4.Blue Eye

609 100 2
                                        

تنها چیزی که کوک تا حالا تجربه نکرده بود درد بود!
اون همیشه عزیز دردونه اعضای خانواده بود کسی که حمایت شوگا و نامجون رو داشت حالا تو اتاق نشسته بود
تنها با یک خون آشام!
از شدت درد انگشتاشو به تخت فشار میداد ..نامجون دنبال کسی رفته بود که گویا کلید همه این مشکلات بود!
تهیونگ بالاخره نگاهش رو از چشم آبی برداشت و به دستاش خیره شد
از شدت فشار انگشتاش سفید شده بودن
نمیتونست تا اومدن نامجون صبر کنه
بر خلاف قولی که داده بود دستهاشو روی چشمای جونگ کوک گزاشت کنار گوشش زمزمه کرد
-فقط یکم تحمل کن و تکون نخور باشه؟
جونگ کوک بیحال فقط سر تکون داد حتی توان نداشت که سوالی بپرسه
نمیفهمید چرا داره به یه غریبه اعتماد میکنه..
*********
۱۶سال قبل عمارت کیم
باد سرد پاییزی حیاط عمارت و پر از برگ کرده بود کیم با لبخند به گهواره نگاه میکرد
-این بچه واقعا زیباست!
جیان آهی کشید ..از مشکلات جدیدش خسته بود چطور میتونست به همه بگه جونگ کوکش دورگه اس؟ قطعا میکشتنش
تنها کسی که تونست بهش اعتماد کنه کیم تهجون بود ..رفیق قدیمی و همراه همشگیش
با شنیدن صدای در هردو دست از نگاه کردن به جواهر خطرناکشون کشیدن
حتی تهجون هم حس میکرد اون بچه پسرشه
درست مثل حسی که به تهیونگش داشت
قامت ورزیده و جوان تهیونگ جلوی در نمایان شد
-پدر...عمو از گارد سلطنتی کسی رو فرستادن اتاق نشیمن منتظرتون هستند
تهجون و جیان با اخم به هم نگاه کردند و از اتاق بیرون رفتند
جیان دستشو روی شونه تهیونگ گزاشت و به اتاق اشاره کرد
-لطفا مراقبش باش
...قدم هاشو سمت گهواره کشید و متعجب به بچه ای که خوابیده بود نگاه کرد
صورتش انقدر دوست داشتنی بود که بی حواس انگشتش رو روی گونش کشید و لبخند زد
مدتها بود که بعد از مرگ مادرش کسی نتونسته بود لبخند رو مهمون لبهاش کنه
با شنیدن صدای فریاد پدرش بهت زده به در اتاق خیره شد
با ارتباط ذهنی که پدرش برقرار کرد و خواست بچه رو از خونه دور کنه با عجله اون رو در اغوش کشید
نگاه مطمعنی به صورت کوچیک و سفیدش زدو کنار گوشش لب زد
-فقط تحمل کن و تکون نخور باشه؟ تو رو ازینجا میبرم کوچولو
موهای نرمشو از روی صورتش کنار زد
-کاش چشماتو باز میکردی مطمعنم اونها خیلی زیبان ..بچه!
***************
زمان حال

