قسمت دهم
گاهی خوشحالی آرام روی پوستت می نشیند و قلقلک می دهد قلبت را ، اما پشت بندش حس ترس می آید. سوال هایی از واقعی بودن این همه خوشبختی؟ اینکه چقدر دوام می آورد ؟ اینکه اگر شیشه این خوشبختی بشکند چه می شود؟
همه اینها احساسات و سوالاتی بود که اطراف ییبو شناور مانده بودند. سرش را بالا گرفت و به ژان نگاه کرد . توی خیابان های توکیو قدم می زدند ، هوا تقریبا داشت تاریک می شد ، همه روز را توی خانه مانده بودند و با بوسه های آرام عشقشان را نجوا کرده بودند.
دست در دست هم خیابان های توکیو را قدم می زدند، هنوز تقریبا دو هفته ای مانده بود به کریسمس، با این حال می شد شور و شوق را توی خیابان ها دید. با اینکه بیشتر مردم ژاپن بودایی بودند ولی شور و شوق همان مسیحی هایی که کریسمس را جشن می گرفتند برای چراغانی کردن شهرها کافی بود.
ییبو با اشتیاق به اطرافش نگاه می کرد،نگاه کردن به انعکاس چراغ ها توی چشمهایش دل ژان را چنان می لرزاند که گویی رمه ای بوفالو توی یکی از دشت های پهناور کلورادو می دویدند. بی اختیار به یاد خواهرش افتاد سرش را پایین انداخت و آهی کشید . ییبو بلافاصله به پسر بلند قد کنارش نگاهی انداخت
: مشکلی پیش اومده؟
ژان سرش را به آرامی تکان داد: نه چیزی نیست فقط یاد یکی افتادم
ته دل ییبو لرزید، از اینکه مدام به این فکر می کرد آیا ژان به بکهیون فکر می کند یا نه برایش عذاب آور بود. ژان که منقبض شدن دست ییبو را میان دستهای خود حس کرد لبخند زد
: یاد خواهرم افتادم، ژوانلو
ییبو تا به حال از خانواده ژان چیز زیادی نشنیده بود، تنها چیزی که می دانست آنچه بود که از اینترنت خوانده بود اینکه خانواده شیائو تا مرز ورشکستگی رفته بودند ولی توانستند به کمک ژان و تغییر سیاست های تجاریشان دوباره گوی سبقت را از رقبایشان بدزدند.
: خواهرت؟
ژان دستش را کشید و به طرف کافه کوچکی گوشه خیابان کشاند، در با زنگ کوچکی باز شد، صدای زنگ توی گوش های ییبو پیچید ، هوای گرم روی پوست قرمز شده از سرمایشان دوید. ژان دستش را روی کمر باریک ییبو گذاشت و به طرف میزی نزدیک پنجره راهنمایی اش کرد، ییبو با لبخند دلنشینی اطرافش را نگاه کرد
: چه جای قشنگیه
ژان که اشتیاق ییبو به او هم سرایت کرده بود کلاهش را از سرش درآورد
: آره اینجوری می تونیم بیرون هم ببینیم
پیشخدمت جوانی برای گرفتن سفارششان آمد ، خوشبختانه ژان به ژاپنی مسلط بود
: چی می خوری؟
ییبو لبش را جلو داد : هممم یه چیز گرم
ژان چشمش با دیدن منو برق زد، دیدن آن همه چیزهای شیرین برای کسی مثل ژان که عاشق شیرینی بود مثل بهشت بود. ژان سفارش هر دویشان را به پیشخدمت گفت
KAMU SEDANG MEMBACA
Forever & everything (Complete)
Romansaگذشته مانند وزنه ای روی دوش شیائو ژان سنگینی می کند. او گذشته اش را به دنبال خود می کشد در حالی که ذره ذره وجودش زیر این بار خورد می شود. او رئیس یکی از بزرگترین کمپانی های ساخت تلفن همراه در دنیاست. رئیسی با صورت و رفتاری از یخ وانگ ییبو پسری که سع...
