part 15

587 94 7
                                        

-Ruelle, Fire meets fate-
فلیکس به سمت مینهو دوید و به بازوی دوستش چنگ زد:
"به سازمان جاسوسی خبر دادین؟"
مینهو سر تکون داد و آب دهنش رو قورت داد:
"یه نقشه‌ای دارن ولی، هر چهارتامون باید بریم اونجا."
هیونجین اخمی کرد:
"چی؟"
"میگن اگه ما اونجا باشیم بهش آسیب نمیزنن."
هیونجین بدون کنترل فریاد زد:
"ممکنه یکی از ما آسیب ببینه! به همچین چیزی فکر نمی‌کنن؟"
مینهو نیشخند خشمگینی زد:
"مطمئن باش به اینکه همشونو باهم دستگیر کنن تا ترفیع بگیرن بیشتر فکر می‌کنن."
جیسونگ شقیقه‌اش رو مالید:
"پس پلیس چی؟"
مینهو سر تکون داد:
"چند سالیه با این موضوع سر و کله میزنم و همشون زیر دستای کسایی ان که نباید باشن."
فلیکس نمیتونست و حتی نمیخواست فکر کنه:
"پس باید بریم."
چشم‌هاش پر اشک شده بود. تلاطمِ توی دلش حالش رو خراب کرده بود. دست‌هاشو به سمت پایین هدایت کرد و فریاد زد:
"اگه بلایی سر جی‌اون بیاد من نمیتونم زندگی کنم."
مینهو هرچقدر که توی ذهنش کنکاش میکرد، قضیه‌ی پدرش و دشمناش هیچوقت انقدر بزرگ و خطرناک نشده بود. مغزش سوت کشید و داشت کم کم واقعیت رو متوجه میشد. جی‌اون با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم میکرد، و تمام این اتفاقا تقصیر خودش و بی‌توجهیش بود. حالا هر چهار نفر اونها چاره‌ای نداشتن جز تن دادن به تله‌ای که مشخص نبود قراره جون سالم به در ببرن یا نه.
-------------
موبلوند با گیجی رو به مینهو حرف زد:
"پس قراره چیکار بکنن؟"
مینهو کلافه دستی توی موهاش کشید:
"باور کن نمی‌دونم. اگه از من بشنوی موقعیت باید طوری باشه که بشه همشون رو دستگیر کرد وگرنه جلو نمیان!"
"امیدوارم جی‌اون سالم باشه... ."
وقتی به محل قراری که از طریق تماس باهاشون هماهنگ کرده بودن، رسیدن؛ فلیکس از ماشین پایین پرید و هیونجین با نگرانی و دلهره دنبالش راه افتاد. در کارخونه‌ی متروک رو باز کرد و وارد شد. چند قدمی بیشتر برنداشته بود که با شنیدن صدای کسی ایستاد:
"یا لی یونگ‌بوک،  از این ورا!!"
موبلوند سر برگردوند و توی یه نگاه افرادی آشنایی رو دید که باعث شد قلبش به لرزش بدی بیفته. دوهیون کنار جی‌اون نشسته بود و با سنگ روی زمین سفت کارخونه اشکالی می‌کشید، چان‌وو و جه‌سوک با چند قدم فاصله ازش ایستاده بودن و فقط به مربی موبلوند نگاه می‌کردن؛ جی‌هون پوزخندی زد و سعی کرد به دوست قدیمی‌اش زمان بده تا موقعیت رو درک کنه. اما تنها چیزی که چشم‌های تیره رنگ فلیکس میدید، صورت خونی و زخمی دختر بود که لایه‌ی اشکی چشم‌هاش رو گرفته بود و میدونست از اومدنش عصبانی و ناراحته. نمی‌دونست اول باید از کجا شروع کنه، رو به دوست قدیمی‌اش کرد و سعی کرد توی لحنش کمی صمیمیت ایجاد کنه:
"جی‌هونا، دارین چیکار می‌کنین؟ این چه وضعیه؟ شما... ."