شنل مشکیش محکم تکون میخورد و صدای تق تق  نیم بوت هاش تو کوچه میپیچید تلفن اون مرد لعنتی زنگ نمیخورد و حالا حتی خونه کوفتیش هم پیدا نمیشد !
کلافه تو کوچه چرخی زد و غرش کرد
-لعنت بهت هوسوک کجایی؟
************
با احساس سردتر شدن چشمهاش کم کم نفسهاش به حالت عادی برگشت و فشار انگشتاش از بین رفت ...موج ارامش عجیبی همه بدنش رو در بر گرفت
بی اراده آه کشید و دستای سردش رو روی دستای خون آشام کشید هنوز جایی رو نمیدید ...بالاخره دیدش روشن شد
انگار نه انگار تا چند لحظه پیش کاملا احساس کوری میکرد
اشکهاش ناباور روی گونه هاش سرازیر شد و اصلا حواسش نبود که دستهای خون آشام رو محکم نگه داشته
تهیونگ با اخم غلیظی انگشتش رو زیر چشمهای نم دارش کشید و غرید
-تقریبا نصف نیرومو برای این اقیانوس آبی صرف کردم چرا طوفانیشون میکنی ؟
جونگ کوک خجالت زده دستش رو عقب کشید..کیم تهیونگ زیادی نزدیکش نشده بود؟
صورتش رو عقب کشید
-ممنونم...نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم اگه میتونم کمکی بکنم بهم بگین!
تهیونگ نیشخندی زدو بی اراده چشمهاش رنگ شیطنت گرفت
-خون! تقریبا چند روزه که درست حسابی تغذیه نکردم
نگاه سرکشش رو روی گردن کشیده ی پسرک مبهوت چرخوند و زبونش رو روی لبش کشید
جونگ کوک چشمهاشو گرد کرد و گیج به لبهای خون اشام نگاه کرد
اون مرد ازش خون میخاست؟
نفهمید چرا و چطور اما گردنش رو کج کرد و روبه روی لبهاش قرار داد
موهای فندوقی بلندش به گردنش خورد و بوی خاصش زیر بینی تهیونگ پیچید
اون فقط قصد شوخی داشت و حالا به طرز خجالت اوری خون اون افسونگر چشم ابی تحریکش کرده بود
آره!بهترین لقب برای همچین چشمهایی افسونگر بود
اگه خودشو کنترل نکنه قطعا کار دست هردوشون میده
کجخندی زد و با نفس عمیقش عقب کشید
دستشو رو گونه جونگ کوک کشید
-منتظر برادرت بمون گفت زود برمیگرده احتمالا رفت دنبال دکتر خانوادگی یا همچین چیزی!
-..با شه پس ...ممنون
تهیونگ بیرون رفت و کوک رو با دنیایی از سوال تنها گذاشت
-چرا از گردنم ننوشید ؟
**********
اخم هاشو درهم کشید وبا حرکتی اروم از راه پله ها پایین پرید ...برادر کوچیکتر دوستش بدجور عجیب بود
واکنش های بدنش
اون بوی خاص
قرمز شدن چشمهاش
و اصلی ترین نکته
حتی نمیتوست چیزی از گذشته اش ببینه
هرچیزی که بود خود اون بچه هم ازش بی خبر بود
صدای چرخش کلید داخل ویلا پیچید و نامجون وارد شد
پشت سرش مرد دیگه ای بود با پایین رفت شنلش ابروهاش ناخوداگاه بالا پرید
-جانگ هوسوک؟
************
هرسه دور میز نشسته بودن  جملاتی که اون دو گفتند اصلا برای تهیونگ قابل هضم نبود
-دارید بهم میگید اون بچه یه ....
صبر کنین
با یاداوری حرفای پدرش بهت زده از جاش پرید
اون پسر گمشده پدرش بود جئون جونگ کوک پسر جئون جیان
چطور فراموش کرده بود
اما درست به یاد داشت اون بچه رو دست مادرش داد پس چیشد
جونگ کوک چطور سر از گله گرگ ها دراورده بود؟!
نامجون سوالی نگاهش کرد
انگشتش رو روی صفحه تماس گوشیش کشید
-فکر کنم لازمه پدرم با آلفای پک گفت و گو داشته باشه!
با قرار گرفتن جسم بزرگی روبروش قدمی به عقب برداشت
-دارید راجب چی حرف میزنید؟
تهیونگ با اخم ابرو بالا انداخت
و خونسردیشو حفظ کرد
-کسی بهت نگفته پرش از ارتفاع خطرناکه؟
جونگ کوک لبخند تمسخر امیزی زد
-تا الان که اسیبی نزده
سمت برادرش برگشت و فرد کنارش ..با تشخیص هویتش دندونای خرگوشیش بیرون پرید
-هیونگ! دیگه کم کم داشت چهرت از ذهنم پاک میشد
هوسوک نزدیکش شد و با مهربونی دست به سرش کشید
-شنیدم حالت خوب نیس و سریع خودمو رسوندم
نامجون چشم چرخوند
-درستش اینه من خودمو پاره کردم تا بهت خبر بدم و تو معلوم نبود کدوم قبرستونی در حال ورد خوندن بودی !
تهیونگ بی حوصله سمت سرویس بهداشتی رفت و صورتشو زیر اب برد
انگشتهاشو لای موهاش کشید که نگاهش میخ اینه شد درست روی مچ دستش علامت سیاه رنگی خودنمایی میکرد
بهت زده دستش رو جلوی چشماش گرفت
-این دیگه چه کوفتیه خالکوبی؟
چندبار با مایع روی دستش رو شست و در اخر ناامید از پاک شدنش با دقت دستش رو برسی کرد و متوجه طرح اون سیاهی شد
یک بال؟
***********
خب خب اینم پارت جدید:)
کم کم داستان دارع شروع میشه و شبلاتنمممنننکالسسسفهممتلیسششش
اوقات خوشی رو براتون ارزومندم بوس به کله هاتون
💜💜

Blue SideWhere stories live. Discover now