part 7

1.1K 197 42
                                        


قسمت هفتم

وقتی به ویلا رسیدند از نیمه شب گذشته بود، باد سردی می وزید. ییبو با دهانی باز به ویلای بزرگ نگاه می کرد، بزرگ بود و زیبا . ویلا به سبک غربی ساخته شده بود با استخر بزرگی وسط حیاط . توی ویلا تابلوی بزرگی بود از معبدی ژاپنی ، ییبوی جلوی تابلو ایستاد ، زیبایی معبد و هنر نقاش را تحسین کرد ، خودش هیچ وقت نقاش خوبی نبود و از هر چیزی که به نقاشی کردن منتهی می شد فراری بود.

: واو فکر نمی کردم چنگ انقدر پولدار باشه

ژان که تمام مدتی که ییبو در تحسین ویلا بود پسر را تحسین می کرد از این حرف کمی جا خورد

: نمی دونستی دوست پسر بهترین دوستت پولداره؟

ییبو شانه ای بالا انداخت : می دونستم پولداره ولی نمی دونستم انقدر پولداره

ژان به طرف پله ها رفت : اتاقا طبقه دومن

ییبو به دنبالش رفت ، هر دو چمدان به دست از پله ها بالا رفتند، پله های چوبی زیر سنگینی پای مهمانهایش جیرجیر می کرد. طبقه دوم 4 اتاق داشت . ژان با اتاق ها اشاره کرد

: هر کدومو خواستی بردار

ییبو سرش را تکان داد ولی سر جایش ایستاده بود. به اتاق هایی که دو به دو مقابل هم بودند نگاه می کرد و چمدان قهوه ای اش کنار پایش روی زمین مانده بود. ژان که دید ییبو آنجا ایستاده بدون برداشتن قدمی ، ابرویی بالا انداخت

: منتظر چی هستی؟

ییبو با مکثی نه چندان طولانی جواب داد : اول شما انتخاب کنین

ژان بدون فکر در یکی از اتاق ها را باز کرد و با سر به اتاق اشاره کرد : این یکی

ییبو به پاهایش که او را به اتاق رو به رویی هدایت کرد لعنت فرستاد، می خواست دورترین اتاق به ژان را انتخاب کند ولی به جایش نزدیک ترین را انتخاب کرده بود . هر دو وارد اتاق هایی که قرار بود توی آن یک هفته در آغوششان بگیرد شدند، درها پشت سرشان بسته شد. ییبو بلافاصله روی تخت نشست و ژان پشت به در سعی می کرد نفس هایش را منظم کند.

قرار بود چند روز آینده از اتاق بیرون بیاید و ییبو را ببیند. توی خانه ای باشد که ییبو تویش نفس می کشید . شب ها به این فکر کند ییبو توی اتاق جلویی روی تخت دراز کشیده و نور ماه روی صورتش می تابد. دستش را روی قلبش برد و سرش را به در چسباند، نفس عمیقی کشید ، همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که قلبش هنوز نتوانسته بود این حجم از احساسات را درک کند. ییبو بی خبر آمده بود و دیواری که سالها برای درست کردنش وقت گذاشته بود را به یکباره فروریخته بود. ییبو برای آن همه غم و دردی که توی تنش بود چیزی شده بود شبیه جنگ، ویران کرده بود هرآنچه درد بود .

Forever & everything (Complete) Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang