KOOJIN⇢ 「 Please come back 」

699 72 16
                                    

December 6, 2021 by t.me/TaeJinKookie

فرار از کسایی که دوستشون داریم حماقت محضه! به من بگین کی مقصره وقتی نه میتونی اون رو داشته باشی و نه میتونی ازش دل بکنی؟ فرصتا محدودن و گذر زمان ترسناکه، من دیگه نمی‌خواستم افسوس بخورم اونم بعد از دوباره دیدن و حس کردنت....

****

خسته و بی حوصله ازبین جمعیت پر سر و صدا و مست رد میشدم، هرکسی مشغول کار خودش بود، بوی تند الکل و عرق توی بینیم میزد و باعث تهوعم میشد، با اخم آستین ژاکت کهنم رو جلوی صورتم گرفتم و مسیری که آخر هفته ها میرفتم تا جیونگ رو پیدا کنم دوباره طی کردم...
روی میز آخر بی حال و سط شیشه های خالی الکل افتاد بود و اصوات نامفهومی رو زمزمه میکرد!
مثل همیشه مریض و دیوونه...
تا کی قرار بود توی این لجن زندگی کنه؟ تا کی قرار بود به خودش فشار بیاره و روح زخمیش رو توی بارهای پایین شهر با الکل و مواد ارضا کنه؟
من جیونگو خیلی دوست داشتم، شاید چون کسی رو غیر از اون نداشتم، شاید چون هردومون بهم نیاز داشتیم و هزاران شایدی که دلیل خوبی برای اینکه خودمو دوست پسر، معشوقه و یا حتی دوست خوبی برای اون بدونم نبود اما هرچی بود باعث شده بود باهاش بیشتر از پنج سال زندگی کنم و به همه بگم یه دوست پسر جذاب و مهربون دارم تا دست از سرم بردارن، تا تنها و بیچاره خطاب نشم تا صداهاشون رو پشت سرم خفه کنن....
سمتش رفتم و آروم صداش کردم:
_جیونگ صدامو میشنوی؟
تکون نخورد اما ناله ی کوچیکی کرد، خوشحال شدم چون حداقل با اون مصرف اون لعنتیا تا الان اوردوز نکرده بود!
بار دیگه آروم تکونش دادم:
_پسر بیدار شو باید بریم خونه ....
چشمای خسته و خمارش رو آروم باز کرد و گیج به نگاه کرد
_تو اینجا چه غلطی می‌کنی سوکجین؟ اینجا پر از آدمای کثافت و سواستفاده گره....
حالت عادی نداشت، یادش رفته بود من هر هفته میام این بار و کمکش میکنم تا برگرده؟ یادش رفته بود خیلی وقته میتونم از خودم مراقبت کنم و دیگه یه پسر ساده و بیچاره نیستم؟
اهمیت ندادم و جلو رفتم تا کمکش کنم باهم از اونجا بریم بیرون و سریع تر ببرمش خونه...
_بزار کمکت کنم، باید بلند بشی تا زودتر بریم...
عصبی دوباره داد زد و نامتعادل از سرجاش بلند شد
_برو خونه، نمیفهمی چی میگم؟ مگه تو شبیه هرزه هایی که اینجا میای و به حرفام اهمیت نمیدی؟
صدای سیلی که بهش زدم کل اون اتاقو گرفت، به چشمای بسته و صورت بیحالش بی توجهی کردم چون
من دیگه تحمل خودمم نداشتم، هرچقدر سعی کردم کمکش کنم تا خاطراتش رو فراموش کنه و یه زندگی عادی داشته باشه نتونستم و اون زمان نمی‌فهمیدم چی میگم فقط میخواستم ساکتش کنم تا بیشتر از این روی روحم خراشای دردناک جدیدی نندازه...
_گوش کن تو مستی و نمیفهمی داری چی میگی! من خستم، باید بگم دوباره امروز از سرکار اخراج شدم، رئیس لعنتیم کلی تحقیرم کرده دیگه حوصله این رفتار و حرفاتو ندارم، دیگه حوصله یه پسر سایکوی مریضو ندارم پس بیا بریم و برای یبار باهم مثل آدم زندگی کنیم...
به سمت دیوار هلم داد و با خشم و حالت جنون آمیز کنار گوشم زمزمه کرد:
_تو پسر کوچولو حق نداری منو بزنی! جونگکوک رفته و تو نمیتونی مثل اون بشی و عذابم بدی! من هرکسی که مثل اون باشه رو میزنم اونقدرم میزنمش تا بمیره....حتی اگه اون تو باشی سوکجین قسم میخورم بکشمت...
نمی فهمید چی میگم!
مثل همیشه....
هیچکس منو نمی‌فهمید چه انتظاری باید از جیونگ آنرمال توی اون وضعیت و مکان داشتم؟
اون دوباره اسم بردارش رو آورده بود و این نشونه اصلا چیز خوبی نبود، وقتایی که این حرفارو میزد و وارد گذشته میشد یعنی حالش بدتر از همیشه بود، جیونگ از خانواده اصیلی بود اما به دلایلی که هیچوقت به من نگفته بود طرد شده بود، اون یه برادر داشت که از اون بیشتر از پدر و مادرش متنفر بود و من هیچ چیز جز یک اسم از اون توی این سالها نمیدونستم، جیونگ یبار بهم گفت اون رفته و دیگه کره نیست و بابت این خوشحال بود اما سرمنشأ کابوس های که می‌دید، فشاری که این سالها از نظر روانی تحمل میکرد و تمام اتفاقات بد گذشته ی اون که من حق دخالتی درباره ی اونا نداشتم جئون جونگکوک همون برادر ترسناکش بود....
از راه ملایمت پیش رفتم، چاره ای نداشتم اون حالا مطمئنا توی وضع بدتری از من بود...
_جیونگااا ببخشید نباید بهت آسیب میزدم، میشه بیای بریم خونه؟ بزار کمکت کنم...اشتباه کرد لطفا باهام بیا منم حالم خوب نیست...
با اخم دستش رو کشید و با کمک دیوار راه خروج رو پیش گرفت، مثل بچه های لجباز شده بود و منم شکایتی نداشتم، همینکه داشتیم از اون بار خطرناک و نفرین شده بیرون می‌رفتیم شاید توی اون اوضاع خوب بود!
........

"𝐁𝐓𝐒" 𝐨𝐧𝐞𝐬𝐡𝐨𝐭™Où les histoires vivent. Découvrez maintenant