part6

1.1K 201 35
                                        


قسمت ششم

خسته از مسئولیت ها و کارهای شرکت ژان چشمهایش را بسته بود و کمی استراحت می کرد که در باز شد و اتاق پر شد از سر و صدای چنگ . ژان یک چشمش را باز کرد و به دوستش نگاه کرد

: یه در بزنی بد نمیشه

چنگ که انگار هیچ نشنیده بود ، با نیشخندی، که ژان می دانست نشانی است از نقشه ای که توی سر پسر کوچکتر می پیچید، گوشی اش را توی هوا تکان می داد

: منو بگو که می خواستم یه چیز خوشگل نشونت بدم

ژان بی تفاوت جواب داد

: مشتاق دیدن چیزای خوشگل نیستم

چنگ انگار که قصد نداشت دست از تلاشش برای نشان دادن آنچه توی گوشی اش داشت بردارد ، ابرویی بالا انداخت. لبخند دیشب ژان هنوز توی ذهنش موج می زد، اگر ییبو توانسته بود آن شب باعث شود دوست بعد از 3 سال دوباره آنگونه لبخند بزند حتما باز هم می توانست . گوشی اش را جلوی صورت ژان گرفت

: ببین چی دارم

چشم های ژان آنچه می دید را باور نداشت، عکسی بود از ییبو با موهای بلوند، ییبوی توی عکس کافی بود که ژان تعادلش را از دست بدهد و تقریبا با صندلی به پشت روی زمین بیافتد ولی توی آخرین لحظه توانست از لبه میز بگیرد . نمی توانست از آنچه می دید چشم بردارد. آب دهنش را قورت داد . نیشخند روی لبهای ژوچنگ پررنگ تر از چند لحظه قبل ، انعکاس لذتی بود که از سر به سر گذاشتن دوستش می برد

: بازم هست ... اینم ببین

ژان تقریبا با آب دهان خود خفه شد ، بعد از چند بار سرفه توانست خود را کنترل کند، عکسی بود از چنگ، جی لی و ییبو ، کنار دریا، ییبو تی شرت خیس سفیدی بر تن داشت چسبیده بود بر پوستش و شلوارکی که پاهای سفیدش را به ژان نشان می داد ، ژان دلش نمی خواست مثل یک منحرف رفتار کند، او می خواست ییبو را لبخند بر لب ببیند و کاری کند پسر همیشه خوشحال باشد ولی نمی توانست حسی که موقع دیدن بدن ییبو بهش دست داده بود را ندیده بگیرد، او ییبو را می خواست خیلی رمانتیک، خیلی شهوانی .

رئیس جوان دستش را بالا آورد تا گوشی را بگیرد ولی چنگ قبل از این وصال گوشی را عقب کشید و از ژان چند قدمی دور شد

: گفتم چیزای خوشگلی دارم نشونت بدم

دندان هایش را روی هم فشار داد و به چنگ با آن لبخند مضحک نگاه کرد، باورش نمی شد بهانه ای دست چنگ داده بود برای اذیت کردنش ولی برایش مهم نبود ، آن لحظه شیائو ژان مغرور فقط می خواست آن گوشی لعنتی را از چنگ بگیرد و عکس های ییبو را برای خود بفرستد، اینکه قرار بود با آن عکس ها چه کند ، خواسته ای بود نه چندان معصوم . ژان تقریبا توی این سه سال نیازهای جنسی اش را نادیده گرفته بود و با هیچ کس نخوابیده بود و تعداد دفعاتی که از دستش برای به لذت رساندن خود استفاده کرده بود زیاد نبود ولی توی این چند روز تقریبا بیشتر از این سه سال با فکر ییبو از دستهایش کار کشیده بود

Forever & everything (Complete) Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang