16

415 63 6
                                        

بعد از بوسه ی ای که داشتن هیچ کدومشون هیچ حرفی نمی‌زدند و فقط به چشمای هم نگاه می‌کردند تا وقتی که یونگی به حرف اومد
+تو منو ول کردی
-مجبور بودم
+جدا؟ من مهم تر بودم یا اجبار؟
-بچمون
یونگی با شنیدن این کلمه انگار سطل آب یخی روش خالی شد
یونمین که از رفتن ناگهانی پاپاش ناراحت شده بود دنبالش راه افتاده بود و وقتی دید پاپاش داره با آپاش حرف میزنه منتظر مون حرفاشون تموم بشه
وقتی که حدس زد حرف هاشون تموم شده سریع دوید و خودش رو به پاپاش رسوند
یونگی به بچه ای که پشت شنل جیمین قائم شده بود نگاه ریزی انداخت
#پاپا این آقاهه اپاست؟
+ای... این..
-خیلی شبیه توعه مگه نه؟
یونمین از پشت جیمین بیرون اومد و جلوی آپاش ایستاد و دست هاش رو باز کرد به امید اینکه بغلی که همیشه آرزوش بود رو صاحب بشه اما آپاش ازش رد شد و فقط کلمه ی (از هر دو تافتون متنفرم) رو زمزمه کرد
یونمین با شنید اون جمله همونجا نشست و شروع به گریه کردن کرد
جیمین هم که خودش این انتظار رو از یونگی نداشت پسرش رو بغل کرد و به اتاقش برد و دو تایی شروع به گریه کردن
ولی هیچکدوم خبر نداشتن که قلب یونگی با گفتن اوت حرف مچاله شده بود و از خودش متنفر شده بود
ذهنش به هم ریخته بود
دلش می‌خواست امگاش رو بغل کنه و پسرش رو آنقدر ببوسه که تمام نبودن هاش جبران بشه ولی اون هم غرور داشت... ولی میتونست برای خانوادش غرورش رو بشکنه... نمیتونست؟
از اتاقی که بهش داده بودن بیرون اومد و از خدمتکار ها محل اتاق جیمین رو پرسید خدمتکار ها که تمام داستان بین اون دو رو می‌دونستن سریع راهنماییش کردن به اتاق جیمین
وقتی به اتاق جیمین رسید و صدای هق هق زدن های عزیز ترین هاش رو شنید بدون در زدن وارد شد و خودش رو کنار جیمین و یونمین پرت کرد و هر دو شون رو در آغوش گرفت
سوزش مارک جیمین آروم شده بود اما هنوز اشک می‌ریخت
اما قلب یونمین شکسته بود:)
اون فقط یه بچه ی پنج ساله بود

𝓑𝓵𝓾𝓮𝓫𝓮𝓻𝓻𝔂 𝓬𝓱𝓲𝓬𝓴𝓮𝓷Место, где живут истории. Откройте их для себя