Part 14

945 160 16
                                        

قسمت چهاردهم 

یک هفته از آمدن بکهیون می گذشت. ییبو در همین مدت کوتاه فهمیده بود نمی تواند به ژان نزدیک شود. معشوقه سابق همه جا به دنبال ژان می آمد حتی محل کارش. 

دست ییبو روی دستگیره در خشک مانده بود، در دوراهی وحشتناکی گیر کرده بود. باید چه می کرد؟ در را می بست و صحنه ای که دیده بود را فراموش می کرد؟یا وارد اتاق می شد بکهیون را از آغوش ژان بیرون می کشید و دردش را فریاد می زد. 

دو روز دیگر جشن دهمین سالگرد تاسیس کمپانی شیائو بود ، ییبو به همراه چنگ مسئول آماده کردن تدارکات بودند ، برای هماهنگی نهایی درباره چیدمان نشستن مهمان ها نیاز به تایید ژان بود.

درد به جانش افتاده بود. بکهیون صبح همراه ژان آمده بود، حتی نتوانسته بود درست با ژان صحبت کند دیدن دستهای حلقه شده بکهیون دور بازوی کسی که او عاشقش بود دیوانه اش می کرد. 

لیست را برداشت و به طرف در رفت، در باز بود انگار بکهیون که چند دقیقه پیش برای بردن قهوه آمده بود یادش رفته بود در را ببندد. دستش را بالا برد تا ضربه ای به در بزند و خبر از آمدنش بدهد ولی دستش میان راه متوقف شد، نفس کشیدن از یادش رفت. قلبش دیوانه شده بود. دستش را جلوی دهانش گذاشت تا مانع گریه کردنش شود. 

از لای در می توانست ژان را ببیند که وسط اتاق ایستاده بود و بکهیون میان بازوهایش بود، ژان دستش را دور کمر بکهیون حلقه بسته بود . ژان ، ژانِ او پسر دیگری را در آغوش داشت. اشتباه بود نباید ژان را مال خودش می دانست ژان اگر برای او بود که پسر دیگری را در آغوش نمی کشید. دلش می خواست منطقی باشد، می خواست همه چیز را درک کند ولی اینکار از توانش خارج بود . 

همه چیز با حرفی که بکهیون زد برای ییبو فرو ریخت 

: ژان، بیا با هم ازدواج کنیم 

ییبو نماند تا جواب ژان را بشنود ، برگه ها از دستش روی زمین افتاد ، روی پاشنه پا چرخید و از دفتر بیرون رفت. با صدای محکم بسته شدن در ژان بکهیون را از خود جدا کرد و به طرف در رفت با دیدن برگه هایی که جلوی در اتاقش پخش زمین شده بودند قلبش فروریخت. 

ییبو او را در حالی که بکهیون در آغوشش بود دیده بود و ممکن بود هر فکری کند. دستش را با عصبانیت توی موهایش بود. دلش می خواست همانجا همه چیز را برای بکهیون تعریف کند ، او را برای همیشه از زندگی اش بیرون بیاندازد و دوباره ییبو را در آغوش بگیرد. 

می دانست باید دنبال ییبو برود و همه چیز را برایش توضیح بدهد ولی به جایش یکی از احمقانه ترین تصمیم هایش را گرفت . گوشی اش را بیرون آورد و به چنگ زنگ زد 

: الو ... چنگ ... فکر کنم گند زدم ییبو منو وقتی بکهیون تو بغلم بود دید 

صدای فریاد و ناسزا گفتن چنگ توی گوشش پیچید، لب باز نکرد، اعتراضی نکرد و اجازه داد چنگ خشمش را به طرفش نشانه بگیرد، او لیاقت همه آن حرف ها را داشت. 

Forever & everything (Complete) Donde viven las historias. Descúbrelo ahora