قسمت نهم
بوسه شان آرام شروع شد ، همه احساسات ، آمال و آرزوهایشان را به دست این بوسه سپرده بودند تا نشان دهند آتشی که در وجودشان می سوزد هیچ وقت خاموش نخواهد شد. هر دو مشتاق این بوسه بودند، روزها و شب های زیادی برای این بوسه ، برای این احساس با هم بودن رویاپردازی کرده بودند.
وجودشان غرق شادی بود، شبیه بودند به رها شدگان در بیابان که بعد از روزها تشنگی رسیده بودند به بادیه ای که معشوق با کوزه ای آب در انتظارشان نشسته بود. حسی که هر دو مدتها در انتظارش بودند توی وجودشان جوانه زده بود. حس لبهای معشوقه شان بر روی لبهای خودشان و آن بوسه ای که سیرآبشان می کرد .
لبهایشان بی طاقت محکمتر به هم چسبیدند. همدیگر را گاز می گرفتند و رضایتی لذتبخش در قلب های جوانشان جوانه می زد. ژان دیگر نمی توانست بیشتر از این آرام بماند لب پایین ییبو را گاز گرفت و پسر جوانتر بلافاصله ناله آرامی کرد و تاجر جوان از این شانس استفاده کرد و زبانش را وارد دهان گرم معشوقه زیبایش کرد. بوسه ی متینشان کم کم رنگ اعتیاد به خود گرفت با دهان باز و شنای زبانهایشان در آب دهانهای همدیگر، چیزی بود که می دانستند هیچ وقت ازش سیر نخواهند شد . مشتاقانه همدیگر را می بوسیدند ژان دستانش را از صورت دستیار جوان پایین آورد ، آنچنان دیگری را در آغوش گرفت که انگار می خواستند یکی شوند . ییبو کم طاقت دستانش را دور گردن مرد بلند قدتر گذاشت و بوسه را عمیق تر کرد.
هر دو نفس نفس زنان از هم فاصله گرفتند تا هوا بگیرند. بدون اینکه چشم از هم بگیرند و در حالی که با گونه هایی سرخ و لبهایی پف کرده به هم خیره شده بودند نفس گرفتند.لبهایشان دوباره راهشان به هم را پیدا کردند، دور کردن این لبها از هم چیزی بود دشوار. ناله های ییبو وقتی دستان ژان به همه ی پشت او سفر می کرد، لرزه به اندام مرد بلندقدتر می انداخت. نیشخندی روی لبهای ژان نشست در تمنای شنیدن دوباره ناله های ییبو دستش را روی پوست سفید و داغش حرکت می داد. احساس کردن آن پوست صاف و گرم زیر دستش او را مسحور کرده بود. ژان در حالی که از بوسه عقب می کشید مشتاقانه مشغول شد به لیسیدن و بر جاگذاشتن لکه ی گازهای عاشقانه روی فک و محل اتصال بین سر و گردن و سر انجام لاله ی گوشش .
ییبو آنقدر غرق لذت بود که اصلاً متوجه نبود چقدر بلند ناله می کند. سرش را خم کرد تا بهشتی که میان گردنش پنهان مانده بود را تقدیم ژان کند . لذت اژدهایی که ییبو در خود به بند کشیده بود را آزاد کرد می خواست بیشتر عشق ژان را حس کند، آماده بود غرق شود در آن لذت و عشق.
ژان شبیه شده بود به پادشاهی که داشت با بوسه و گازهای ریز قلمرو خود را نشانه گذاری می کرد ، دستانش از پشت دستیارش کم کم به جلو خزیدند و با نیشخند آن دستهای جادویی را از شکم تا نوک سینه های سفت شده ییبو به حرکت درآورد.
YOU ARE READING
Forever & everything (Complete)
Romanceگذشته مانند وزنه ای روی دوش شیائو ژان سنگینی می کند. او گذشته اش را به دنبال خود می کشد در حالی که ذره ذره وجودش زیر این بار خورد می شود. او رئیس یکی از بزرگترین کمپانی های ساخت تلفن همراه در دنیاست. رئیسی با صورت و رفتاری از یخ وانگ ییبو پسری که سع...
