part 11

8K 1K 68
                                        

صدای خنده های بلندی که از سالن به اشپزخونه میرسید، باعث شد لبخند کمرنگی روی لب های تهیونگ بیاد .
ظرف تنقلات رو از توی میز بیرون اورد و اونارو توی کاسه های مخصوصش گذاشت
_ کمک نمیخوای؟؟
جونگکوک وارد اشپزخونه شد و پشت تهیونگ که مشغول مرتب کردن بود ایستاد 
_ مرسی 
چشم هاش رو از حرص چرخوند و ادامه داد " مثلا یونگی هیونگ میزبانه ولی من فقط دارم کار میکنم"
غرغر میکرد و باعث میشد که جونگکوک به چهره پر از حرصش بخنده.

_ خیلی تیزبین و حساسه

صداش رو آروم کرد و نزدیک تهیونگ شد " وگرنه میشد یه سکس توی اشپزخونه اش داشته باشیم" 
تهیونگ با شنیدن این حرف اول تعجب کرد و بعدش شروع به خندیدن کرد 
بسته چیپس رو به دست جونگکوک داد " ما اولین بار همدیگرو تو مهمونی یونگی هیونگ دیدیم"
پوزخندی زد و به چهره پسر نگاه کرد .
جونگکوک با صدای دورگه ای جوابش رو داد " اره .. فکر کنم وقتی تصمیم گرفتیم تو دستشویی سکس کنیم ایده خوبی بود .. خیلی گیج بودیم"
تهیونگ با یاداوری اون روز ناخواسته لبخندی زد " اره ایده خوبی بود .. من فقط میخواستم که انجامش بدم هر جور که شده .. و خب به ادم هایی که یونگی هیونگ‌دعوت کرده بود اعتماد داشتم اما فکر نمیکردم یه آدم هات گیرم بیاد "
و اخر حرفاش چشمکی زد .
جونگکوک با لبخندی که روی لب هاش بود کاسه دیگه ای رو از دست تهیونگ گرفت 
پسر تو ادامه حرف هاش با خنده گفت " جالب اینجا بود وقتی به خودمون اومدیم دوباره خودمونو معرفی کردیم"
_ نمیتونی انکار کنی که وقتی به بدن هم میرسیم چقدر بهم میایم .
حرف جونگکوک باعث شد که تهیونگ به لب هاش نگاهی بندازه ، دوباره اون حس توخالی و عجیب توی قلبش احساس کرد ..‌ لبخندی زد " حق با توئه"
در سکوت باقی خوراکی ها رو داخل کاسه میذاشت که با دست جونگکوک که زیر فکش قرار گرفت سرش رو بالا اورد .. بوسه آرومی شروع شده بود.
انگشت های پای تهیونگ از شدت لذت جمع شد و ضربان قلبش از هر لحظه ای محکم تر و تند تر .
این احساسات تهیونگ‌ رو گیج میکرد اما حسی بهش میگفت که میدونه داره چه اتفاقی میفته و فقط میخواد که اونو انکار کنه
_ یهویی ساکت شدی .. خوبی؟
تهیونگ بغضی که ناگهان به گلوش هجوم اورده بود رو قورت داد و لبخندی زد " خیلی خوبم"
جونگکوک دستش رو جلو اورد و کاسه های دیگه رو گرفت " میرم اینارو بزارم اونجا"
تهیونگ سرش رو تکون داد و همون لحظه متوجه جه هوان شد که دست به سینه کنار در ایستاده بود .
_ اوه جه هوان
جونگکوک نزدیکش شد و ادامه داد " چیزی نیاز داری؟"
جه هوان همچنان خیره به تهیونگ ایستاده بود و این باعث میشد که پسر احساس معذب بودن بکنه
_ اره 
دوباره همون نگاه خیره " ممکن هم هست یکم طول بکشه"
جونگکوک نگاهش رو به تهیونگی داد که خیلی سریع خودش رو سرگرم مرتب کردن کاسه ها کرد .
_ اوکی . هر چند باید زود بیای.. جیمین هیونگ راجب یه بازی صحبت میکرد که میخواد خیلی زود همه توش شرکت کنن 
جه هوان سری تکون داد و به جونگکوک که به سمت سالن میرفت نگاه کرد و دوباره چشم هاش رو به تهیونگ دوخت
_میخوای دعوا کنی؟
تهیونگ پرسید و به کارش ادامه داد " امشب اصلا حوصله ندارم"
_ چی میگی برا خودت؟ اومدم چند تا نوشیدنی دیگه بردارم
جه هوان با قیافه طلبکاری گفت و سمت یخچال رفت تا بطری های ابجو رو برداره.
تهیونگ گیج و مبهوت نگاهش کرد " مگه هنوز تحت درمان نیستی؟؟ "
_ آروم باش .. برای بقیه هیونگ ها میبرم
جه هوان چشم هاش رو گرد کرد و در یخچال رو بست " هی ببینم .. تو نگران منی؟"
