بشکنم. نمیتونم سرزنششون کنم. چون واقعا ممکنه.
یکم جا به جا میشم تا سرم روی پای نایل قرار بگیره. این تنها جوابیه که میتونم برای تشکر از اینجا بودنش بهش بدم.
چند ثانیه تو همون وضعیت میمونیم و نایل عملا جم نمیخوره. تقصیر خودمه دیگه. اون بیچاره رو هم تو این موقعیت گذاشتم. الان نمیدونه باید چیکار کنه. دستشو بذاره رو موهام، یاد زین میوفتم. حرفای آرامش بخش بزنه، کمکی بهم نمیکنه. از خاطرات قدیم بگه، ممکنه دوباره مثل دفعه ی قبل بترکم.
نتیجش این شد که نایل مثل کنده ی درخت سر جاش موند تا من یه موقع به هم نریزم. این روزا به خاطر کوچیکترین مسئله ای ممکنه واکنش نشون بدم.
صدای پاهایی که از بیرون اتاق میاد توجه هردومونو جلب میکنه. انگار دو نفر دارن میدوان. بعدش در به کوب باز میشه و از شدت زوری که بهش وارد شده محکم به دیوار میخوره. لویی و هری عین دوتا دیوونه ی جن زده دم در وایسادن و تو دستای لویی گوشی مشکی رنگشه که داره محکم فشار میده.
YOU ARE READING
Fall Right Into You
Romanceاین داستان زندگی منه و عشقی که سر راهم پیدا کردم. "بر اساس داستان واقعی زیام" [Highest ranking: #5 - Ziam] [Completed]
