Sad end.
_بی حوصله و عصبی وارد مدرسه شدم، تا دفتر بارها از نگرانی نزدیک بود زمین بخورم، بعد از در زدن وارد شدم و با صورت عصبانی مدیر و پسر بچه ی ۷ ساله گوشه گیرم که میترسید نگاهم کنه برخورد کردم
_سلام جناب دوباره چه اتفاقی افتاده؟
_خوش اومدین، مستر سوکجین کیم همونطور که توی تماس چند دقیقه قبل گفتم به نظر جلسات مشاوره کافی نبوده، این بچه سرشار از خشونته، به نظرم شما والد مناسبی برای این بچه نیستین، من واقعا مجبورم گزارش بدم و شما باید پاسخگو باشین!
نمیدونستم چی شده، این مرد لاغر اندام و اون لهجه غلیظ فرانسوی رو عصابم راه میرفتن، من یه بازاریاب حرفه ای بودم که الان باید توی جلسه ی مهم رئیسم باشم، این بچه اضافه بود، من حتی دیگه تهیونگم نمیخواستم، من از همه چیز این زندگی خسته شده بودم!
_میشه اول بگین سان چیکار کرده؟
_همکلاسیش رو کتک زده، اونم بی دلیل! اون یه بچه ی غیر قابل تحمله و همش زیر سر شماست!
سان حالا با جسارت بلند شد:
_جینی اون به تو توهین کرد، کار من بی دلیل نبود!
مدیر پوزخند زد و سمت من برگشت:
_میبینین؟ داره رفتار اشتباهش رو توجیه میکنه، اون حتی شمارو پدر صدا نمیزنه، چرا تنها اومدین من صریحا گفتم اینبار باید با همراه دیگه ای که ترجیحا عضوی از خانوادتونه بیاین و شما دوباره تنها اومدین، چی دارین که بگین، اینبار چطور میخواین توجیه کنید!
سان دوباره شروع کرده بود به ناخن جویدن، اضطراب شدید داشت و اون مدیر حق نداشت من رو جلوی پسرم مواخذه و پسرم رو تحقیر کنه، اون خودشم مقصر بود، لعنت به تهیونگ که توی این وضعیت من رو ول کرده بود !
نفس عمیق بکش جین، اول از همه باید دخل این پیر مرد احمق رو بیارم، این مدرسه ای که منشی تهیونگ پیدا کرده بود جز اضطراب و نژاد پرستی برای سان چیزی نداشت!
_پرونده سان رو به من بدین!
سان از جدیت من بیشتر ترسید، اما بهش لبخند زدم و سعی کردم متوجهش کنم اون مقصر نیست، مدیر با تعجب چند قدم سمت من اومد:
_چی میگین آقای کیم، همچین چیزی ممکن نیست، درسته اوایل ترم تحصیلی جدیده اما شما نمیتونید همچین کاری بکنید!
_یادتون نمیاد؟ اون خودش به من اختیار کامل داده، یادمه اوایل خیلی به مدرسه کمک مالی میکرد و شما از سان من راضی بودین، چیشد که یهو یادتون اومد حمله های اضطرابی و خشونت رو به من و مرکز مشاوره گزارش بدین؟
_شما متوجه نیستین آقا !
_کسی که متوجه نیست من نیستم شمایین که به جای استفاده درست از روشهای تربیتی دارین از فریاد و خشونت استفاده میکنید، این واقعاً برای یه مدیر کارکشته غیرحرفهای نیست؟ من همین الان پسرم رو از این مدرسه خارج میکنم...
***
میدونستم حماقت کردم، توی این فصل مدرسه جدید پیدا کردن و ثبت نام یه کار وقت گیر و دیوانه کننده بود با توجه به اینکه پرونده سان توضیحات خوبی نداشت اما من چاره ای جز این نداشتم، ترافیک سنگینی بود و تلفن تهیونگ همچنان خاموش بود، موبایلم رو قطع کردم و فشی نثار این وضعیت کردم...
_متاسفم، پاپا من واقعا نمیخواستم ناامیدت کنم!
لعنت! من حواسم اصلا پرت شده بود و از وقتی سوار ماشین شدیم حتی یک کلمه هم با سان حرف نزده بودم، حتما دوباره کلی خودش رو سرزنش کرده بود، من پدر بدی بودم اما تهیونگ از من بدتر بود، این جهنم فقط یه بچه بی گناه کم داشت!
سمتش برگشتم و لبخند زدم:
_بیبی، ببین تو اشتباهی نکردی، اکثر اوقات با پرستارات تنهایی، هیچ تفریح و سرگرمی نداری، میدونم دلت برای پدرت تنگ شده و خیلی وقته ندیدیش، بچه های مدرسه بابت هرچیزی حتی نژادت آزارت میدادن و اون مدیر پول پرست همیشه دنبال یه ضعف از تو میگشت، دوست نداشتم شروع دوران مدرسه ی تو اینجوری شروع بشه و این همه اتفاق تلخ یهو باهم بهت هجوم بیاره اما قول میدم جبران کنم، باشه؟
بیشتر توی صندلی فرو رفت و به سمت شیشه برگشت
_تو حالت خوبه؟
اوه انتظار این سوال رو اصلا نداشتم، من نمیتونستم بهش دروغ بگم اما باز کردن موضوعم برای یه بچه ۶/۵ ساله کار درستی نبود، خودمم نمیدونستم چرا یه عشق آتشین، یه ازدواج رویایی، یه خانواده گرم اینجوری از هم پاشید، جوری که ته یک ماه بود دیگه خونه نمیومد، راحت خیانت میکرد و من بی حس فقط به فکر ارتقای شغلم شده بودم!
اصلا ما اومده بودیم فرانسه تا آروم و خوشحال زندگی کنیم ولی کم کم تبدیل به دوتا مرد شرور و طماع شدیم!
_من نمیدونم، واقعا نمیدونم ، شاید هر دو اشتباه کردیم اما امروز میرم دیدنش، من اگه راضی به عوض شدن نکنه تورو با خودم یه جای اروم میبرم!
_اما جین اون...
_درستش میکنم سان!
ریاست بخش بازاریابی شعبه کره شرکتمون باتوجه به نفوذ و موفقیتی که تا حالا پیدا کرده بودم کار سختی نبود ، من تحت هر شرایطی بود سان رو نجات میدادم، من خودخواه و مغرور بودم اما سان خط قرمز بود، برای اون حتی از خودمم میگذشتم، رفتار درستی نداشتم و هنوزم یه والد آماتور بودم اما به خودم توی همون مدرسه قول دادم اینبار خودخواه نباشم
_میدونم شاید ناراحت بشی اما دلم براش تنگ شده، یادته برامون آخر هفته ها آشپزی میکرد، یادته من رو باهم بردین شهربازی، یادته جینی عزیزم؟
این خاطرات شاید مال چندسال قبل بودن و بعید به نظر میرسید یه بچه ی ۴ ساله اون هارو به خاطر داشته باشه، منم دلم تنگ شده بود اما حالا یه پسر دیوونه عاشق نبودم، من هرچند عجیب یه پدرم و حالا بیشتر از عشق از دست رفتم باید نگران بچه ی بیگناهی باشم که اشتباهی وارد این دنیای سیاهش کردم
_میدونی چقدر حالم خوب میشه وقتی اینطوری صدام میکنی جوجه؟
دستی به موهای فرفری و نرمش کشیدم و خیلی سریع موهاش رو بوسیدم
_اگه خوشحال میشی و اینجوری میخندی همیشه بهت میگم عزیزم، مثل قبلا که ددی بهت میگفت!
لبخند روی صورتم ماسید، سعی کردم دردی رو که از طریق این جمله احساس کردم ابراز نکنم و بحث رو عوض کنم! احساس میکردم شبیه یه آدم ضعیف و محتاج محبت توی چشمای پسرم شدم تا یه والدی که حس پشتیبانی میده، منطقی تصمیم میگیره و ...
_ناهار کجا بریم؟
از افکار اشفته و بی سر و تهم بیرون اومدم و ساده ترین جواب رو انتخاب کردم
_به نظرم پیتزا بهترین گزینست!
_من عاشقشم پاپا!
****
ساعت ۴ عصر بود و تایم استراحت تهیونگ توی شرکت بود، با استرس وارد شدم، ماه ها بود به شرکتی که کار میکرد سر نزده بودم و نمیدونستم قرار بحث ما به کجا برسه، هرچیزی که بود من مصمم تر از قبل برای ترک کردن این لجنزاری بودم که برای خودمون دست و پا کرده بودیم، واقعا باید زندگیم رو منظم میکردم
.....

YOU ARE READING
"𝐁𝐓𝐒" 𝐨𝐧𝐞𝐬𝐡𝐨𝐭™
Fanfictionچندتا توضیح کوچیک راجب بوک جدید: ─ این بوک برای وانشاتایی هست که مینویسم، هر پارت یه وانشات جداست و کاپلش کنارش نوشته شده و به پارت قبلی/بعدی مربوط نمیشه و کاملا برای خودش مستقله! ─ امیدوارم نظراتتون رو با من در اشتراک بزارید و کاپل و ژانرایی که دوس...