_ البته 
تهیونگ اخم کرد و ادامه داد "تو شبیه کسی هستی که میخواد همه قانون ها رو زیر پا بزاره و خیلی وقتا کارای اشتباه میکنی"
جه هوان لب پایینی رو خودش جویید و به پیشخوان پشت تهیونگ تکیه داد " ولی نه به قیمت سلامتی خودم"
تهیونگ آهی کشید و وسایل ها رو داخل کمد گذاشت و به سمت پسر چرخید
_ داری مثل جیمین هیونگم میشی 
پوزخندی زد و چشم هاش رو ریز کرد " بین تو و جونگکوک چیه؟"
جه هوان یک دفعه ای پرسید و باعث شد تهیونگ شوکه بشه
_ منظورت چیه؟
_ سکس پارتنر؟؟ اینه رابطه بینتون؟؟
جه هوان با چشم های کنجکاوی پرسید و سرش رو کج کرد .. انگار که میخواست در چشم های گنگ تهیونگ جواب سوالش رو پیدا کنه 
پسر بازوهاش رو بغل کرد و سرش رو پایین انداخت" فکر کنم همینطور باشه"
_ ولی احساسات تو بیشتر از این جور روابطه مگه نه؟
جه هوان با این حرفش باعث شد که نفس برای لحظه ای برای تهیونگ قطع بشه
_ چرا اینطوری تعجب میکنی؟؟ احتمالا همه دیگه میدونن که تو عاشق بهترین دوست منی تهیونگا 
تهیونگ سعی کرد بغضی که توی گلوش بود رو فرو ببره ... ناراحت بود شاید به خاطر اینکه سرانجام اسمی روی احساسات گنگ‌و نامفهومش گذاشته شده بود و این نباید اتفاق میفتاد
_ نمیدونم راجب چی حرف میزنی
_ ولی من میدونم
جه هوان جدی تر از هر وقتی به حرفش ادامه میده" تو اصلا میدونی چرا جونگکوک هیچوقت سر قرار نمیره یا چرا هیچوقت عاشق نشده؟"
تهیونگ‌نگاهش کرد .. متوجه شد جواب این سوال رو نمیدونه .. در واقع هیچوقت اونقدر رابطشون صمیمی نشده بود که بخواد همچین سوالی بپرسه
فکر میکرد دونستن این قضیه توی رابطشون بی فایده اس ولی حالا که جه هوان ازش پرسیده بود به طرز عجیبی احساس میکرد که دوست داره بدونه.
شاید از وقتی که زمان بیشتری رو با جونگکوک گذرونده بود کنجکاو شده بود 
زمان..
تهیونگ احساس کرد این همون چیزیه هیچوقت نداشتن .. اونا هیچ زمانی رو برای هم خالی نمیذاشتن.
 _ اگه چند سال پیش اینو ازم میپرسیدین ..احتمالا میگفتم دست بردارین
جه هوان بی توجه به اخم تهیونگ ادامه داد " جونگکوک اصرار داشت وضعیت خودش رو مخفی کنه .. و اینطوری از خودش و کسی که عاشقش میشه محافظت کنه"
پسر نفس عمیقی کشید " وگرنه اون احساسی ترین ادمیه که تو زندگیم دیدم .. البته اکه بدبینیش رو بزاریم کنار"
لبخند تلخی زد " جونگکوک همیشه تلاش میکنه همه رو از خودش دور کنه و شبیه یه ادم بی احساس به نظر برسه ولی اون همون آدمیه که به اسمون نگاه میکنه و میپرسه واقعا یه روزی عشق رو پیدا میکنم؟؟"
_نکته اینه که جونگکوک از عاشق شدن میترسه .. من دیده بودم که اون احساساتش رو بیش از حد انکار میکنه و خب ادم هایی با شرایط جونگکوک طبیعیه که همچین کاری کنن .. کوک روز تولدش یه چیزی بهم گفت...
تهیونگ منتظر و در سکوت به جه هوان که کمی بین حرفاش مکث میکرد خیره شده بود " بهم گفت زمان زیادی از زندگیش رو از دست داد تا آدم ها درکش کنن اما این فرصت رو بهشون نداد "
تهیونگ نفسش رو بیرون داد
جه هوان از فکرهایی که توی سرش بود نفس عمیقی کشید " جونگکوک میخواد که آزادانه زندگی کنه"
به زمین نگاه کرد و با صدایی که به زمزمه میخورد گفت " این باعث تعجبم میشه که به خاطر اینکه داره حالش خوب میشه؟"
تهیونگ دستش رو روی میز گذاشت تا بی حسی پاهاش رو نشون نده .
لبش رو با زبونش خیس کرد و رو به تهیونگ توی سکوت ادامه داد " وقتی که فهمیدم سرطان ندارم احساس عجیبی داشتم.. خوشحال بودم ولی نمیدونستم باید چیکار کنم .. جیمین هیونگ خوشحال بود .. همینطور مامان و بابام.. ولی این یه تغییر خاص بود "
