نقشه اول
.
"اوکی اون بازی حتی از حقیقت یا شجاعت هم خطرناک تره. بهتون پیشنهاد میکنم هیچوقت بازی نکنید چون خیلی راحت ممکنه تمام رازهای زندگیتون رو لو بدین."
سیری_دیدی گفته بودم اگه یکم بیشتر میزاشتین قلقلکش بدم حرفشو میزد؟
جیمز_پدفوت ما اینجاییم که کمکش کنیم یا میخوایم بیشتر اذیتش کنیم؟ قرارمون این بود که اعتمادش رو جلب کنیم بعد یه جوری غیر مستقیم بهش بگیم که میدونیم. همین!
چشمامو برای جیمز تو کاسه چرخوندم و از نامهها عکس گرفتم.
جیمز_این دیگه واسه چی بود؟
سیری_میدونی که جلوی خودش نمیتونم بشینم نامههاشو بخونم و بگم "واو دیدی نامههات همه دارن میفتن تو حیاط خونهی من؟" و اونم خیلی راحت با لبخند بغلم کنه بگه "آه خوشحالم که خودت فهمیدی من یه گرگینهام و خیالمو راحت کردی" پس در نتیجه ازشون عکس میگیرم که دوباره بخونمشون.
ریگ_و یه سوال! دقیقا دوباره و دوباره خوندنِ اونا باعث میشه چه اتفاقِ مثبتی بیفته؟
نیشخندی زدم و نامهها و موبایل رو روی میز گذاشتم. آرنجام رو به رونام تکیه دادم و به ریگ نگاه کردم.
سیری_ما قراره اعتمادش رو جلب کنیم درسته؟ اینا هم یه نامههاییَن که ریموس نوشته و از پنجره پرت کرده بیرون! درسته نامه حساب نمیشن ولی ناخواسته همشون به یه مقصد مشخص که دست بر قضا حیاط خونهی ما هم هست دارن میان. ریموس با این کارش عملاً داره راهِ شناختشو بهمون میده. یعنی چی؟ یعنی اینکه خیلی راحت از لحنِ نوشتن نامههاش، چیزای مورد علاقش که مینویسه، طرز فکرش دربارهی هرکدوممون و خیلی چیزای دیگه میتونیم اعتمادش رو جلب کنیم و بعد از اینکه حسابی نزدیک شدیم، ازش بخوایم واقعیت رو بگه.
ریگ و جیمز با دهنای باز مونده و نگاههای گیج که بین خودشون و من رد و بدل میکردن، بهم فهموندن هیچی از حرفام نفهمیدن.
سیری_خدایا ... با دوتا خنگ دارم زندگی میکنم ...
نامه رو برداشتم و شروع کردم به خوندن بقیهی حرفای ریموس.
"خب حقیقتا دلم میخواست به سیریوس بگم "هی مرد! هیچ دختر یا هیچ پسری! از یه گرگینه خوشش نمیاد! حتی شما دوست عزیز!" ولی نگفتم و فقط شونه بالا انداختم."
سیری_چرا پای منو وسط میکشه؟
جیمز_چی میگه؟
سیری_سر اینکه برگشتم بهش گفتم باکره اینطوری میکنه!
نامه رو سمت جیمز گرفتم و اون بعد از خوندش تقریبا از خنده ترکید ولی سعی کردم جلوشو بگیره.
ریگ_بده ببینم چی میگه.
ریگ نامه رو از دست جیمز کشید و جیمز با تمام توان سعی میکرد حواسشو به یه چیزی پرت کنه که نخنده ولی بعد از نگاه انداختن به ریگ و دوتایی خندیدنشون صدای قهقهههاشون بلند شد.
BINABASA MO ANG
Paper Plane (Wolfstar)
Fanfictionچطوری اینقدر راحت همه چیز عوض میشه؟ وقتی حتی انتظارشم نداری ... اتفاقاتی میفته که زندگیتو به طور کلی تغییر میده!
