از همون روزی که به دنیا اومد حس خوبی نداشتم...از همون بچگی مثلِ یه کنه شروع کرد به چسبیدن بهم دقیقا مثل یه کنه مزاحم و رو مخ!
بعضی وقتا انقدر رو مخم میرفت که دلم میخواست بکشمش حتی یه بار فرصتش پیش اومد، اون عوضی مزاحم داشت تو رودخونه غرق میشد و میتونستم بدون توجه به وجدانم همونطوری رهاش کنم...
میخوایید بگید که من یه آدم وقیحم؟ فکر نمیکنم اگه شما هم مثل من یه پسرخاله مزاحم و سمجع داشتین طرز فکرتون درباره من همین بود...

YOU ARE READING
My annoying cousin💥
Fanfictionپسرخالهی مزاحم من کاپل اصلی: تهکوک کاپل فرعی: نامجین ژانر: رومنس ، برشی از زندگی ، اسمات ، کمی اکشن روز آپ: نامشخص