𝟘𝟵

406 68 43
                                        

نایون ایرین جونگیون یری جیسو و رزی همگی دور مانیتور کامپیوتر توی اتاق تاریک جمع شده بودند و کسی نمیدونست چطوری باید چیزی رو که میدید هضم کنه.

" تمومه. میرم به لیسا بگم"
چهیونگ با عجله پا شد و میخواست که از اتاق بیرون بزنه اما جیسو سریع از مچ دستش کشید و متوقفش کرد.

" چیونگ صبر کن! نباید درمورد چیزی که ازش سردرنمیاریم عجله کنیم و هنوز راجب این موضوع حتی با هم حرف نزدیم"

دختر استرالیایی دستاشو پرت کرد و از روی کلافگی آهی کشید.

" راجب چی حرف بزنیم؟ لیسا باید اینو بدونه اون ناسلامتی دوستمونه"

" چون تو فکر میکنی همه‌ی این مزخرفات واقعیه بخاطر همین میخوای بری و بهش بگی. ماها هنوز قانع نشدیم"
نایون با لحن خونسردش اضافه کرد.

جیسو به حالت چهره ی رزی نگاهی انداخت. "م..من با چهیونگ موافقم. آخرش که باید به لیسا بگیم"

ایرین سرشو تکون داد. " و اگه بهش بگیم چه اتفاقی قراره بیفته؟ خوب بهش فکر کنید. بیاین برای یک لحظه هم شده فکر کنیم همه‌ی این اتفاقات واقعی هستند. و فکر کنید اگه لیسا اینو ببینه قراره چه عکس العملی از خودش نشون بده؟ باید با احتیاط عمل کنیم"

یری توی موافقت سرشو تکون داد. " آره حق با اونه. باید اول خوب درمورد این موضوع فکر کنیم."

ایرین لبخندی زد. " شدیم سه به دو"

" جمعا شیش نفریم" رزی با لحن سردش روبهش گفت.

کل گروه نگاهشونو به جونگیون که انتهای تخت نایون نشسته بود و سعیشو می کرد زیاد خودش رو توی این بحث دخالت نده دوختند.

" خب؟" نایون ازش پرسید و مشخصا به دوست دخترش اشاره می کرد که باهاش موافقت کنه.

" من با.." جونگیون درحالی که به چشم های نایون زل زده بود به حرف دراومد.".. رزی و چو موافقم"

نایون به دوست دخترش که نظر مخالفی باهاش نشون داده بود اخم کرد اما جونگیون سریع ارتباط چشمیشون رو بهم زد. و جو سنگینی بین دخترا بوجود اومد.

ایرین شونه ای بالا انداخت. " که چی. کل اکیپمون اینجا نیست"

رزی پوزخندی زد. " آره همه باید درمورد این موضوع نظرشونو بدند جز خود کسی که توی تمام این ماجراها دخیله"

رزی با اینکه دختر شیرینی بود و بیشتر مواقع خجالتی بود و از بحث کردن به شدت پرهیز می‌کرد اما وقتی پای دوستاش وسط کشیده میشد عمیقا دوست وفاداری بود، مخصوصا لیسا و رزی با هرکسی که لازم بود آماده‌ی دعوا بود. رزی قواعدی داشت که شدیدا بهشون پایبند بود و برای هرچیزی که بهش باور داشت حاضر بود بجنگه.

Over&Over Donde viven las historias. Descúbrelo ahora