_ وقتی که برگشتم و دیدم جونگکوک تغییر کرده یه لحظه احساس کردم که اون هم خوب شده اما کوک غمگین بود وقتی میگفت دیگه نمیخواد وقت تلف کنه 
جه هوان خنده هول زده ای کرد و پشت گردنش رو مالید " اینجا نیستم که داستان گریه دارم رو برات بگم..اما اینطور به نظر میومد که زمان برای هر دوتامون وقتی درد میکشیدم کند میشد .. ولی الان همه چی خیلی زودگذره ..‌ پس اگه عاشقی بگو که عاشقی."
به چهره تهیونگ نگاه کرد " تردید فقط باعث میشه که زمان بیشتری رو از دست بدی .. اونم خودخواهانه ... به خاطر همین .."
جه هوان دستی به موهای تهیونگ کشید " انکارش نکن ."
تهیونگ همچنان در سکوت به پسر رو به روش خیره بود 
_ زمان چیزیه که فکر میکنیم خیلی زیاد داریمش ولی خیلی راحت از دستش میدیم
جه هوان به سمت در حرکت کرد و قبل از خارج شدنش به سمت تهیونگ برگشت" زود بیا پیشمون .. خیلی اینجا موندیم"
چند دقیقه طول کشید تهیونگ چیزهایی رو که شنیده هضم کنه
جه هوان راست میگفت و تهیونگ هم کسی نبود که زمان رو از دست بده ولی حرف های اون پسر به خاطر این بود که فکر میکرد جونگکوک حالش خوبه .
اما تهیونگ میدونست تردیدش برای چیه
اون میدونست که جونگکوک کمتر از یک سال زنده اس
 ولی تردیدش برای این نیست که نمیخواد با جونگکوک باشه .. شاید دیوانه خطاب بشه اما اون عاشق این بود که با جونگکوک باشه حتی اگه فرصتی نداشته باشن
تهیونگ هنوز امید داشت
چیزی که ازش میترسید واکنش احتمالی جونگکوک در برابر اعترافش بود
تهیونگ تو تموم این ماه هایی که با جونگکوک گذرونده بود چه جسمی و چه روحی .. فهمیده بود که میخواد با تموم وجود باهاش باشه و لحظه ای از عاشق شدنش پشیمون نبود 
ولی فقط و فقط میترسید که با اعتراف کردنش کوک چه واکنشی نشون میده؟
ولی تهیونگ عاشق بود .. دردی توی قفسه سینه اش اذیتش میکرد 
واقعا نمیدونست باید چیکار کنه
اگر اعتراف میکرد و فرصت بودن با جونگکوک رو حتی به عنوان یک دوست از دست میداد چی؟؟اگه جونگکوک حتی با وجود قولی که تهیونگ داده بود و میخواست تا اخرین لحظه باهاش باشه ترکش میکرد چی؟؟ 
همه اینا تهیونگ رو بی نهایت میترسوند 
_ هی 
تهیونگ با ترس سرش رو بلند کرد و با جیمین که با نگرانی بهش خیره شده بود مواجه شد " تو خوبی؟؟چیزی شده؟؟"
پسر تازه متوجه شد که گونه هاش از اشک خیس شده 
_ جیمین
نفس عمیقی کشید و اشک هاش رو پاک کرد " میتونی منو برسونی خونه؟"
جیمین پشت تهیونگ رو آروم مالش داد تا آرومش کنه " حتما ولی نمیخوای قبلش به بقیه بگیم؟"
جونگکوک که تا اون لحظه سرحال توی خونه میچرخید با دیدن وضعیتی که توی اشپزخونه اش با اخم به سمتشون میاد
_ مشکلی پیش اومده؟
با نگاه سوالی به جیمینی نگاه کرد که با ناامیدی سرش رو پایین انداخته بود .. تهیونگ پشت به هر دو نفرشون سعی میکرد اشک هاش رو پاک کنه 
جونگکوک با سر به جیمین اشاره کرد که تنهاشون بزاره و بعد از رفتنش با تهیونگ نزدیک شد 
_ جه هوان چیزی ..
تهیونگ بلافاصله جواب داد " نه ... من ..فقط..."
نفس عمیقی کشید و دست هاش رو مشت کرد تا از لرزششون جلوگیری کنه .
تهیونگ دست های گرم جونگکوک رو پشتش احساس کرد و همین کافی بود تا قلبش دوباره گرم بشه.
_ من فقط حالم خوب نیست
نفس عمیقی کشید و اضافه کرد" فکر میکردم میتونم خوب شم ولی نشد "
تهیونگ نمیخواست که دروغ بگه .. نه به خودش نه به جونگکوک 
اون حالش خوب نبود

To Live |kookv|Where stories live. Discover now