جیمین در فکر بود
همه چیز خیلی یهویی اتفاق افتاده بود
نه اینکه گذر زمان رو حس نکنه
نه!گذر زمان درست مانند ضربان قلبش هنگام تعریف و تمجید های یونگی از او برای او قابل حس بود
اما فکر اینکه از کسی که یه روزی خدمتکار شخصی اش بوده الان دو تا توله داره و حتی معلوم نیست وقتی بزرگ شدن قراره چه ماشین کشتاری باشند
اما فکر های بد رو از ذهنش دور کرد و به تشکیل خانواده ی بچه هاش فکر کرد و بغض به گلوش چنگ زد
آخه کدوم آدمی با افکار خودش گریه اش میگیره؟
به همه ی اون آدما یه جیمین هم اضافه کنید
یونمین روی سبزه ها دراز کشیده بود و یونهی به برادرش لم داده بود و گل هایی که چیده بود رو پر پر میکرد
یونگی که تمام حرکات و رفتار های جیمین را از بر بود با اخمی به صورتش نگاه کرد و صداش زد
-بله؟
+چیشده؟
-چیزی نیست ذهنم درگیره
+منم منظورم همونه...درگیر چیه؟
-بعدا بهت میگم
و به بچه هاشون که در کنار اون ها دراز کشیده و لم داده بودند اشاره کرد
یونگی با همون اخم سر تکون داد
جیمین نمیدونست چجوری قضیه رو به یونگی بگه؟
چجوری بگه مجبورن از بچه هاشون جدا بشن؟
چجوری بگه عزیز دردونه هاشون قراره از پیششون برن؟
چجوری بگه که دیگه قرار نیست کنار هم باشن؟بگه که دوباره باید فاصله بگیرند
اون چند سال فاصله برای جفتشون عذاب آور بود
اینو مطمئن بود که این بار پسر بزرگتر واقعا میشکنه
واقعا اون هم میشکست
چرا دنیا یه روی خوش بهش نشون نمیداد؟
وقتش بود بجنگه
ناگهان بلند شد و به سمت اتاقش ...بهتره بگم اتاقشون دویید
دیگه تسلیم خواسته ی وزیر ها بودن بسه
خودش برای زندگی خودش و جفتش و بچه هاش تصمیم میگیره نه اون وزیر لی که ۲۴۶۷۸ سال سن صورتش از جیمین جوان تر بود
درسته
به دلیل دو رگه بودن جیمین شیاطین تصمیم گرفته بودن که یه شیطان اصیل جای اون رو بگیره اما جیمین نمیزاشت سلطنت پدرش که فقط دنبال صلح بود به دست نا اهل بیوفته
هیچ وقت
بعد از یه مدت طولانی سلام:)
خواستم بگم ووت/کامنت یادتون نره
چون اگه واقعا حمایت نکنید بوک رو دیل میزنم:)
میدونم قلمم آنچنان خوب نیست
ولی خب...
منتظرتونم^^
ESTÁS LEYENDO
𝓑𝓵𝓾𝓮𝓫𝓮𝓻𝓻𝔂 𝓬𝓱𝓲𝓬𝓴𝓮𝓷
Fantasía+تو ولم کردی -مجبور بودم +حتی بهم نگفتی بچه دارم -باید ازتون محافظت میکردم +لعنت بهت....لعنت به اون.... با دیدن بچه ای که از پشت اون اومد بیرون دهنش بسته شد +خدای من -شبیه توعه....خیلی شبیه توعه @پاپا؟این آقاهه آپاست؟.... gener:fluf,mperg,werewolf...
