پارت یازدهم💫

942 107 36
                                    

سلاااام خوبین؟

میخوام این پارت رو تقدیم کنم به ایشون Raha_bff
همچنان تولدت مبارک بیب😍🥳🎂🥰❤️

کیوت بودن تا چه حددددد؟(کاور)

..............................................

یه هفته از برگشتنش به کره میگذشت و تو این یه هفته به غیر از همون شب اول جونگکوک رو ندیده بود.
وقتی مادرش بهش خبر داد که امشب خاله‌اش برای شام دعوتشون کرده ته دلش از اینکه بالاخره به یه بهانه‌ای میتونه جونگکوک رو ببینه خوشحال شد.
خودشم نمیدونست چرا مشتاق دیدن پسریه که سالها پیش تا حد امکان ازش دوری میکرد.
شاید قبلنا انقدر همیشه جونگکوک کنارش بود که سه سال دوری ازش براش مثل ترک کردن یه عادت، سخت شده بود.
با صدای مادرش که میگفت زودتر حاضر بشه به افکارش خاتمه‌ای داد و به سمت کمد لباس هاش رفت و شلوار جین و پیراهن سفید رنگی رو انتخاب کرد.

_جونگکوکا فکر نمیکنی این کارت زشته و یه جور بی احترامی به خاله‌ات اینا محصوب میشه؟
جونگکوک همونطور که بند پوتین های سیاهش رو میبست گفت: اوما چه بی احترامی؟ امشب تولد بهترین دوستمه و من نمیتونم نرم.
_ولی چند روز پیش هم به مهمونی برگشتن تهیونگ نیومدی، اینطوری خاله‌ات اینا فکر میکنن تو داری ازشون دوری میکنی.
+اوما من از کسی دوری نمیکنم با خاله اینا هم که رو در وایسی نداریم.
خانم جئون نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت: خیلی خب هر جا میخوای برو ولی فکر نکن نمیفهمم که تو داری از تهیونگ دوری میکنی.
جونگکوک حالا که بستن بند ها رو تموم کرده بود با تعجب صاف ایستاد و به مادرش نگاه کرد.
خانم جئون با حرکت به سمت اشپزخونه گفت: اونطوری بهم نگاه نکن کاملا از رفتارات معلومه که مشکلی بینتون هست و تو نمیخوای ببینیش.

_تهیونگ، عزیزم غذا خوب نشده؟
تهیونگ که تو فکر رفته بود و چابستیکش رو الکی تو ظرف غذاش می چرخوند با صدای خاله‌اش به خودش اومد و گفت: نه خاله همه چی خیلی عالیه فقط من یکم اشتها ندارم.
خانم کیم بعد حرف پسرش گفت: از وقتی برگشته کره اشتهاش کم شده حتی نصف مقدار غذایی که قبلا میخورد رو هم نمیخوره.
ولی دلیل تهیونگ واسه نخوردن شام نه خوشمزه نبودش بود نه بی اشتهاییش بلکه وقتی فهمیده بود امشب هم قرار نیست جونگکوک رو ببینه به کل حالش گرفته شده بود.

ساعت حدود یازده شب بود و همه یه طرفی نشسته بودن و حرف میزدن به غیر از تهیونگی که روی یه مبل تک نفره نشسته بود و داشت با جیمین چت میکرد.
خانم جئون با دیدن ساعت به سمت تلفن خونه حرکت و گفت: جونگکوک دیگه الانا باید خونه میبود نگرانش شدم.
بعد با جونگکوک تماس گرفت:
_الو جونگکوک کجا موندی؟
+سلام خانم جئون من جانگ مینم خوب هستین؟
_سلام ممنونم پسرم...چرا جونگکوک خودش جواب نداد؟
+اممم...راستش جونگکوک یکم زیاد نوشیدنی خورده و الان مست شده....من میتونم بیارمش ولی خب ماشینش رو نمیدونم باید چیکار کنم.
خانم جئون در این هین نگاهی به تهیونگ انداخت و گفت: ممنونم چانگ مین جان من یکی رو میفرستم دنبالش.
خانم جئون بعد پایان تماس به سمت تهیونگ رفت و قضیه رو براش توضیح داد و گفت: تهیونگا میشه ازت بخوام بری دنبال کوک؟
تهیونگ همزمان با بلند شدن از جاش گفت: اوکی خاله من میرم دنبالش.

