چندتا توضیح کوچیک راجب بوک جدید:
─ این بوک برای وانشاتایی هست که مینویسم، هر پارت یه وانشات جداست و کاپلش کنارش نوشته شده و به پارت قبلی/بعدی مربوط نمیشه و کاملا برای خودش مستقله!
─ امیدوارم نظراتتون رو با من در اشتراک بزارید و کاپل و ژانرایی که دوس...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
مشت اولی که به صورتم زد باعث شد از شدت درد و خشم به چند قدم عقب تر پرت بشم! _به چه جرأت روی من دست بلند کردی؟ تهیونگ لبخند شرورانه ای زد: _من روی هرکس بخوام دست بلند میکنم و ادبش میکنم _هی من از تو دستور نمیگیرم مافوق من یه نفر دیگست حد خودتو بدون _نیروی پلیس حق دخالت توی کار ارتش رو نداشت جونگکوک ما از مقامات دستور میگیریم و تو خیلی وقته از حد خودت فراتر رفتی! پوزخند زدم: _همون مقامات میگن باید تموم افراد اون فرقه رو بکشید؟ من نمیزارم کیم تهیونگ بهت اجازه نمیدم آدمای بی گناه ـو بکشی! خنده ی عصبی کرد: _همین آدمای بی گناه صدها نفرو قربانی آئین کثافتشون کردن، اگه این غده ی سمی از ریشه و بیخ و بن نابود نشه کل جهانو نابود میکنن! اما پلیسای احمقی مثل تو با افکار مسخره و ارمانیشون همه رو به بدبختی میکشونن، هیچوقت استراتژی نیروی پلیس رو درک نکردم.... خون کنار لبم رو پاک کردم، انگار قرار نبود با بحث کردن با اون به نتیجه برسم: _تو میگی کل آدمای این فرقه باید شناسایی و کشته بشن ، یعنی دولت میگه اما منم از طرف مردم میگم باید مهره های این اصلی دستگیر و محاکمه بشن تو کار خودتو بکن منم وظیفه ی خودمو انجام میدم! _تو تازه به عنوان نفوذی وارد این گروه شدی من چندین ماهه دارم باهاشون زندگی میکنم، فکر میکنی به همین راحتیه؟ فردا رسما وارد اون فرقه میشی اول مسمومت میکنن و بعدش حجم زیادی ازت خون میگیرن، از خونت مثل زالو میخورن، به خودت میای و میبینی معتاد مخدری شدی که نمیدونی چی هست و برای درمان و زنده موندن باید اطاعت کنی تا بازم بهت دارو و مخدر برسونن، ساعت ها تورو شست و شوی مغزی میدن و در آخر تبدیلت به به حیوون روانی میکنن! تو اینو میخوای؟ _باید نجاتشون بدم تنها راهش همینه! اگه تو تونستی دووم بیاری چرا من نتونم؟ عصبی جلو اومدم و یقم رو گرفت: _بچه سرتق احمق به خودت بیا تو آدمی نیستی که بتونی دووم بیاری این یه پرونده ی ساده نیست که بخوای قهرمان بازی دربیاری؛ برو توی همون اداره داغون و دنبال جیب بُرای محلتون بگرد و از رئیست نشان شجاعت بگیر اما اینجا قلمرو منه نمیزارم بچه ها واردش بشن! حالا منم با خشم یقمو از دستاش آزاد کردم و فریاد زدم _برادر بیچاره من هنوزم جین بین اون لعنتیاست میفهمی؟ باید پیداش کنم! من باید اون رو نجات بدم قبل از اینکه دیر بشه؛ تویی که ادعا میکردی دوستش داشتی میخوای تک تک اونارو بکشی، جین یکی از اوناست و داره نفس میکشه اما تو نمیخوای باور کنی چون هنوزم دنبال قدرتی! _قدرت؟ اینجا میدون جنگه، از خواب خرگوشی بیدار شو، اونا جین منو کشتن، جلوی چشمام، زمین پر خون اون شده بود چون ازشون سرپیچی کرد، اونا جلوی چشمام نابودش کردند و تو هنوز فکر میکنی اون زندست! تهیونگ از کی انقدر بی رحم شده بود؟ بردار من زنده بود، من به کسی اجازه نمیدادم تا وقتی مرگ قطعی اون رو با چشماش ندیده از رفتن جین حرف بزنه... _تو فقط دیدی تیر خورده، بعدش خودتم بیهوش شدی تهیونگ، این حتی توی پرونده اظهاراتت بود و من دیگه نمیزارم به سمت عقب هلم بدی اینبار حق دخالت نداری منم عقب نمیکشم عاجز شد، عصبی و حسابی مشوش و نگران بود، جین و تهیونگ سرگذشت تاریکی داشتن، برادر بیچاره ی من یه پسر عادی و ساده بود که عاشق پسر بی روحی شده بود که در همسایگیش زندگی میکرد، تهیونگ تا ماه ها نادیدش میگرفت، احساساتش رو مسخره میکرد و اون رو از خودش بیشتر میرنجوند، جین کسی نبود که چیزی رو از من پنهان کنه، برادر بزرگ من برای این دنیای بی رحم زیادی لطیف بود و این رو بعد از مدتی کیم تهیونگم فهمید، اونم نتونست مدت زیادی مقابل زیبایی و معصومیت جین دووم بیاره و شبی که جین قصد داشت برای فراموش کردن کسی که مطمئن بود نه تنها دوستش نداره بلکه ازش متنفره اونجارو ترک کنه تهیونگ با لباسای خاکی و زوار در رفته ماموریتش، موهایی که بهم ریخته بودن و صورت مریض و بی حال زیر بارون فریاد زد جین رو دوست داره و ازش خواست تنهاش نزاره، بعد از اون اعتراف اوضاع خوب پیش رفت، اون حسابی از برادرم مراقبت میکرد و برعکس روحیه ی خشن و وسواسی که داشت برای اون یه مرد انعطاف پذیر و با محبت میشد اما اینبار نوبت دیوونگی و حرکت برادر ساده من به سمت تاریکی بود، تهیونگ ماه ها بود که به یه مأموریت طولانی رفته بود و من مشغول پرونده ای بودم که مضنونش یه قاتل زنجیره ای بود که باید زودتر دستگیر میشد، ما نفهمیدیم چطوری جین به اون فرقه پیوسته و یکی از اونا شده، تهیونگ وقتی فهمید که جین سرد و بی حس شده بود و از قوانین دنیای جدیدی حرف میزد، من جین جدید رونمیشناختم، اون تغییرات ناگهانی اتفاق افتادن، ته باهوش تر از من بود و فهمیده بود جین برای فرار از افسردگی و تنهایی اش وارد یه فرقه شده و داره خودش رو نابود میکنه پس وارد اون فرقه شد تا نجاتش بده و از من خواست صبر کنم و دخالتی نکنم اما بعد از مدت کوتاهی وقتی به عنوان نفوذی وارد اونجا شده بود یه پیغام و گزارش فوری برای پایگاه امنیتی فرستاد که همه چیز رو عوض کرد، اظهاراتی که باعث شد با صدای بلند بخندم و باور نکنم چه بلایی سر برادرم اومده، جین نمیتونست بمیره ، کسی جسد اون رو ندیده بود ، هیچکس! با اصرار زیاد مافوق ـم اجازه داد وارد پرونده بشم و به عنوان نفوذی زیر نظر گروه تحقیقاتی پلیس جنایی وارد اون جهنم شدم تا اثری از برادرم پیدا کنم که با تهیونگ مواجه شدم، اون حق نداشت من رو به عقب هل بده وقتی خودش نتونسته بود از جین محافظت کنه و نجاتش بده! _جونگکوک نمیخوام به سرنوشت برادرت دچار بشی، من نمیتونم خودم ـو ببخشم سختش نکن... لطفاً نوبت عصبانی شدن من بود، سمتش حمله کردم و محکم یقش رو گرفتم و با خشم فریاد زدم: _تو عرضه ی محافظت از کسی که حاضر بود از جونش برات بگذره رو نداشتی، به خاطر اون مأموریت و رتبه های ناچیز حاضر شدی ماه ها تنهاش بزاری، توی لعنتی میدونستی افسردگی و اضطراب داره، میدونستی فقط با تو حالش خوبه اما چیکار کردی؟ ولش کردی نمیخواستم به این سرعت آشفته بشه، نمیخواستم اون پسر مغرور بغض کنه، چشماش تاریک بشن و یا دوباره بشکنه، من میدونستم این مدت چقدر حالش بد بود اما نمیتونستم جلوی خشم آنیم رو بگیرم، چند قدم به عقب رفت و روی زمین نشست و سرش رو پایین انداخت _قضاوتم میکنند، همه قضاوت میکنند؛ من عاشقی بلد نبودم، من نمیدونستم باید چطوری خندید و خوشحال بود ولی اون پسر بهم یاد داد، من تازه یاد گرفته بودم چطور زندگی کنم اما ناگهان زندگیم جهنم شد، با خودم گفتم اصلا چرا اومد وقتی میخواست بره، قول دادم نجاتش میدم، نه برای خوشحالی خودم نه برای اینکه بتونم به زندگی برگردم ، فقط برای خودش چون اون لایق ترین آدم برای نجات و پیدا کردن شادی واقعی بود اما نتونستم و فقط تونستم جون دادنش رو تماشا کنم و اون لحظه مثل یه احمق به جای نجاتش بیهوش بشم..