بعدش چی؟
.
روی یکی از صندلی ها پشت میز ناهارخوری نشستم، آرنجم رو روی میز گذاشتم و صورتم رو به دستام تکیه دادم. باز خیلی زیادی روی دوش هممون بود، بیشتر از همه ریموس. نمیدونستیم باید چکار کنیم و چطوری باهاش حرف بزنیم تا بتونیم به طور خیلی قانع کننده و غیر مستقیمی بهش بفهمونیم میتونه بهمون اعتماد کنه و اعتراف کنه که یه گرگینهاست.
جیمز_حالش چطوره؟
بدون اینکه به جیمز نگاه کنم دستام رو پایین آوردم و با انگشتام روی میز ریتم گرفتم.
سیری_هنوزم میترسه از اینکه بگه ...
جیمز و ریگولوس همزمان با هم نفس هاشونو بیرون دادن و به هم نگاه کردن.
ریگی_الان میخوایم چکار کنیم؟
سیری_به فکر نقشهی دوم باشیم؟!
با یه حالت "من میدونم، ولی مثل سوال بیان میکنم که شما بهتر بفهمید" جملمو بیان کردم.
جیمز_بعدش چی؟ اون نقشه هم مثل نقشهی اول به باد فنا بره؟ و در نهایت بازم ریموس بهمون چیزی دربارهی رازش نگه؟
جیمز گفت و منتظر جواب من شد. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که توی چشماش نگاه کنم و ساکت بمونم. جوابی برای حرفش نداشتم چون خودمم میدونستم نقشهی دوم هم نمیتونه روی ترس ریموس تاثیر بزاره و اونو قانع کنه که باید حرف بزنه و بگه که دقیقا جریان از چه قراره.
سیری_فقط یه راه میمونه ...
گفتم و با نگرانی به دونفری که رو به روم نشسته بودن نگاه کردم. راه خطرناکی بود ولی بهترین راه بود برای اینکه بتونیم به ریموس بفهمونیم ما مثل بقیه آدما نیستیم که بخوایم بهش صدمه بزنیم. جیمز که انگار ذهنمو خونده بود چشماش گشاد شد و روی صندلیش صاف نشست.
جیمز_نه نه نه ... پدفوت این خطرناکه! هم برای خودمون هم برای ریموس ... من ریسک به خطر انداختن جونمونو نمیکنم ...!
سیری_بهش فکر کن جیمز. چارهی دیگهای نداریم! داریم؟
ریگی_سیری تو دیوونه شدی؟ میدونی این میتونه هممونو توی چه خطری بندازه؟
ریم_چی ما رو قراره توی خطر بندازه؟
ریموس از در آشپزخونه اومد داخل و دوباره مثل صبح با لبخند پشت میز نشست.
ریم_خب؟
سکوت ما سه تا و نگاهامون به همدیگه، اگه یکم دیگه اون فضا ادامه پیدا میکرد ریموس به خیلی چیزا مشکوک میشد.
سیری_سگِ یکی از مشتریام توی پارک ملیِ South Downs گم شده ... داشتیم میگفتیم باید کمکش کنیم پیداش کنه.
حبس شدن نفس جیمز توی سینش چیزی بود که از گوشهی چشمم هم میشد دید.
ریم_اوه خب ... مشکلش چیه؟
YOU ARE READING
Paper Plane (Wolfstar)
Fanfictionچطوری اینقدر راحت همه چیز عوض میشه؟ وقتی حتی انتظارشم نداری ... اتفاقاتی میفته که زندگیتو به طور کلی تغییر میده!
