5.you and me

577 108 6
                                        

با بیحالی از جاش بلند شد
نگاه شوگا رنگ سوال گرفت-کجا؟
-راستش ...من باید یکم فکر..ینی..استرااا  حت اره! استراحت کنم لطفا جونگ کوک برگشت بگید بهم زنگ بزنه تلفنش خاموشه و اخرین بار با یه خون آشام مشکوک فرستادمش خونه برادرش!
چشمای شوگا با شنیدن کلمه خون آشام باز تر شد و با خشم غرید
-تو گفتی یه خون آشام داره تو جنگل دسته ما میچرخه و تنها با جونگ کوکه؟
جیمین وحشت زده از نگاه عصبی شوگا تند تند ادامه داد
-اون یارو گفت دوست نامجونه همین
چشمای الفا ریز شد و با یادآوری تهیونگ آروم گرفت ...تنها خون اشام محبوب گرگینه ها به پک برگشته بود !
نفس عمیقی کشید ودستشو روی موهای لخت امگا کشید ..درست مثل ابریشم نرم و صاف
-تا خونه ات میرسونمت باشه؟
جیمین مسخ شده قدم به عقب برداشت
-باشه..
***************
با طلوع خورشید لبخند سردی روی لبهاش نشست و تکیه شو از تراس اتاقش گرفت دستی به موهای حالت دارش کشید و با یادآوری اون نقش بالی که روز قبل روی مچش دیده بود دستشو روبه روی چشماش گرفت
متعجب ابرو بالا انداخت..دیگه خبری ازون به اصطلاح خالکوبی نبود
بی خیال درو باز کرد تا سمت پذیرایی قدم برداره که با جونگ کوک مواجه شد
چشماش بدون ورم و اشک ...بدون طوفان زیادی اروم و معصوم بودن اما یچیزی بشدت اونهارو ترسناک میکرد
تهیونگ هیچ جوره توانایی خوندشونو نداشت!
جونگ کوک هول شده تعظیم کرد
-سلام
به تکون دادن سرش اکتفا کرد و از کنار پسر گذشت باید راجب این پسر هر چه سریعتر به پدرش میگفت با ندیدن نامجون و هوسوک سمت جونگ کوک برگشت
-هی بلو بانی من باید برم جایی خارج از دسته شما لطفا به نامجون خبر بده و فکر نکن چرا بهش زنگ نمیزنم چون داداشت تو قرن قبل از میلاد زندگی میکنه و تو جیبش هر چیزی پیدا میشه جز تلفن همراه!
اخمای جونگ کوک با شنیدن کلمه بلو بانی توهم رفته بود اما با جملات بعدی تهیونگ ناخواسته بلند خندید

تهیونگ زمانی به خودش اومد که با لبخند احمقانه ای به جونگ کوک خیره شده بود نفسش رو کلافه بیرون فرستاد و پورتالش روظاهر کرد
-زود برمیگردم
قبل از ورود کاملش به پورتال شنلش کشیده شد
جونگ کوک با چشمای هیجان زادش بهش خیره بودو تند تند حرف زد
-میشه منم باهات بیام لطفاااا
تهیونگ متعجب نگاهش کرد
-میخای داداشات خفم کنن بچه؟
نگهداری ازت دردسر سازه
پسر کوچیکتر دندوناشو روی هم سایید
-اولا من بچه نیستم دوما من گرگینه ام و قوی ام سو.......
با کشیده شدنش تو اغوش تهیونگ بهت زده بهش خیره شد اما قبل از دیدن چهره اش همه چیز سیاه شد ..بی اراده دستشو از شونه های تهیونگ تا روی بازوهاش کشید و سفت بهش چسبید ..
فقط صدای نفسهای خودش رو میشنید و چند لحظه بعد خبری از تاریکی نبود
هنوز تو اغوش تهیونگ پناه گرفته بود اما با شنیدن سرفه اش که صدر در صد مصلحتی بود قدمی به عقب برداشت
-او...اوه ممنونم
تهیونگ آهی کشید و شنلش رو روی شونه های پسر کوچیکتر انداخت
-فقط بعد برگشت اون برادرای کله خرتو ازم دور کن
جونگ کوک سرتکون داد
-چرا شنلتو انداختی رو من؟
-باید بوی منو بدی تا در امان باشی ادمای اینجا مثل مردم شهرک شما با شعور نیستن و ببخشید ک گرگا بوی سگ مرده میدن!
جونگ کوک با اعتراض غرید -یااااا
*****************
نامجون و هوسوک با خستگی برگشتن و روی کاناپه افتادن
چشم نامجون به یادداشت تهیونگ افتاد و چشماش بزرگتر از حد معمول شد
-خدای من جونگ کوکم برده بیچاره شدیم هوپ پدر اگه بفهمه از اون دماغ خوشگلت و دهن گنده من ک موضوعو کامل ب یه ومپ گفت دارمون میزنه!
هوسوک بیخیال لب زد
-بهتره نگران تهیونگ نباشی خودتم خوب میدونی به قیمت جونش از کوک مراقبت میکنه مطمعن باش داداش سرتقت با اون چشمای گردالوش مجبورش کرده ببرتش
...
صدای در هردو رو از جا پروند
هوسوک با غرغر داد زد
-مطمعنم فقط اون داداش گربه صفتت مثل گاو در حال زایمان به در لگد زده
نامجون چشم چرخوند و در باز کرد شوگا با اخم وارد شد
-جونگ کوک کجاست؟
نامجون اب دهنشو باصدا قورت داد و هوسوک زمزمه کرد
-الان تبدیل میشه به یه گاو در حال کردن جفت خویش!
*****************
جیمین با گیجی سمت اتاقش میرفت که مادرش داد زد
-پسرم یه خبر خوب دارم! جین هیونگت داره از دگو میاد
رنگ دوباره به چهرش برگشت وبا ذوق خندید ..
درست تو بحرانی ترین گودال زندگیم برگشتی هیونگ
دراتاقشو بست و بهش تکیه داد هنوز بوی الفا رو روی تنش حس میکرد
اگه پدر مادرش میفهمیدن چی؟
با وحشت سمت حموم اتاقش دوید و درو بست
*****************
همقدم با تهیونگ راه میرفت تا به عمارت بزرگی رسیدن لباش به حالت او غنچه شده بود و نگاهش خیره عظمت باغ و عمارت بود نه ترسناک بود و نه قدیمی
شیک و مدرنتینه با تم خاکستری
تهیونگ با دیدن حالت چهرش گوشه لبش رو گاز گرفت و سعی کرد اصلا به این که اون بچه چقدر خوشگله و داره حواسشو پرت میکنه توجه نکنه!
در عمارت باز شد و هردو وارد شدند
در یک لحظه بارون شروع به باریدن کرد
و هردو سریع به دخالت عمارت دویدن
صدای کفش هاشون تو سالن طنین انداز شد
و بالاخره جونگ کوک به حرف اومد
-اینجا خونته؟
-خونه من و پدرم احتمالا الان خونه نیست باید یکم دوش بگیرم تو میتونی تو نشیمن منتظر بمونی؟
جونگ کوک سرتکون داد و همزمان خدمتکار به سمتشون اومد
-سلام ارباب جوان
تهیونگ سر تکون داد و جونگ کوک غرولند کرد
-خب مگه لالی بگو سلام !
خون اشام متعجب پلک زد
-با من بودی؟
-نه با پرزای رو لباست بودم
کجخندی زد و همراه خدمتکار سمت نشیمن رفت
تهیونگ با نگاه خنثی سمت اتاقش رفت و یکراست وارد حمومش شد خیلی به وان و شامپوهای خودش نیاز داشت
لباسهاشو دراورد و روبروی دوش ایستاد
آب داغ روی بدنش رها شد و چشماش با لذت بسته شد
سمت یخچال گوشه حموم رفت و جعبه خون تازه اش رو باز کرد دندون های نیشش با لذت بیرون خزیدن
مشغول خوردن خون  لذیدش بود که با دیدن کتفش که نقش سیاه بزرگی روش خودنمایی میکرد بهت زدهبع سرفه افتاد
-این دیگه چه کوفتیه دوباره بال ؟
عصبی موهاش رو شست واز حموم خارج شد
لباساش رو تند تند تنش کرد دستش رو سمت سشوار برد اما باشنیدن صدای همزمان رعد و برق و فریاد جونگ کوک کتفش تیر کشید
رنگ چشمهاش به قرمز تغییر کرد و در یک لحظه پشت سر فردی ک روبروی جونگ کوک ایستاده بود قرار گرفت و صدای محکمش تو عمارت پیچید
-چطور جرعت کردی به جفت شاهزاده دست بزنی؟
*************
تامام:)؟
بله فعلا تامام
بابت تاخیر تو اپ شرمنده آیدای شنقلم و بقیه اندک کسانی ک همراهیم میکنید
یکم مریض بودم و الانم با وجود سگ سیاه افسرده درونم اپش کردم
بوس بهتان

Blue SideDove le storie prendono vita. Scoprilo ora