با رسیدن به کافه‌ای که یکم خارج از شهر بود کرایه رو حساب کرد و از تاکسی پیاده شد.
با ورودش به کافه دنبال جونگکوک می گشت که چانگ مین رو دید و به سمتش رفت.
_سلام من تهیونگم پسرخاله کوک اومدم دنبالش.
چانگ مین با تعجب به پسری که رو به روش ایستاده بود نگاه کرد؛ دلش نمیخواست جونگکوک رو با تهیونگ بفرسته ولی چاره‌ای نداشت.
+تو سرویس بهداشتیه الان میاد.
تهیونگ به منظور باشه سرش رو تکون داد و همونجا با نشستن روی صندلی منتظر جونگکوک موند.

_کی گفته بیای دنبال من؟
+مامانت.
پسر کوچیکتر پوزخندی زد و گفت: مثل همیشه.....اصلا برام سواله وقتی دلت نمیخواد بیای دنبالم چرا به مامانم نمیگی نه؟
تهیونگ بخاطر سرما دستاش رو تو جیب کاپشنش گذاشت و گفت: جونگکوکا میشه لجبازی رو ول کنی و سوار ماشین بشی؟ یا نکنه دلت میخواد فردا هردومون با تب و گلوی گرفته از خواب بیدار بشیم؟
_من اونقدری مست نیستم که نتونم رانندگی کنم خودم میرم تو هم با تاکسی برو اگه مشکلت پولش بهت میدمش.
تهیونگ که به خاطر لجبازی های جونگکوک کلافه شده بود با لحن مسخره‌ای گفت: چه جالب! پلیسی که به قانون عمل نمیکنه.
جونگکوک که به خاطر الکل توی خونش یکم حالت گیجی داشت پرسشگرانه به تهیونگ نگاه کرد.
+منظورم اینه که حتی اگه تو کاملا مست نباشی هم اونقدر الکل خوردی که رانندگی کردنت جرم محسوب بشه پس لجبازی نکن و سوار شو.
جونگکوک که دیگه خودشم به خاطر سرما شروع کرده بود به لرزیدن بی هیچ حرفی سوار ماشین شد.
در طول راه هیچ حرفی بینشون رد و بدل نمیشد تا اینکه تهیونگ گفت: شنیدم دانشکده افسری میری، فکر میکردم میخوای نقاش بشی.
جونگکوک همونطور که سرش رو به پشت صندلی تکیه داد بود و چشماش بسته بود گفت: برای اینکه میخوام چیکاره بشم هم باید از تو اجازه میگرفتم کیم تهیونگ؟
تهیونگ چند دقیقه‌ای سکوت کرد و بعدش گفت: قبلا تهیونگی هیونگ بودم الان شدم کیم تهیونگ؟
_بین من و اون جونگکوک قبلی هیچ شباهتی نیست.
تهیونگ خندید و گفت: چرا هست، هم جونگکوک قبلی هم جونگکوک الان هردو خیلی لجبازن.

_اوما من الان چمدونم رو تحویل گرفتم شما کدوم سمت فرودگاهین؟
+من دارم میبینمت نامجونا پشت سرتو نگاه کن.
نامجون برگشت و مادرش رو که براش دست تکون میداد رو دید؛ پشت سر مادرش به ترتیب پدرش و یونا و جین ایستاده بودن.
به سمت دختر کناریش برگشت و گفت: جسیکا بیا بریم خانواده‌ام اونجان.
بعد با گرفتن چمدون دختر شروع کرد به حرکت کردن.
جین که تا چند لحظه قبل بخاطر دیدن نامجون اونم بعد اینهمه مدت خوشحال بود با دیدن دختری که کنار نامجون راه میرفت و از شکم برآمده‌اش هم میشد فهمید بارداره سرجاش میخکوب شد.
حرف های یونا تو سالهای گذشته باعث شده بود که بخواد شانسی به خودش و نامجون بده ولی حالا نمیدونست باید چیکار کنه.
با خودش فکر کرد که شاید اون دختر دوست نامجونه ولی اگه دوستش بود چه دلیلی داشت که با این وضعیتش همراه نامجون پاشه بیاد کره؟

..............................................

امیدوارم که خوشتون اومده باشه 🥰😍😘

احتمال میدهم شاید کمی در مورد نامجین گیج شده‌اید پس منتظر پارت بعد بمانید😁😉😂

ووت و کامنت یادتون نره لاولیا🐬💙

My annoying cousin💥Opowieści tętniące życiem. Odkryj je teraz