[فلش بک] :
تازهاز تمرین برگشته بود و خسته بود..
امروز روز اولی بود که قرار بود وارد خوابگاه بشه و استرس عجیبی داشت، اول میخواست پشیمون شه و بیخیال همه چی بشه ولی وقتی به این فکر میکرد که اینهمه راه و سختیو به خاطر همین تحمل کرده و به جون خریده شجاعت پیدا میکرد..
بالاخره اون یه پسر بوسانی بود و تسلیم شدن توی کارش نبود....
وارد خوابگاه شد..قرار بود چند روز دیگه دبیو کنن و از الان قرار بود با همگروهیاش زندگی کنه..اولین چیزی که توجهشو جلب کرد جای کوچیکی بود که هر هفت نفرشون باید اونجا میموندن.
خب؟
از نظرش مشکلی نداشت..جا خیلی براش مهم نبود..مطمعن بود در اینده موفق میشه و میرن یه جای بزرگتر..
وسیله های همگروهیاش هرکدوم کنار تخت خودشون بود..و البته وسیله های نامجون و تهیونگ مثل همیشه بهم ریخته بود
سمت تخت خالی که اونجا بود رفت و وسیله هاشو توی کمد کوچیکش جا داد....
براش عجیب بود که کسی توی خوابگاه نبود..شاید رفته بودن تمرین کنن؟
بیخیال فکر کردن شد و رفت که بقیه این خوابگاه کوچیکو ببینه..همینطور که میگشت اخرین جا رفت تا توی اشپزخونه رو ببینه که یهو یه چیزی توجهشو جلب کرد..
اون پسری که روی زمین جمع شده بود و با چشمای بزرگ و سیاهش بهش نگاه میکرد و شیرموزشو میخورد جونگکوک بود؟...ولی چرا اونجا نشسته بود؟
جیمین از همون بار اولی که اونو دیده بود به این فکر میکرد که چشماش مثل سیاه چاله ی تاریکی بودن که داشتن اونو غرق خودشون میکردن..
شدیدا حس عجیبی داشت که هروقت اون پسرو میدید بهش اضافه میشد..ولی خب همیشه که قرار نبود دنبال هر حس ناشناخته ای بره..فعلا خیلی درگیر تر از اونی بود که بخواد به حساش فکر کنه
شاید بیشتر از چهاربار از جلوی اشپزخونه رد شده بود پس چطور ندیده بودتش؟
یعنی اینقدر اون پسر خجالتی و گوشه گیر بود که حتی نیومده بود ببینه چه کسی وارد خونه شده؟..البته جیمین تقریبا داشت عادت میکرد چون از اولی که اون پسرو دیده بود همینطوری رفتار میکرد..
اون پسر همیشه یجوری بهش نگاه میکرد انگار چیز ترسناکی دیده بود..
_جونگکوکی چرا اونجا نشستی؟ هوا سرد شده زمین یخه ..سرما میخوری
جیمین با لبخند همیشگیش گفت و رفت سمتش.. دستشو گرفت سمت که کمکش کنه بلند شه..
اما جونگکوک سریع از جاش بلند شد و رفت عقب پاکت خالی شیرموزشو انداخت سطل اشغال
_نه جیمین شی مشکلی ندارم..
اینو گفت و بدون توجه از کنارش رد شد و رفت سمت تختش..
جیمین از این رفتارش متعجب بود..اون هیچ وقت بهش هیونگ نمیگفت..
ولی خب جونگکوک یه پسر درونگرای خجالتیه ۱۶ ساله بود و توی سن رشد..
پس سعی میکرد شرایطشو درک کنه..
همیشه سعی کرده بود به این پسر نزدیک شه.......باهاش شوخی میکرد... اما اون واکنش خواصی نشون نمیداد..
توی تمرینا بهش کمک میکرد ولی اون فقط به یه تشکر خشک و خالی بسنده میکرد..انگار نمیخواد کسی پاشو توی حریمش بزاره...
انگار همیشه یه گارد دورش داشت..
اما جیمین بازم بیخیال نمیشد..مخصوصا الان که باید چند روز دیگه دبیو میکردن و دوست داشت جو گروهشون صمیمی و خوب باشه و همه با هم دوست باشن...
نفس عمیقی کشید که یهو صدای در اومد..
_ما برگشتیمممممم
صدای هوپ هیونگش مثل همیشه پر انرژی بود
جین وارد خونه شد و وسیله هارو روی اپن گذاشت
_جونگکوکا رفتیم یکم برای خونه خرید کردیم چون هیچی نداشتیم ب....او جیمینی؟
خوش اومدی
جیمین لبخندی زد ولی فقط صدای اروم و نامفهومیو از جونگکوک به عنوان سلام شنید...
_مرسی هیونگ..ولی اینا زیاد نیستن؟
نامجون نگاهی به وسیله ها کرد
_معلومه که نیستن تعدادمون زیاد شده و کارمون خیلی بیشتره..راستی جیمینی خوش اومدی
جیمین ازش تشکر کرد
_ولی بقیه کجان؟
_هیچی تهیونگ اثرار داشت با شوگا بره تا ببینه چطور روی اهنگ کار میکنه البته امیدوارم اونو عصبانی نکنه
_نه اون صبرش زیاده
جین گفت و شروع کرد به درست کردن نودل برای هر ۷ نفرشون
_مطمعنی؟
نامجون گفت و گوشیشو برداشت
_اره مطمعنم چون دیدی که خودت تهیونگ همش راجبش کنجکاوی میکنه میدونی یونگی از این خوشش نمیاد ولی اون سعی میکنه صبر کنه...البته امیدوارم یهو منفجر نشه
جیمینم برای تایید سرشو تکون داد و نشست روی مبل...بازم نگاهش ناخوداگاه سمت پسری رفت که با گوشیش مشغول بود انگار توی این دنیا نبود..جونگکوک برای جیمین مثل ادمی پیچیده و پر رازی بود که اونو تلقین میکرد کشفش کنه..
ولی هنوزم نمیتونست درک کنه چرا جونگکوک نمیزاره هیچ وقت بهش نزدیک شه یا دست بزنه؟
.
.
.
.
اینم از پارت دوم♥️♥️
امیدوارم ازش خوشتون بیاد🥺
هنوز کلیییی از این فیک مونده تازه اولشه؛)
BINABASA MO ANG
هااایییی..این اولین فیکمه امیدوارم خوشتون بیاد لطفا همایت کنین♥️💓💖
Fanfictionاون معروف بود به اینکه در مقابل همه دردایی که میکشید مقاومت زیادی به خرج میداد ... ولی این یکی دیگه زیادی بود ~چه کسی فکرشو میکرد پارک جیمین.. ایدل معروف ..عضو محبوب گروه بی تی اس همچین واقعیت تلخیو توی زندگیش داشته باشه؟ رازی..که هیچ کس ازش خبردا...
