Part 15(last Part)

1.6K 207 70
                                        


قسمت پانزدهم (آخر)

تاریکی بازوانش را باز کرده بود و اتاق را در آغوش کشیده بود. سکوت برای این آغوش با تاریکی می جنگید ولی صدای ناله هایی که از درد بود مانع پیروزی سکوت می شد. دردی که از قلب شروع شده بود و کم کم به جان همه وجود پسری افتاده بود که خود را به تاریکی سپرده بود. 

شیائو ژان نمی دانست می تواند با این درد مبارزه کند یا نه؟ تنش توان ادامه نداشت. ساعت ها بود در انزوای اتاقش گریه می کرد و پایانی بر اشک هایش نبود. غم، ترس، دلتنگی ، ناامیدی همه در دلش تنگ هم جمع شده بودند و هر لحظه ممکن بود منفجر شوند. تنها چیزی که مانع این انفجار می شد ییبو بود، ییبویی که دیگر نبود. 

هر چه بیشتر فکر می کرد بیشتر از خودش متنفر می شد ، چطور توانسته بود دل ییبو را بشکند آن هم با کارها و حرفایی که از حماقتش نشات می گرفتند. اشک بی امان پایین می چکید و او را در تنهایی بی انتهایش فرو می برد . 

: خیلی دوستش داری مگه نه؟

سرش را بالا برد و بکهیون را میان چارچوب در دید. حتی متوجه آمدن پسر جوان به اتاقش نشده بود. بکهیون لامپ را روشن کرد و به طرف ژان رفت. روبرویش نشست و با تردید دستهای پسری که می لرزید را گرفت 

: تو عاشق وانگ ییبویی مگه نه؟

چشمهای ژان بازتر از چند ثانیه پیش به بکهیون خیره مانده بود. بکهیون لبخند تلخی زد، با انگشت به آرامی اشک های ژان را از روی گونه اش پاک کرد 

: این اشک ها بهم میگن که همه چیز بین ما تموم شده، بهم میگن که تو دوستش داری

ژان با لبهای لرزانش پرسید : تو از کجا فهمیدی؟

بکهیون سرش را با لبخند تکان: ژان ... ژان هر کسی می تونه اینو بفهمه، جوری که به اون پسر نگاه می کنی شاید خودت متوجه نشی ولی همه می تونن بفهمن یه نگاه عادی نیست ، اونم همون نگاه رو بهت داره 

بکهیون آهی کشید و به چشم های خیس ژان خیره شد : نگاهی که هیچوقت به من نداشتی 

ژان لب باز ولی دوباره لبهایش را روی هم فشار داد. بکهیون لبش را گاز گرفت تا مانع اشک هایش شود . دیدن ژان توی آن وضع قلبش را به درد می آورد از همه بدتر که او دلیل این کارش بود می دانست سه سال پیش با رفتنش چه ضربه ای به پسر زده بود و اکنون با آمدن ناگهانیش مثل سیل زندگی ژان را خراب کرده بود 

: ما هیچوقت با هم خوشحال نبودیم ،من یه آدمی می خواستم که همیشه مراقبم باشه کسی که همه حواسش مال من باشه، کسی که بچه بودنم رو تحمل کنه، نمی دونم چرا برگشتم شاید می ترسیدم

اشک بالاخره روی گونه هایش لغزید، انگار که این اعتراف چیزی را به یادش آورده باشد ، سرش را پایین انداخت 

Forever & everything (Complete) Où les histoires vivent. Découvrez maintenant