I will fly with you at night...
_تهیونگ نظرت چیه جای این صندلی ها رو عوض کنیم؟احساس میکنم اینجا رو خیلی شلوغ کرده.
جیمین بعد گفتن حرفش چند دقیقه منتظر موند ولی هیچ جوابی ازش نشنید.
_هی کیم تهیونگ چی شده که از صبح باهام حرف نمیزنی؟
تهیونگ همونطور که رو صندلی نشسته بود و داشت گیتاری که جدید خرید بود رو بررسی میکرد گفت: تو قصدت با جونگکوک جدیه؟
+چی؟منظورت چیه؟یعنی چی که قصدم با جونگکوک جدیه؟
تهیونگ کلافه گیتار رو روی زمین گذاشت و بلند شد و رو به روی جیمین قرار گرفت.
_منظورم اینه که واقعا ازش خوشت میاد؟
+راستش اولش فقط دربارش کنجکاو بودم ولی بعدا که دیدمش فهمیدم علاوه بر جذابیت ظاهری شخصیت جذابیم داره.
تهیونگ با جدیت و عصبانیتی که سعی در پنهان کردنش داشت گفت: ولی تو نمیتونی باهاش قرار بزاری.
+میتونم بپرسم چرا؟
_چرایی نداره تو نمیتونی با پسرخاله من قرار بزاری.
جیمین پوزخند زد و گفت: چیه مگه؟ نکنه بعد این همه سال فهمیدی که دوسش داری؟ با این حال فکر میکنی اونم دوست داره؟
تهیونگ با عصبانیت و صدای بلند گفت: اره الان فهمیدم که دوسش دارم و این موضوع که اون دوسم داره یا نه به تو مربوط نیس و اگه فکر قرار گذاشتن باهاش تو سرته بهتره که قیدش رو بزنی.
جیمین با چهره خونسردی که انگار انتظار شنیدن تک تک این کلمات رو داشت گفت: میدونستم که تو هم دوسش داری فقط نمیتونستم درک کنم که چقدر مغرور و ترسویی که حتی جرعت اینو نداشتی که احساساتت رو واسه خودت شفاف کنی.
تهیونگ از حرفای جیمین جا خورده بود؛ یعنی اون از عمد به جونگکوک نزدیک شده بود که باعث حسودیش بشه و ازش اعتراف بگیره؟
حالا که عصبانیتش رفع شده بود اروم روی یکی از صندلی ها نشست و گفت: من خودمم رفتارای گذشتم رو درک نمیکنم واقعا، نمیدونم چرا یه حسادت بچگونه رو اون همه بزرگش کردم که حتی باعث شد احساسات واقعیم رو نادیده بگیرم.
جیمین کنار دوستش نشست و با نوازش کردن پشتش گفت: به نظرم همین که حالا فهمیدی کارها و رفتارای گذشتت از روی بچگی و اشتباه بوده کافیه.
_ولی حالا دیگه فکر نکنم جونگکوک حسی بهم داشته باشه.
تهیونگ این رو گفت و آهی کشید؛ نمیدونست کی دقیقا فهمیده بود که اونم احساسات متقابل به جونگکوک داره شاید از همون روزهای اولی که رفته بود آمریکا و دلتنگش شده بود.
+اون هنوزم دوست داره،اگه نداشت سعی نمیکرد ازت دور بشه یا فرار کنه.بعد اینکه لباسای اتو شده رو تو کشو گذاشت تصمیم گرفت روی میزکاری که به شدت شلخته بود رو مرتب کنه.
با اینکه نامجون بهش گفته بود تو خونه هیچ کاری نکنه ولی نمیتونست کل روز رو بیکار یه جا بشینه.
کتاب های روی میز رو برداشت تا تو قفسه کتابخونه قرار بده که با یه آلبوم بچه گونه که روش عکس خرس های عروسکی بود مواجه شد.
آلبوم رو باز کرد و صفحاتش رو ورق زد؛ آلبوم پر بود از عکس های دو نفره جین و نامجون، عکس هایی از بچگی و نوجوانی و جوانیشون.
جسیکا از عشق نامجون به جین خبر داشت و این قضیه بر میگشت به یکی از شبهایی که نامجون تو آمریکا مست کرده بود و کل شب رو هذیون گفته بود؛ اون شب جسیکا از بین حرفهای نامجون فهمیده بود که اون عاشق شخصی به اسم جینه؛ وقتی قبل اومدنشون به کره نامجون باهاش درباره خانوادش حرف زده بود و گفته بود که یه برادر بزرگتر از خودش به اسم جین داره خیلی تعجب کرده بود، با خودش فکر میکرد که یعنی نامجون عاشق برادرش شده که بعد از اومدنشون به کره جریان رو فهمیده بود.
جسیکا میدونست که نامجون هنوز هم جین رو دوست داره و از اینکه نمیتونست کاری براش بکنه عذاب وجدان داشت.بعد پارک کردن ماشین تو پارکینگ ازش پیاده شد و قفلش کرد که دقیقا همون لحظه پیاده شدن تهیونگ از ماشینش رو دید.
نفسش رو با حرص بیرون داد و با خودش فکر کرد اگه مثل همیشه از پله ها بره تهیونگ مسخره اش میکنه و اگه هم مثل اون دفعه سوار آسانسور بشه دوباره پیش تهیونگ حالش خراب میشه.
غرق همین افکاراتش بود که دید تهیونگ داره به سمت راه پله میره؛ یعنی اون بخاطر اینکه جونگکوک برای ترسیدن از آسانسور معذب نشه تصمیم گرفته بود که از پله ها بره؟
جونگکوک میتونست متوجه عوض شدن تهیونگ تو این مدت بشه ولی نمیتونست دلیلش رو بفهمه.
با صدای پیامک گوشیش به خودش اومد و نگاهش به گوشیش انداخت.
«kim taehyung: شب بخیر»

YOU ARE READING
My annoying cousin💥
Fanfictionپسرخالهی مزاحم من کاپل اصلی: تهکوک کاپل فرعی: نامجین ژانر: رومنس ، برشی از زندگی ، اسمات ، کمی اکشن روز آپ: نامشخص