پارت هفتم💫

895 110 23
                                    

سلااام خوبیین؟
گویا به یکی از ریدرها قول دادم یکشنبه آپ کنم ولی یادم رفته در این حد آلزایمری🥲💔 البته امتحانات طاقت فرسا هم بی تاثیر نیست.

تفاوت استایلشونننن🥺(کاور)
ولی من استایلم و اخلاقیاتم ترکیب دوتاشونه پتانسیل بچه تهکوک شدن رو دارم😂

...............................

همونطور که داشت چمدون هاش رو از صندوق عقب تاکسی برمیداشت به اقوامش که برای بدرقه اش به فرودگاه اومده بودن نگاه میکرد.
خانواده خاله و دایی و عموش همه اونجا بودن جز یک نفر؛ جونگکوکی که به بهانه سرماخوردگی تو خونه مونده بود ولی در واقع دلش نمیخواست با تهیونگ رو به رو بشه مخصوصا اینکه بره فرودگاه تا رفتنش رو ببینه.

_جونگکوکا لطفا گریه نکن.
اینو چانگ مین داشت پشت گوشی به دوست صمیمیش میگفت.
+اینو میگی چون درکم نمیکنی.
_اره درکت نمیکنم ولی اینکه الان بشینی آبغوره بگیری چی رو درست میکنه؟اصلا تقصیر من بود که بهت گفت دنبال اون پسرخاله عوضیت بری آمریکا.
جونگکوک که حالا گریه‌اش بند اومده بود گفت: به نظر تو هم من لوس و چندشم؟
_جونگکوکا واقعا چرت و پرت هایی که اون عوضی گفته برات مهمن؟
+نمیتونم بفهمم چرا این همه از من بدش میاد.
_ببین مگه بهت نگفته تو حتی آخرین انتخابش هم نیستی؟پس تو هم به جای اینکه مثل افسرده ها رفتار کنی کسی بشو که حتی اگه کیم تهیونگ بخواد هم نتونه داشته باشتت.

سپتامبر ۲۰۱۳(سه ماه بعد):
با حالت مستی که داشت بطری مشروب رو برداشت تا لیوانش رو دوباره پر کنه اما بطری خالی شده بود.
از روی تخت بلند شد تا بره بطری مشروب دیگه‌ای رو بیاره که همزمان در اتاقش باز شد.
جین وارد اتاق برادر کوچیکترش شد و با دیدن سر و وضعش گفت: نامجونا آپا و اوما فقط یه شب خونه نیستن اینطوری تا خرخره خوردی و مست کردی چند روز نباشن با خودت چیکار میکنی؟
نامجون که بخاطر مستی نمیتونست تعادل خودش رو حفظ کنه روی تخت افتاد و با صدای دو رگه شده گفت: به تو چه هیونگ؟اصلا مگه برات مهمه؟
جین نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت: معلومه که برام مهمه بعدشم تا کی میخوای به این رفتار های مسخره ادامه بدی؟
نامجون چشاش رو بست و هیچ جوابی نداد.
_با توعم نامجونا میخوام بدونم کی این رفتارهای مسخرت تموم میشه.
+هیونگ چرا الان به جای اینکه پیش نامزد عزیزت که دو هفته دیگه زنت میشه، باشی اینجا داری رو مخ من راه میری؟
جین روی تخت کنار نامجون نشست و با حالت غمگینی تو چشاش خیره شد و گفت: نامجونا میشه اینهمه خودت رو اذیت نکنی؟
نامجون که حالا چشماش پر اشک شده بود جواب داد: اگه میشد که عشقت رو از قلبم بیرون کنم مطمعن باش زودتر اینکارو میکردم.

روی تختش دراز کشیده بود و داشت عکس های توی گالریش رو نگاه میکرد.
با رسیدن به عکسی که پارسال توی تولدت جونگکوک با اصرار اون گرفته بودن مکس کرد.
تهیونگ یادش اومد که دیروز تولدت هفده سالگی جونگکوک بود.
یاد جشن تولد های گذشته جونگکوک افتاد؛ کوک میدونست که اون عاشق خوراکی های شیرینه واسه همین همیشه تیکه بزرگی از کیک تولدش رو به اون میاد اما در عوض تهیونگ هیچ وقت هیچ کادوی تولدی بهش نمیداد با این حال جونگکوک فقط بخاطر حضور تهیونگ تو جشن تولدش خوشحال میشد.
نمیدونست چرا ولی از روزی که اومده بود آمریکا، حسی در مورد جونگکوک اذیتش میکرد یه حسی مثل عذاب وجدان.

.......................................

امیدوارم که خوشتون اومده باشه 🥰😍😘

این پارت یخورده کم شده ولی در دو سه روز آینده پارت جدید رو آپ میکنم.

ووت و کامنت یادتون نره لاولیا❣️

My annoying cousin💥Donde viven las historias. Descúbrelo ahora