part5

1.1K 219 23
                                        


قسمت پنجم

آسمان زیر سلطه ابرهای سفید کشیده شده بود، ییبو برنامه ی آن روز را برای ژان توضیح می داد ، هر دو در تلاشی بی نتیجه برای فراموش کردن اتفاق شب پیش دست و پا می زدند. ژان وقایع شب پیش را جلوی چشم خود می دید، دنبال کردنش آسان بود آن اتفاق افتاده بود، ییبو جلوی چشمهایش گریه کرده بود ، ییبو برای او گریه کرده بود و ژان برای اولین بار در چند سالی که با اندوه گذرانده بود شب پیش با قلبی پر از احساسات پیچیده اما زیبا به خواب رفته بود، و حالا آنجا بود و به ملودی زیبای کلمات ییبو گوش می داد

: حالا که جلسه با کمپانی هواوی تموم شده باید یه سر به کارخونه بزنیم و عصر برای رونمایی محصول جدید یه نشست مطبوعاتی دارین

ژان از نگاه کردن به صورت دستیارش طفره می رفت : همین؟

ییبو سرش را تکان داد : آره ...

زیر لب گفت: امیدوارم وسطش یه ناهاری بخورین

ژان وانمود کرد حرفهای ییبو را نشنیده ، به بیرون نگاه کرد ، درختان آن طرف شیشه زیر آسمان خاکستری لکه های نقره ای و تیره نامشخصی به نظر می رسیدند.

بازدید از کارخانه برای ییبو مثل یک رویا بود، دیدن آن همه عظمت او را به وجد می آورد ، نزدیک 3 ماه از کار کردنش برای کمپانی شیائو می گذشت و این اولین باری بود که همراه ژان برای بازدید می آمد. دیدن آن همه کارگر باعث شد یکبار دیگر به ژان افتخار کند، درست بود که ژان رئیسی سرد و خشک بود ولی همین رئیس توانسته بود یک شرکت در حال ورشکستگی را به یکی از بزرگترین سازنده های گوشی همراه در دنیا تبدیل کند ، و هزاران کارگر و خانواده هایشان به خاطر ژان و سخت کوشی اش می توانستند زندگی خود را بگذرانند. به ژان که در حال صحبت با یکی از سرکارگرها بود نگاه کرد ، به خودش هم افتخار می کرد که دلش را به این مرد داده بود، حتی اگر یک علاقه یک طرفه به آن مرد داشت مهم نبود ، او حاضر بود با احساسی که هر لحظه آتشش شعله ورتر می شد به ژان برای پیش بردن کارهایش کمک کند.

از کارخانه که بیرون آمدند، دانه های سفید برف آرام و بی صدا لباسی سفید بر تن درختان پوشانده بود، گرد کمرنگی از خاکستری بر آسمان نشسته بود .

ژان به طرف ماشین رفت، وقتی ییبو را کنار خود ندید به عقب نگاهی انداخت،ژان آدم های زیبای زیادی دیده بود، زیباترین جاهای دنیا را به چشم دیده بود و تعداد آثار هنری خیره کننده ای که دیده بود را نمی توانست به یاد بیاورد، اما صحنه ای که دربرابر چشمانش بود ورای همه زیبایی هایی بود که چشمانش تا به حال به خود دیده بود ، ییبو خیره به آسمان دستش را جلویش گرفته بود به امید لمس دانه های برف ، درختها رنگ باختند، آدم های اطرافشان محو شدند و تنها آن دو در مرکز دایره ای ایستاده بودند ، ژان غرق زیبایی محزون ییبو بود ، محزون چون حس می کرد نگاه دستیار جوان غمی را انعکاس می دهد که درونش پنهان شده . ییبو را شاد می خواست و به طور خودخواهانه ای می خواست دلیل این شادی خودش باشد. ییبو پلک زد و مژه های بلندش رشته افکار ژان را پاره کرد. نیرویی نامرئی ژان را به طرف ییبو کشاند، دستانش را دور مچ ییبو حلقه کرد؛ برخورد دستهایشان ییبو را متوجه حضور ژان کرد

Forever & everything (Complete) Opowieści tętniące życiem. Odkryj je teraz