هوا دیگه روشن شده بود و صدای پرنده هایی که دسته جمعی باهم سر و صدا میکردن به گوش میرسید اما سهون هنوز خواب به چشمش نیومده بود...
فقط همین رو کم داشت که بک رو تو اون وضعیت جلوی فریزر ببینه و بعدشم شاهد به هم خوردن حالش و لرزیدن بدنش زیر دستاش بشه تا نتونه واسه یک لحظه آروم و قرار بگیره و مسیر اتاق خودش تا بالای سر تخت بک رو مدام متر نکنه...
وقتی بعد از یک بار دیگه چک کردن تبش و دقیق نگاه کردن به حالت چهره ى آرومش توی خواب نفس نسبتا راحتی کشید، پا تو اتاق خودش گذاشت و در حالی که بی هدف وسط اتاق وایساده بود دست تو موهای به هم ریخته و پریشونش کرد و یه نگاه کوتاه به ساعت رو دیوار که هفت صبح رو نشون میداد انداخت ...
دیگه پلکاش سنگین شده بود و حتی با مالیدن چشماش هم تاری دیدش برطرف نمیشد... آهسته لبه ى تخت نشست و بدن خسته ش وادارش کرد بلافاصله دراز بکشه... حس سطح نرم و راحت زیرش باعث شد بی اختیار پلکاش رو هم برن و بدون اینکه بفهمه خواب گرمی پلک هاشو به هم بدوزه......
.
قدم های آرومی به سمت باغچه ى کوچیک و پر از گل حیاط برداشت و بعد از گذروندن نگاهی روی بوته های رز سفید یدفعه با لبخند بزرگی گفت:
_ " بیا چند تا بوته رز قرمز هم بکاریم "
به شدت از دیدن اون باغچه ی سرسبز داشت لذت میبرد و آرامش خاصی رو تو عمق نگاهش میشد دید...
یدفعه بک از پشت دستاشو دور بدنش حلقه کرد و با تکیه کردن بهش وزن خودشو روش انداخت و باعث شد کمی تعادلشو از دست بده و با بهت بخنده...
_ " یااا... "
سر چرخوند و به نیم رخ وا رفته و کِسِل بک نگاه کرد و پوزخند زد... اون قیافه ی آویزون به شدت بامزه و خواستنی بود... بلافاصله دستشو از حلقه ی دستای بک بیرون کشید و ایندفعه اون بک رو تو بغل خودش گرفت...
_ " گرمته؟! "
بک با لبای آویزن سری به نشونه " آره" تکون داد و خودشو بیشتر به سهون چسبوند
+ " سوهو صدات میکنه "
بی مقدمه با تن پایین گفت و تو اون فاصله ی کمی که با صورت سهون داشت سرشو بالا گرفت و تو چشمای مهربونش نگاه کرد
_ " خیله خب عزیزم "
با لبخند گرمی جواب داد و بعد از مکث کوتاهی نگاهش سمت لب های بک چرخید... دستشو زیر چونه ش گرفت و خیلی عادی سمت لب هاش خم شد و شروع کرد به بوسیدنش...
دست بک تو بغلش به سمت صورتش بالا اومد و بعد از نوازش کردن گونه ش به طرف گوشش خزید و با پایین کشیدن صورتش بوسه شون رو عمیق تر کرد...
داشت تو لذت و شیرینی بوسیدن بکهیون غرق میشد که یهو بک عقب کشید و با حالت نگرانی تو چشماش خیره شد

YOU ARE READING
𝕀𝕞 ℂ𝕠𝕝𝕕 𝕎𝕚𝕥𝕙𝕠𝕦𝕥 𝕐𝕠𝕦
Fanfictionبکهیون، نابغه ای که فرضیه ی انجمادو رو خودش آزمایش میکنه... ولی طی یه سری اتفاقات پیچیده، به جای ۲۴ ساعت، پونزده سال تو کپسول فریز میمونه‼️ و دقیقا زمانی که از یاد همه فراموش شده، سهون خسته از روز هایی که با خیره شدن به صورت رنگ پریده ش گذرونده، با...