قسمت سیزدهم
زمان هم از حرکت مانده بود ، صدای شرشر باران و خرخر نات چنگ می انداخت به سکوت خانه. ژان مثل یک غریبه توی خانه خودش ایستاده بود و کنارش ییبو پلک می زد و پلک شاید آنچه که می دید واقعی نباشد. ولی بود .
بکهیون با لبخندی که از روی لبش پاک نمی شد بدن کوچکش را به آغوش مردانه ژان انداخت. ییبو ناخودآگاه نفسش را حبس کرد. ژان هنوز شوکه بود، باورش نمی شد بکهیون بعد از سه سال برگشته بود آن هم درست وقتی که ژان فکر می کرد بالاخره خوشبختی را به دست آورده است.
دستان ژان کنار بدنش آویزان مانده بود، در حالی که بکهیون خودش را محکم چسبانده بود به آن سینه پهن. بکهیون سرش را بالا آورد و به ژان نگاه کرد، ژان نیم نگاهی به ییبو انداخت. بالاخره بکهیون قدمی عقب رفت و سرش را به طرف ییبو چرخاند.
ییبو نمی توانست لبخند بزند، یا دوستانه رفتار کند، بکهیون سه سال پیش ژان را تنها گذاشته بود، لبخند زیبای ژان را گرفته بود و حالا برگشته بود و او را در آغوش می گرفت؟
: از دیدنت خوشحالم ژان ... دلم برات تنگ شده بود
ژان نفس عمیقی کشید ، سعی کرد لبخند بزند ولی نمی توانست
: اینجا چیکار می کنی؟
لبخند شیرین چند لحظه پیش بکهیون تلخ شد
: گفتم که دلم برات تنگ شده بود
بکهیون قبل از اینکه ژان بخواهد حرفی بزند و به ییبو نگاه کرد. ییبویی که سر جایش خشکش زده بود ، بدنش سنگین شده بود ، انگار وزنه ای به سنگینی همه دل شکستگی ها روی شانه هایش نشسته باشد. دستیار جوان با سوال بکهیون به خودش آمد
: نمی خوای معرفیمون کنی ؟
ژان دهانش را پر از باد کرد ، از آن وضعیت خوشش نمی آمد حس می کرد مغزش از کار افتاده است
: ممم... این وانگ ییبوئه ... دستیارم
با کلمه آخر ییبو سرش را به طرف ژان چرخاند، دستیار؟ ژان او را دستیار خود معرفی کرده بود .می خواست فریاد بزند و بگوید او دوست پسر ژان است و آن شب هم ماهگردشان است ، ولی این فریاد زدن بعد از اینکه ژان او را آنگونه معرفی کرده بود چه فایده ای داشت.
: من بهتره دیگه برم رئیس
رئیس را با تاکید گفت، در که بسته شد ژان تازه به خود آمد و فهمید چه کاری کرده است باید دنبال ییبو می رفت ، دستش را می گرفت و برش می گرداند ولی پاهایش چسبیده بودند به زمین ، بدنش انگار علیه مغزش شورش کرده بود .
بکهیون دست ژان را گرفت و دنبال خود به طرف کاناپه کشاند. باران هنوز می بارید، ییبو توی خیابان راه می رفت یاد شبی افتاد که باز هم توی باران خانه ژان را ترک کرده بود با این تفاوت که اینبار ژان به دنبالش نیامده بود، چرا باید می آمد وقتی معشوقه ای که سال ها منتظرش بود را کنارش داشت؟
VOCÊ ESTÁ LENDO
Forever & everything (Complete)
Romanceگذشته مانند وزنه ای روی دوش شیائو ژان سنگینی می کند. او گذشته اش را به دنبال خود می کشد در حالی که ذره ذره وجودش زیر این بار خورد می شود. او رئیس یکی از بزرگترین کمپانی های ساخت تلفن همراه در دنیاست. رئیسی با صورت و رفتاری از یخ وانگ ییبو پسری که سع...