لبخند کریه پسر پررنگ تر شد و دستی به تتوهای درهم و برهم گردنش کشید:
"یااااا یونگ‌بوکا، اون موقع نباید از اکیپمون جدا میشدی. بالاخره تو هم با مینسوک دوست بودی!"
هیونجین و جیسونگ که به جمع آشناهای قدیمی پا گذاشته بودن، با گیجی به مکالمه اشون گوش می‌دادن اما داروساز با نگاه کردن به دوست پسرش، فهمید مینهو از همه چی خبر داره. پسر بزرگتر به محض دیدن اون چهار نفر، مچش رو سفت گرفت و نذاشت یک سانتی متر ازش فاصله بگیره. قلب جیسونگ با نگرانی از وقوع اتفاق بدی می‌تپید. تپشی که هیچوقت نمیخواست تجربه‌اش کنه.
دوهیون موهای جی‌اون رو از توی صورتش کنار زد که باعث شد زخمای بیشتری نمایان بشن. فلیکس قدمی جلو گذاشت که باعث شد دوست قدیمی‌اش موهای دختر رو توی مشتش بگیره و صدای تهدید آمیزش رو بلند کنه:
"یه قدم دیگه جلو بیای کشتمش!"
چشم‌هاش بلافاصله پر اشک شد و دست‌هاش رو بالا برد:
"خیلی خب، خیلی خب... ."
تمام سعیش رو کرده بود خونسردیش رو حفظ کنه، اما دیدن دوست‌هاش بعد از اینهمه سال و توی چنین موقعیتی، طاقتش رو ازش گرفته بود، کمی توی جاش وول خورد و صداش رو بالا برد:
"نمی‌خواین بگین دارین چه غلطی می‌کنین و برای چی دارین همچین کاری می‌کنین؟"
چان‌وو پوزخندی زد:
"بعد از اینکه مینسوک با ناعدالتی مرد، تو حتی برات مهم نبود چی سرش اومده. ما همه عضو یه باند شدیم و زندگی نکبت باری رو گذروندیم. اما تو، تو ازش رد شدی لی یونگ‌بوک. حتی مرگ دوستت هم اونقدری روت تاثیر نداشت که بخوای بشکنی یا زندگیت رو ببازی!"
بعد از مکث، شروع به خنده کرد و به هیونجین اشاره کرد؛ حرکتش باعث شد جیسونگ جلوی برادرش بایسته و مینهو هم برای دفاع از زندگیش قدمی برداره:
"اما حدس بزن چی شد! کارمات داستان زندگیت رو دوباره برات تکرار کرد و تو دیگه گند نزدی! تا جایی که می‌تونستی هواش رو داشتی تا بتونی نجاتش بدی و حتی عاشقش شدی!"
زخم روی لبش رو لیس زد و با لحن بی‌رحمی ادامه داد:
"نکنه چون عاشق مینسوک نبودی براش شهادت ندادی تا بمیره؟!"
فلیکس که نمی‌دونست کدوم یکی از حقایق رو هضم کنه، با بی طاقتی فریاد زد:
"خفه شو، شما هیچی نمی‌دونین! به چه جراتی توی زندگی من دخالت می‌کنین و به هم می‌ریزینش؟ روانی هستین؟ باز کردن یه زخم قدیمی چه نفعی براتون داره؟"
جی‌هون وسط مکالمه پرید:
"معلومه که نفع داره! اگه یکی نبود که انقدر بهمون پول بده چرا باید یه مدت دست از مواد سازی برمی‌داشتیم تا شماها رو تعقیب کنیم؟"
خنده‌ی زشتی کرد:
"لی لینو، باید به بابات می‌گفتی رقباش رو بکشه. کی فکرشو میکرد اونقدر کثیف باشن که بخوان برای تلافی به اعضای باند قاچاق کلی پول بدن تا براتون آرامش نذارن!"
چند بار دست‌هاش رو به نشونه‌ی تشویق به هم زد:
"اون هم چه آشناهایی رو پیدا کردن که دقیقا زدن به هدف!"
مینهو نمی‌خواست به حرف های پسر گوش کنه. می‌دونست پدرش گند زده اما کنکاش کردن اینکه تا چه حد زندگیش رو خراب کرده باعث می‌شد فقط تمرکزش رو از دست بده.
- chanyeol & punch, Go away Go away-
با صدای شلیک گلوله‌ای که به جه‌سوک اثابت کرد، حلقه‌ی چهار نفره‌اشون پراکنده شد و فلیکس بلافاصله سعی کرد به سمت جی‌اون بره اما هیونجین جلوش رو گرفت و دستشو کشید. مینهو دست جیسونگ رو گرفت و به سمتی که ورقه‌های قدیمی آهنی قرار داشتن دوید تا بتونن پشتشون پناه بگیرن. انگار که تمام این قضایا توی چشم به هم زدن اتفاق بیوفته.
جیسونگ برگشت و پشتش رو نگاه کرد و با دیدن کسی که اسمش جه‌سوک بود و یه دستش زخمی بود، دست مینهو رو کشید و بلافاصله دست‌هاش رو طوری قفل‌ کرد که جسم بزرگ پسر بین حلقه ی دست‌هاش زندانی شد. مینهو دستاش رو بالا آورد و به خیال اینکه پسر ترسیده، سعی کرد حرفی بزنه اما وقتی نگاهش بالاتر اومد؛ با وحشت سعی کرد تکون بخوره. جیسونگ که دیگه نمی‌خواست رد زخمی رو روی جسم گرم و قوی پسر ببینه، محکم ایستاده بود و وقتی بعد از ایجاد شدن صدای مهیبی، کمی لرزید، روح از بدن پسر بزرگتر پر کشید.
توی یک لحظه، گلوله‌ای توسط تفنگ دوهیون به شونه‌ی چپ جی اون برخورد کرد، اما کارش باعث شد مغزش توسط گلوله‌ی مامور جاسوسی که کمین کرده بود، شکافته بشه. گلوله‌ی دیگه‌ای مهمون شونه‌ی راست داروساز شد و همزمان شدن این اتفاق‌ها، باعث شد هیونجین فقط به جسم زخمی دختر خیره بشه و حتی متوجه نشه توی فاصله‌ی چند متریش، برادرش زخمی شده.
فلیکس به طرف جی‌اون دوید و فریاد زد و مومشکی دنبالش کرد. مینهو دستاش رو بالا آورد و وقتی شونه‌ی پسر رو لمس کرد و قرمز شدن دستش رو دید، تمام بدنش لرزید و بدون اینکه بفهمه، اشک‌هاش از چشمش پایین چکیدن. جیسونگ وقتی فرار کردن چان‌وو و جی‌هون رو دید، خیالش راحت شد و دست‌هاش رو از دور بدن مینهو باز کرد، اما کارش باعث شد قبل از برخورد کردن به زمین، توی آغوش پسر بزرگتر بیوفته.
ظرف چند ثانیه مکان پر از مامورهای جاسوس شده بود که جه سوک رو دستگیر کردن و چند نفر به دنبال دو مرد فراری رفتن.
فلیکس بالاسر دختر نشست و سرش رو توی بغل گرفت. از ثانیه‌ای که شکافته شدن بدن دختر توسط گلوله رو دید، بی کنترل گریه می‌کرد. جی‌اون با دیدن صورت زیبای پسر لبخند کمرنگی زد:
"ای عوضی. قرار نبود توی همچین موقعیتایی پیدات شه."
فلیکس موهای بلند دختر رو از صورتش کنار زد و سعی کرد به لباس‌هایی که همیشه متفاوت نشونش می‌دادن اما حالا پاره و خاکی بودن توجه نکنه. دست کوچیکش رو سمت زخم دختر برد تا فشارش بده و جلوی خونریزی رو بگیره، اما لرزشش انقدر زیاد بود که در عوض صورت دختر رو توی دستاش گرفت. هیونجین بغضش رو فرو برد و دست‌هاش رو روی سینه‌ی جاسوس گذاشت و فشار داد، هرچند به نظر می‌رسید تیر به جایی نزدیک قلبش اصابت کرده باشه.
فلیکس نمی‌خواست و نمی‌تونست شرایط رو هضم کنه؛ همین الانش هم یکی رو از دست داده بود. نمی‌دونست اگه جی‌اون رو هم از دست بده، زندگیش به چه جهنمی تبدیل میشه.
جی اون دوباره خندید و با تقلا به حرف اومد:
"فلیکس، لیکس، فلیکس، گ...گوش کن."
دستش بالا اومد و فلشی رو طرف پسر گرفت:
"بگیرش، باید...حتما... بهش گوش کنی... و مدارکش رو... ارائه بدی. خب؟"
موبلوند سر تکون داد:
"خودت بهشون بده."
شدت گریه و فشرده‌شدن قلبش به قدری بود که نمی‌تونست واضح صحبت کنه. هیونجین نمی‌تونست حرفی به زبون بیاره.
طرف دیگه، مینهو جیسونگ رو بین دستاش گرفته بود. داروساز برای اولین بار خیس شدن کامل صورت پناهگاه زندگیش رو دیده بود. به چشم پسر دستی کشید و نفس بلندش میزان دردش رو نشون داد. مینهو بلافاصله سوییشرتش رو درآورد و دور شونه‌ی پسر حلقه کرد و روی زخمش گره زد تا جلوی خونریزی‌اش رو بگیره. با عصبانیت حرف زد:
"هوانگ جیسونگ، چه غلطی کردی؟"
با آشفتگی به پسر نگاه کرد و تی‌شرت سفیدش، قرمز شده بود و واقعیت رو توی سرش می‌کوبید. جیسونگ سرش رو به طرفین تکون داد:
"دیگه... نمی‌خواستم... روی بدنت... جای زخم دیگه ای... ببینم. الان... خوبه... ."
مینهو چشم‌هاش رو روی هم فشرد و پسر رو وحشیانه بغل کرد، دست چپش رو دور شونه‌اش پیچید و دست راستش روی سوییشرتش، دقیقا جایی که گلوله اصابت کرده بود نشست تا معجون عمر معشوقش رو نگه داره. سرش رو توی گردنش فرو برد و توی گوشش حرف زد:
"صحبت نکن. هیچی نگو. فقط بهم قول بده نری. تو نباید بری. فهمیدی چی گفتم؟"
جیسونگ با تلخی خندید و قطره اشکی از کنار چشمش جاری شد:
"تازه... پیدات کردم. کجا برم؟"
هیونجین با حیرت به جسم دختر موبلند خیره شده بود که دیگه نفس نمی‌کشید. فلیکس سرش رو روی سینه‌ی خونی و کثیف دختر گذاشته بود و اشک‌هایی که تمام این مدت توی روحش حبس کرده بود رو رها میکرد. دیگه جی‌اونی وجود نداشت که هیونجین رو نجات بده، جای همه‌اشون زخمی بشه و با شوخی و خنده کارش رو بی‌اهمیت جلوه بده. چهار پسری که خیلی زود بهشون عادت کرده بود رو به تمام زندگیش ترجیح بده و حتی توی بدترین شرایطش، بهشون فکر کنه و انرژی بگیره. دختر گنگ و پر انرژی که ظاهر سردی داشت و باطنی گرم و دوست داشتنی، قبل از اینکه آخرین نفسش رو بکشه، گونه‌ی پسر رو بوسیده بود و از پیدا کردنشون ابراز خوشحالی کرده بود.

{Inception Of a Nightmare, Full}Where stories live. Discover now